امروز با حافظ (شنبه 90/07/30)

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند           ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قصد منزل سلمی که سلامت بادش           چه شود گر بسلامی دل ما شاد کند

گوناگون

پگاه .
نسيم سرد پگاه . بستر صاف و ملايم آسمان .آرامش . مانده ستارگاني پراكنده ، يكه ،‌تك ،‌تنها . خالهايي بر قدح باژگونه قيماق ؛ جا به جا درِ كار باختن خود، فراخوانِ روز. خورشيد گم در خم پشت زمين . نه نشاني هنوز از پيشدمِ خوش ارغواني ، نه نيز نشاني هنوز از پرندگان سحرخيزِ سحر. آغشتگي آبي وش آسمان و سرب نماي زمين در هم . هم مرزي رنگها . بي مرزي شب و روز . گنگي و وهم. افول و عروج . نه شب را شتابي به پايان و نه روز را شتابي به شروع . درنگ . پيوستگي به هم در شدن و آمدن . جابه جايي بي جدال. درود و بدرودي به صفا . شب مي رود كه سر بگذارد ، و روز مي آيد كه برآيد . اين مي رود كه باز بيايد ، آن مي رسد كه باز بگذرد .
كردار روزگار.

(كليدر - محمود دولت آبادي - ج 8)

امروز با حافظ (جمعه 90/07/29)

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند              نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش             که یک کرشمه تلاقی صد جفا بکند

گوناگون


امروز ، بیست وسوم ذی القعده ، روز خاص زیارتی امام رضا(ع) است . به نیت سلامتی تمامی بیماران ، رفع مشکلات همه و دفع بلایا   صلوات خاصه حضرت را قرائت نماییم.

اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ

(التماس دعا)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/07/28)

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه                مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش بفرمان رقیب           این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

گوناگون

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!

(شاملو)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/07/27)

می فکن بر صف رندان نظری بهتر ازین            بر در میکده می کن گذری بهتر ازین
در حق من لبت این لطف که می فرماید          سخت خوبست ولیکن قدری بهتر ازین

گوناگون

دمی با خیام :
ايام زمانه از کسی دارد ننگ            کو در غم ايام نشيند دلتنگ 
می خور تو در آبگينه با ناله چنگ      زان پيش که آبگينه آيد بر سنگ 
================================
از جرم گل سياه تا اوج زحل             کردم همه مشکلات کلي را حل 
بگشادم بندهاي مشکل به حيل       هر بند گشاده شد بجز بند اجل 
================================
با سرو قدي تازه‌تر از خرمن گل       از دست منه جام می و دامن گل 
زان پيش که ناگه شود از باد اجل    پيراهن عمر ما چو پيراهن گل

امروز با حافظ (سه شنبه 90/07/26)

الا ای طوطی گویای اسرار                      مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید             که خوش نقشی نمودی ازخط یار

گوناگون


عبدالله گفت: پيامبر خدا(ص) روزي براي ما مربعي كشيد و از وسطش خطي ديگر رسم كرد كه تا خارج آن مي آمد. و در دو طرف خط وسط، خطوط كوچك ديگري كشيد و گفت: آيا مي دانيد اين چيست؟ گفتيم خدا و پيامبرش نيك تر آگاهند.
گفت: خط وسط آدميزاده است و مربع، اجلي است كه بر وي محيط است.
و اين خطوط كوچك ديگر عرضي كه در اطراف اوست، پيشامدهايي است كه وي را همي گزند و آزارند و اگر يكي موفق نشود، ديگري به آزارش مي پردازد. اما آن خط كه بيرون مربع است، اميدهاي آدمي است.

(كشكول شيخ بهايي)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/07/25)

بدام زلف تو دل مبتلای خویشتن است           بکش بغمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت بدست نیاید مراد خاطر ما                      بدست باش که خیری بجای خویشتن است

گوناگون

پادشاها ! گريخته بوديم ، تو خواندي ، ترسان بوديم ، برخوان لاتقنطوا  تو نشاندي.
الهي ! برسر ازخجالت ، گرد داريم ، و در دل از حسرت درد داريم ، و رخ ازشرم گناه زرد داريم.
الهي ! اگر دوستي نکرديم ، دشمني هم نکرديم ، اگرچه برگناه مصريم ، بر يگانگي حضرت تو مقرريم .
الهي ! در سر خمار تو دا ريم ، و در دل اسرار تو داريم ، و بر زبان  استغفار تو داريم .
الهي ! بنياد توحيد ما را خراب مکن ، و باغ اميد ما را بي آب مکن، و به گناه روي ما را سياه مکن.
الهي ! برتارک ما خاک خجالت نثار مکن ، و ما را به بلاي خود گرفتار مکن .
الهي ! آنچه ما را آراستي خريديم ، و از دوجهان محبت تو برگزيديم ، وجامه بلا بريديم ،وپرده عافيت دريديم .
الهي ! بايسته تو بيش از طاعت مقبول ، و نابايسته تو بيش از معصيت  مهجور.

(الهي نامه - خواجه عبدالله انصاري)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/07/24)

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت         بشکست عهد و ز غم ما هیچ غم نداشت
یارب مگیرش از چه دل چون کبوترم               افکند و کشت و حرمت صید حرم نداشت

گوناگون

بيا اي جان بيا اي جان بيا فرياد رس ما را
چو ما را يک نفس باشد نباشي يک نفس ما را
ز عشقت گرچه با درديم و در هجرانت اندر غم
وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را
کم از يک دم زدن ما را اگر در ديده خواب آيد
غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را
لبت چون چشمه‌ي نوش است و ما اندر هوس مانده
که بر وصل لبت يک روز باشد دسترس ما را
به آب چشمه‌ي حيوان حياتي انوري را ده
که اندر آتش عشقت بکشتي زين هوس ما را

(انوري)

امروز با حافظ (شنبه 90/07/23)

آن ترک پریچهر که دوش از بر ما رفت          آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن نور جهان بین              کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت

گوناگون

به کرم پيله شنيدم که طعنه زد حلزون
که کار کردن بيمزد، عمر باختن است
پي هلاک خود، اي بيخبر، چه ميکوشي
هر آنچه ريشته‌اي، عاقبت ترا کفن است
بدست جهل، به بنياد خويش تيشه زدن
دو چشم بستن و در چاه سرنگون شدن است
چو ما، برو در و ديوار خانه محکم کن
مگرد ايمن و فارغ، زمانه راهزن است
بگفت، قدر کسي را نکاست سعي و عمل
خيال پرورش تن، ز قدر کاستن است
بخدمت دگران دل چگونه خواهد داد
کسي که همچو تو، دائم بفکر خويشتن است
بديگ حادثه، روزي گرم بجوشانند
شگفت نيست، که مرگ از قفاي زيستن است
بروز مرگم، اگر پيله گور گشت و کفن
بوقت زندگيم، خوابگاه و پيرهن است
مرا بخيره نخوانند کرم ابريشم
بهر بساط که ابريشمي است، کار من است
ز جانفشاني و خون خوردن قبيله‌ي ماست
پرند و ديبه‌ي گلرنگ، هر کرا بتن است

( پروين اعتصامي )

امروز با حافظ (جمعه 90/07/22)

سرم خوشست و ببانگ بلند می گویم           که من نسیم حیات از پیاله می جویم
عبوس زهد بوجه خمار ننشیند                     مرید فرقه دردی کشان خوشخویم

گوناگون

اي در صداي تو جاري، بارانِ صبحي بهاري!
امشب هواي تو دارم؛ امشب هواي که داري؟
بگذار بالي گشايم، در آسمان نگاهت
اي کهکشاني مکرّر در چشم‌هاي تو جاري
من در تو بايد ببينم پژواک هفت آسمان را
هر چند هستي زميني، رنگ زميني نداري
روزي که باران غيبي، باريدن از سر بگيرد
اي خاک لب تشنه ! زيباست، پايان چشم‌ انتظاري
در انتظار تو ـ موعود! ـ هر روز ، شب مي‌شماريم!
اي کاش مي‌شد که ما را ... از عاشقانت شماري!

(قربان‌وليئي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/07/21)

بیا که رایت منصور پادشاه رسید                نوید فتح و بشارت بمهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت            کمال عدل بفریاد دادخواه رسید

گوناگون

خاموش ماندن پاسبان و بردن اثاث كاروان 
پاسباني كه محافظ كاروان بود شب خوابيد و دزدها آمدند و رخت و اثاث كاروان را بردند.
روز شد بيدار شد آن كاروان          ديد رفته رخت و سيم و اشتران 
اهل كاروان به پاسبان گفتند: اين اثاث و باروبنه ما كجا رفت؟
گفت : دزدان آمدند اندر نقاب            رختها بردند از پيشم شتاب
گفتند : تو همين طور مثل يك تل ريگ برجا و ساكت ماندي كه آنها بيايند و اثاث را ببرند. 
گفت : من يك كس بدم ايشان گروه         با سلاح و با شجاعت و با شكوه
گفتند: اگر اسلحه نداشتي يا يك نفربودي ، حداقل مي توانستي داد بزني كه اي اهل كاروان بلند شويد كه دزد آمده است.
گفت : آن دم كاردي بنمودند و تيغ          كه خَمّش ورنه كُشيمت بي دريغ 
آن زمان از ترس بستم من دهان         اين زمان هيهاي و فرياد و فغان 
آن موقع نگذاشتند كه داد بزنم و هاي و هوي بكنم ، حالا هر قدر ميخواهيد هي هي مي كنم . 
مولوي مي گويد: سرمايه عمر آدميان را شيطان از دستشان مي برد. چقدر بي نمك و بي موقع است كه وقتي سرمايه هستي از دست برود هي سوره اعوذ و فاتحه بخوانيم و نماز كنيم و در پي تدارك گذشته ها برآييم. پيش از آنكه دزد بر كاروان ما بزند بايد بيدار شويم.

(مثنوي معنوي – مولانا)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/07/20)

روز بزرگداشت شمس الدين محمد،حافظ شيرازي رند غزل سراي بي همتاي شعر پارسي بر ايرانيان نيک پرور و پاسداران شعر و ادب فارسي فرخنده و خجسته باد.

تا زمیخانه ومی نام و نشان خواهد بود
                                   سرماخاک ره پیرمغان خواهد بود
حلقه پیرمغان از ازلم در گوش است
                           بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
برسرتربت ما چون گذری همت خواه
                                  که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
                       راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
                          تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
                                تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
                       زلف معشوق به دست دگران خواهد بود

گوناگون

تاریخچه آرامگاه حافظ شيرازي:

 پس از درگذشت شمس الدین محمد، خواجه حافظ شیرازی (در سال 792 یا 791 ه.ق)، پیکر وی در خاک باغ مصلی، که ماوا و محل گشت و تفرج او بود، در زیر سایه سرو روانی به خاک سپرده شد.65سال پس از وفات او یعنی در سال 856 هجری در زمان حکمرانی میرزا ابوالقاسم گورکانی، شمس الدین محمد یغمایی که استاد و وزیر حکمران نام برده بود، بر فراز گور حافظ عمارتی گنبدی شکل بنا کرد و جلوی آن حوض بزرگی ساخت که از آب رکن آباد پر میشد.این بنا ر زمان سلطنت شاه عباس تعمیر شد و در زمان نادر شاه افشار نیز تعمیراتی بر آرامگاه انجام گرفت.
 بنیادیترین کار در زمان کریمخان زند بر روی آرامگاه انجام گرفت. ساختمان او به شیوه بناهای زمان زندیه، دارای تالاری با چهار ستون سنگی یک پارچه بود که از طرف شمال و جنوب گشاده و در دو طرف چپ و راست آن دو اتاق ساخته شده بود، به گونه ای که مقبره حافظ در شمال تالار قرار می گرفت و در جنوب آن باغی بزرگ نمایان بود. این چهارستون با ارتفاع 5 متر هنوز هم در وسط تالار مقابل پله ها با نقوش رنگ باخته اما زیبا خودنمایی میکنند.همچنین کریمخان دستور داد تا سنگی از جنس مرمر برای گور خواجه بتراشند و پس از آماده شدن سنگ دو غزل از غزلهای حافظ را که به خط زیبای نستعلیق بدست حاج آقاسی بیگ افشار آذربایجانی نوشته شده بود، بر روی آن کنده کاری کردند. این سنگ گور هنوز هم بر روی آرامگاه حافظ قرار دارد. ابعاد این سنگ 40 در 80 در 266 سانتی متر است.
 در بالای این سنگ در میان ترنجی این جمله نوشته شده است : «انت الباقی و کل شی هالک»
 در زیر آن غزلی زیبا از حافظ در 12 سطر با مطلع:
 مژدهی وصل تو کو کز سر جان بر خیزم           طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
 و دور آن نیز غزلی دیگر با مطلع نوشته شده است:
 ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش         پیوسته در حمایت لطف اله باش
 همچنین در دو گوشه بالای سنگ، این دو مصرع نوشته شده است:
 بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه             که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
 و در گوشهی پایینی سنگ دو مصرع زیر نوشته شده است:
 چراغ اهل معنی خواجه حافظ                    بجو تاریخش از خاک مصلی
 که خاک مصلی به حساب ابجد بیانگر تاریخ وفات حافظ است.
 در سال 1314 خورشیدی به کوشش مرحوم علی اصغر حکمت شیرازی (وزیر فرهنگ وقت) وعلی ریاضی (رییس فرهنگ وقت) طرح نقشه آرامگاه حافظ، به شکل کنونی آن با طراحی و نظارت مهندس «آندره گدار» شرق شناس و ایران شناس بزرگ فرانسوی تهیه شد و به مرحله اجرا درآمد و در سال 1316 به اتمام رسید.
 بنای آرامگاه
 آرامگاه حافظیه درمجموع 20.000 متر مربع پهنه دارد و دارای چهار در است. بنای آرامگاه به دو میان سرای شمالی و جنوبی تقسیم شده است که حد فاصل دو صحن با دو ردیف پلکان سنگی که به تالاری 56 متری میرسد، از یکدیگر جدا شده اند.
 میان سرای (حیاط) جنوبی: این میان سرای نسبت به کف تالار 18 پله، نزدیک به 4 متر گودتر است.
 میان سرای (حیاط) شمالی: میانسرای شمالی حافظیه به اندازه 60 در 50 متر است .در میان میانسرای، گور خواجه قرار دارد که با داشتن پنج پله، نزدیک به یک متر از کف میانسرای بلندتر است.سنگ مرمری که کریمخان زند بر روی مزار حافظ گذاشته، هنوز با زیبایی و به همان حال باقی است. بالای گور گنبدی است که به وسیله هشت ستون سنگی یکپارچه پنج متری و به شکل ستونهای کریمخان نگهداری میشود. سطح بیرونی گنبد به وسیله ورقهای مس ِترک ترکی، مانند کلاه قلندران و درویشان پوشیده شده و درون آن با کاشیهای رنگین معرق، تزیین شده است. دورتادور زیر سقف بیتهایی با خط ثلث روی کاشی نوشته شده است و غزلی زیبا از حافظ است با مطلع:
 حجاب چهره جان میشود غبار تنم        خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
 طراح آرامگاه: یکی از شرق شناسان بزرگی که همواره به تاریخ و تمدن و هنر ایران عشق میورزید، آندره گدار فرانسوی بود. او که فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبای پاریس بود، به سال 1307 خورشیدی به دعوت دولت وقت و به منظور سامان دهی ادارهی کل باستان شناسی و نگهداری و مرمت بناهای تاریخی به ایران آمد.ساخت و تکمیل بنای حافظیه به شکل امروزی یکی از کارهای بسیار زیبا و ماندگار وی است که با الهام از معماری اصیل ایرانی و با تکیه بر ذوق و هنر استادکاران هنرمند با نظارت وی به اتمام رسید.

امروز با حافظ سه شنبه(90/07/19)

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم    محتسب داندکه من اين کارها کمترکنم
من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها      توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گرکنم

گوناگون

img_compassion365b.jpg

امروز با حافظ (دوشنبه 90/07/18)

این سرو باغ حسن که خوش می روی بناز             عشاق را بناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل                        ببریده اند سر قد سروت قبای ناز

گوناگون

روزي "فلاطُن" نشسته بود از جمله خاص آن شهر، مردي به سلام او اندر آمد و بنشست و از هر نوع سخني همي گفت در ميانه سخن گفت: اي حكيم امروز فلان مرد را ديدم كه سخن تو مي گفت و تو را دعا و ثنا همي گفت و مي گفت افلاطن بزرگوار مردي است كه هرگز كس چنو نبوده است و نباشد.
خواستم كه شكر او را به تو رسانم .
افلاطون چون اين سخن بشنيد، سر فرو برد و بگريست و سخت دل تنگ شد. اين مرد گفت: اي حكيم، از من چه رنج آمد تو را كه چنين تنگ دل گشتي؟ افلاطون گفت: از تو مرا رنجي نرسيد ولكن مرا مصيبتي ازين بتر چه بُود كه جاهلي مرا بستايد و كار من او را پسنديده آيد؟ ندانم كه كدام كار جاهلانه كردم كه به طبع او نزديك بود كه او را آن خوش آمد و مرا بدان بستود؟ تا توبه كنم از آن كار و اين غم مرا آنست كه مگر من هنوز جاهلم، كه ستوده جاهلان، جاهلان باشند.

(قابوسنامه، به اهتمام دكتر غلامحسين يوسفي)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/07/17)


ولادت با سعادت ثامن الائمه علی ابن موسی الرضا المرتضی (ع) خجسته و مبارک باد.
جز آستان توام در جهان پناهی نیست               سرمرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیاندازم                   که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست

گوناگون

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان
دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده
لشگر شیطان به کمین من است
بی کسم ای شاه پناهم بده
تو کیستی شریک غم اهل عالمی
در خاک طوس کعبه اولاد آدمی
آن رازها که از همه پوشیده داشتم
تنها در این حرم به تو،گفتم تو محرمی


(از اینجا دانلودش کنید)

امروز با حافظ (شنبه 90/07/16)

                                         روز جهانی کودک گرامی باد .
برو بکار خود ای واعظ این چه فریادست          مرا فتاد دل از کف ترا چه افتاده است
میان او که خدا آفریده است از هیچ                دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشاده است

گوناگون

كودكان فقط فرزندان شما نيستند
كودكان فقط فرزندان شما نيستند ، آنها دختران و پسران زندگي هستند كه آنها را خواسته است. با اينكه شما آنها را بوجود آورده ايد ، آنها از شما نيستند و هر چند كه با شما هستند ، به شما تعلق ندارند . شما مي توانيد عشق خود را به آنها بدهيد و لي نه افكارتان را ، چون آنها افكار خودشان را دارند. شما ميتوانيد جسم آنها را در خانه نگاه داريد ، ولي نه روح آنها را چون روح آنها در خانه فردا ساكن است. خانه اي كه شما حتي در روياهايتان به آن راه نداريد .ممكن است بكوشيد تا مانند آنها باشيد ، ولي خواستار اين نباشيد كه آنها را مانند خود كنيد ، چون زندگي نه به عقب برميگردد نه خوساتار ديروز است.شما آن كمانهايي هستيد كه فرزندانتان چون تيرهاي زنده از آن رها مي شوند.

(جبران خليل جبران)

امروز با حافظ (جمعه 90/07/15)

زاهد خلوت نشین دوش بمیخانه شد                       از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست         باز بیک جرعه می عاقل و فرزانه شد

گوناگون

فروغ بخش ِ شب ِ انتظار ، آمدني است
رفيق آمدني ، غمگسار آمدني است
به خاک ِ کوچه ديدار ، آب مي پاشند
بخوان ترانه ، بزن تار ، يار آمدني است
ببين چگونه قناري به وجد آمده است !
مترس از شب ِ يلدا ، بهار آمدني است
صداي شيهه اسب ظهور مي آيد
خبر دهيد به ياران ، سوار آمدني است
بس است هر چه پلنگان به ماه خيره شدند
يگانه فاتح اين کوهسار ، آمدني است

(مرتضي اميري اسفندقه)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/07/14)

سحرم هاتف میخانه بدولتخواهی                       گفت بازآی که دیرینه این درگاهی
همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان          پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی

گوناگون

هـشـيار کسي بايد کز عشق بپرهيزد
وين طـــبـــع که من دارم با عقل نياميزد
آن کس که دلي دارد آراســـته‌ي معني
گر هر دو جهان باشد در پــاي يکي ريزد
گر سيل عشق عقاب آيد شوريده نينديشيد
ور تـيــر بــلا بــارد ديــوانـــــــــــــه نپرهيــزد
آخر نه مــنــــــــم تــنـها در باديه‌ي ســـودا
عشق لــــــب شـيرينت بس شور برانگيزد
بي‌بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت
بي‌مايه زبون باشد هر چند که بســتـــيزد
فضل است اگرم خواني، عدل است اگرم رانـي
قدر تو نــــــداند آن‌که از زجر تو بگريـــــــــــــــزد
تا دل به تو پيوستم راه همه دربستـــــم
جايي که تو بنشيني بس فتنه که برخيزد
سعدي نظر از رويت کوته نکند هرگز
ور روي بگرداني در دامنت آويـــــزد

(سعدی)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/07/13)

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن          در کوی او گدائی بر خسروی گزیدن
ازجان طمع بریدن آسان بود ولیکن              از دوستان جانی مشکل توان بریدن

گوناگون

اي درويش!
خداي با بنده است، بنده ميبايد که با خداي باشد، تا کمال بنده بود.
تا دوستي خداي همگي دل بنده را فرو نگيرد، بنده با خدا نتواند بود.
و چون بنده با خدا باشد، اگر نماز گذارد، بحضور گذارد و اگر تسبيح گويد،
بحضور گويد و اگر صدقه دهد باخلاص دهد.
با خداي بودن هنرهاي بسيار دارد، و بي خداي بودن عيبهاي بسيار دارد.
و هر طاعتي که نه بحضور بود، آن طاعت صورتي باشد بيجان و صورت بيجان را قدري
هرکه در مدت عمر سجده اي بحضور کرد، کار خود
تمام کرد و هر که در مدّت عمر هر روز هزار رکعت نماز بيحضور کرد، هيچ کار نکرد.
طريق بدست آوردن حضور هيچ طريقي ديگر نيست الا دوستي خداي.
 چنان که معرفت اصل چندين مقامات است،
محبّت خداي تعالى اصل چندين مقامات است.

(عزيزالدين نسفی)

امروز سه شنبه (90/07/12)

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک               حق نگه دار که من می روم الله معک
تویی آن گوهر پاکیزه که درعالم قدس          ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

گوناگون

ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما
خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب
آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما
جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او
جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما
شکر باکرانه را شکر بی‌کرانه گفت
غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما
روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو
از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما
تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا
چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما
از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان
ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما

 (مولانا)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/07/11)

هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد                         خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر بحضرت دوست              که آشنا سخن آشنا نگه دارد

گوناگون

عبدالملک بن مروان به هنگام مرگ ، از کاخش ، گازرى را که لباس هاى شسته شده را به زمين مى زد، نگاه کرد و گفت : اى کاش من لباسشو بودم و عهده دار خلافت نشده بودم !
پس سخنش به (ابو حازم ) رسيد و در پاسخ گفت : سپاس پروردگار را که آنان را در مرتبه اى قرار داد که چون مرگشان فرا رسيد، آرزوى آن کنند که در مقامى باشند که ما ، در آنيم و چون مرگ ما فرا رسد ، آرزو نکنيم که در مقام آنان باشيم .

(کشکول شيخ بهايي)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/07/10)

هر کرا با خط سبزت سر سودا باشد             پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو ارخاک لحد لاله صفت برخیزم             داغ سودای توام سر سویدا باشد

گوناگون

ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست
چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست
گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش
گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست
در نرگس آرميد که بيند جمال ما
چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست
آهي سحرگهي که زند در فراق ما
بيرون و اندرون ، زبر و زير و چارسوست
پنهان به ذره ذره و نا آشنا هنوز
پيدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست
در خاکدان ما گهر زندگي گم است
اين گوهري که گم شده مائيم يا که اوست؟

 «اقبال لاهوري»

امروز با حافظ (شنبه 90/07/09)

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود                    رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیرمغان بین که چو ما بدمستان            هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

گوناگون

طبع تو دمساز نيست عاشق دلسوز را
خوي تو ياري‌گر است يار بدآموز را
دستخوش تو منم دست جفا برگشاي
بر دل من برگمار تير جگردوز را
از پي آن را که شب پرده‌ي راز من است
خواهم کز دود دل پرده کنم روز را
ليک ز بيم رقيب وز پي نفي گمان
راه برون بسته‌ام آه درون سوز را
دل چه شناسد که چيست قيمت سوداي تو
قدر تو چه داند صدف در شب‌افروز را
گر اثر روي تو سوي گلستان رسد
باد صبا رد کند تحفه‌ي نوروز را
تا دل خاقاني است از تو همي نگذرد
بو که درآرد به مهر آن دل کين توز را

(خاقاني)

امروز با حافظ (جمعه 90/07/08)

ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست          ببین که در طلبت حال مردمان چونست
بیاد لعل تو و چشم مست میگونت                   ز جام غم می لعلی که میخورم خونست

گوناگون

تا كي به شكل خاطره اي گم ببينمت؟
در عطر سيب و مزه ي گندم ببينمت
من آن هميشه چشم به راهم به من بگو
يك جمعه در هزاره ي چندم ببينمت؟
در كوچه هاي يافتنت پرسه مي زنم
شايد كه در ميانه ي مردم ببينمت !
در خشكسال شادي و در قحط عاطفه
با يك سبد اميد و تبسّم ببينمت
امشب دوباره گريه ي من درغزل تنيد
شايد ميان بغض و ترنّم ببينمت
بايد دوباره باشي و معنا كني مرا
تا كي به شكل خاطره اي گم ببينمت؟

(سعيد ربيعی)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/07/07)

سالروز ولادت کريمه اهل بيت حضرت معصومه (س) و روز دختران گرامي باد.
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای         فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت           چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای

گوناگون

آیتی از خداست معصومه
لطف بی انتهاست معصومه
عطر باغ محمدی دارد
زاده مصطفی است معصومه
پرتوی از تلألؤ زهرا
گوهری پربهاست معصومه
ماه عفّت نقاب آل کسا
دختر مرتضی است معصومه
اختری در مدار شمس شموس
یعنی اخت الرضاست معصومه
زائران، یک در بهشت این جاست
تربتش باصفاست معصومه
در توسل به عترت و قرآن
باب حاجات ماست معصومه

(جواد محدثی)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/07/06)

بکوي ميکده هر سالکي که ره دانست              دري دگر زدن انديشه تبه دانست
زمانه افسر رندي نداد جز به کسي                  که سرفرازي عالم درين کله دانست

گوناگون

سلطان محمود غزنوي دستور داد تا بگردند و يک نفر را که در حماقت از ديگران گوي سبقت را ربوده است ،پيدا کنند و به خدمتش بياورند. ملازمان مدت ها گشتند تا بر حسب اتفاق شخصي را ديدند که بر شاخ درختي نشسته است و با تبري در دست به بيخ شاخه مي زند تا آن را قطع کند.
ملازمان سلطان با خود گفتند: از اين شخص احمق تر يافت نمي شود. وي را گرفتند به خدمت سلطان بردند و عمل احمقانه اش را در مقابل خودش براي سلطان بازگو کردند.
آن شخص گفت: احمق تر از من سلطان است که با دست خودش با تيشه ظلم و تعدي، رعيت خود را که بنياد و بيخ درخت حکومتش هستند، قطع مي کند.

(منبع:روزنامه خراسان)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/07/05)

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است     چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو راهست با خدا             کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

گوناگون

جانا مرا چه سوزي چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ريزي چون دل دگر ندارم
در زاري و نزاري چون زير چنگ زارم
زاري مرا تمام است چون زور و زر ندارم
گر پرده‌هاي عالم در پيش چشم داري
گر چشم دارم آخر چشم از تو برندارم
در پيش بارگاهت از دور باز ماندم
كز بيم دورباشت روي گذر ندارم
روزي گرم بخواني از بس كه شاد گردم
گر ره بود در آتش بيم خطر ندارم
عالم پر است از تو، غايب منم ز غفلت
تو حاضري وليكن من آن نظر ندارم
نه نه تو شمع جاني پروانه‌ي توام من
زان با تو پر زنم من كز تو خبر ندارم

(عطار)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/07/04)

بدور لاله قدح گیر و بی ریا می باش               ببوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن            سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

گوناگون

مردماني جان خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانشان در تار و پود جان ما!
مردماني رنگ عالم را دگر گون کرده اند
هر يکي در کار خود نقش آفرين همچون خدا!
هر که بر لوح جهان نقشي نيفزايد زخويش،
بيگمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستي ساز، بايد  نقش بر جا ماندني
تا چو جان خود جهان هم جاودان دارد تورا!

(فريدون مشيري)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/07/03)

آغاز سال تحصيلي و بازگشايي مراکز آموزشي  بر همگان تبريک و تهنيت باد.
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم         محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش          اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم

گوناگون


تا زمان ناصر الدين شاه ، مردم ، حتي خواص که مصدر امور بودند تصور مي کردند که آمريکا در زير زمين واقع است و اگر دويست ذرع چاه بکنند به آمريکا مي رسند به طوري که معروف است که فتحعلي شاه از سرهار فورد جونس (اولين سفير انگلستان) که براي تقديم استوار نامه اش به کاخ گلستان آمده بود چنين مي پرسد:
"راستي آقاي سفير اينکه مي گويند ينگه دنيا (آمريکا) در زير زمين است حقيقت دارد؟ اگر من دستور دهم در اين قصر يک چاه دويست ذرعي بکنند به ينگه دنيا خواهم رسيد؟"
مستر جونس با شنيدن اين سئوال هاج و واج مانده بود و نمي دانست چه جوابي به شاه ايران دهد. وي در صفحه 191 سفرنامه خود در مورد اين جريان چنين مي نويسد:
شاه اصرار عجيبي داشت تا بفهمد چگونه با زمين کندن به آمريکا مي رسد و وقتي من گفتم که اصلاً ربطي به کندن زمين ندارد و ما با کشتي به آن مملکت سفر مي کنيم ، فتحعلي شاه اوقاتش تلخ شد و گفت: معلوم مي شود حواست پرت است. سفير عثماني در تهران برايم قسم خورد اگر دويست ذرع زمين را بکنيم به ينگه دنيا مي رسيم.

(بهترين حکايت هاي تاريخ - رضا سليمي همداني)

امروز با حافظ (شنبه 90/07/02)

        سالروز شهادت امام جعفرصادق(ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم .
عمریست تا براه غمت رو نهاده ایم                   روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم
طاق و رواق مدرسه و قیل و قال علم              در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم

گوناگون

از زلال گفتار امام جعفر صادق (ع)
شيطان گفت پنج نفرند که هيچ راهي به آنها ندارم اما ديگر مردم در مشت من هستند:
1- هر کس با نيت درست به خدا پناه ببرد و در همه کارهايش بر او توکل کند.
2- کسي که شب و روز بسيار تسبيح خدا گويد.
3- کسي که براي برادر مومنش آن پسندد که براي خود مي پسندد.
4- کسي که هر گاه مصيبتي به او مي رسد بي تابي نمي کند.
5- و هر کس که به آنچه خداوند قسمتش کرده خرسند است و غم روزيش را نمي خورد
=================== 
وقتي که ميان دو نفر مسلمان قهر و جدايي به وجود آيد ، شيطان بسيار خوشحال مي  اما همين که با يکديگر آشتي کنند ، زانوهايش مي لرزد و بند بند وجودش پاره مي شود و فرياد مي زند : اي واي بر من که به سبب اين آشتي هلاک شدم  
===================
خانه اي که در آن قرآن خوانده نمي شود و از خدا ياد نمي گردد ، برکتش کم شده ، فرشتگان آن را ترک مي کنند و شياطين در آن حضور مي يابند  

امروز با حافظ (جمعه 90/07/01)

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد             صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین بدر نبرد          در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

گوناگون

                                           آشنایی با ماههای سال : مهر ماه
در سانسکریت میترا , در اوستا و پارسی میثر , و در پهلوی میتر , و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر, ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن درغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست. مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز از او پوشیده نمی ماند. برای آنکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است, آنجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد, نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.

آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و ذکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر مخلوط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است