روزي "فلاطُن" نشسته بود از جمله خاص آن شهر، مردي به سلام او اندر آمد و بنشست و از هر نوع سخني همي گفت در ميانه سخن گفت: اي حكيم امروز فلان مرد را ديدم كه سخن تو مي گفت و تو را دعا و ثنا همي گفت و مي گفت افلاطن بزرگوار مردي است كه هرگز كس چنو نبوده است و نباشد.
خواستم كه شكر او را به تو رسانم .
افلاطون چون اين سخن بشنيد، سر فرو برد و بگريست و سخت دل تنگ شد. اين مرد گفت: اي حكيم، از من چه رنج آمد تو را كه چنين تنگ دل گشتي؟ افلاطون گفت: از تو مرا رنجي نرسيد ولكن مرا مصيبتي ازين بتر چه بُود كه جاهلي مرا بستايد و كار من او را پسنديده آيد؟ ندانم كه كدام كار جاهلانه كردم كه به طبع او نزديك بود كه او را آن خوش آمد و مرا بدان بستود؟ تا توبه كنم از آن كار و اين غم مرا آنست كه مگر من هنوز جاهلم، كه ستوده جاهلان، جاهلان باشند.

(قابوسنامه، به اهتمام دكتر غلامحسين يوسفي)