امروز با حافظ (چهارشنبه 91/03/31)

                سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران را گرامی می داریم .
جز آستان توام در جهان پناهی نیست           سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیاندازم               که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست

گوناگون

خدايا هدايتم کن , زيرا مي دانم که گمراهي چه بلاي خطرناکي است .
خدايا هدايتم کن که ظلم نکنم , زيرا مي دانم که ظلم گناه نابخشودني است .
خدايا نگذار دروغ بگويم , زيرا دروغ ظلم کثيفي است .
خدايا محتاجم نکن که تهمت به کسي بزنم , زيرا تهمت خيانت ظالمانه اي است .
خدايا ارشادم کن که بي انصافي نکنم , زيرا کسي که انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا راهنمايم باش حق کسي را ضايع نکنم , که بي احترامي به يک انسان همانا کفر خداي بزرگ است .
خدايا مرا از بلاي خودخواهي و غرور نجات ده تا حقايق وجودم را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده کنم .
خدايا پستي و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر ساز تا فريب زرق و برق عالم خاکي مرا از ياد تو دور نکند.
خدايا من کوچکم , ضعيفم و ناچيزم , پر کاهي در مقابل طوفانها هستم به من ديده اي عبرت بين ده تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو رابراستي بفهمم و بدرستي تدبير کنم .
خدايا دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند ميدهم که مرا در زمره ظالمان و ستمگران قرار مده .

«شهيد چمران »

امروز با حافظ(سه شنبه 91/03/30)

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم         همراز عشق و همنفس جام باده ایم
برما بسی کمان ملامت کشیده اند                   تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

گ

نــکــو نــبــود بــه یــکــبــار تــرک مـا گـفـتـن          ز مــا بــریــدن و صـد شـکـوه بـرمـلـا گـفـتـن
نــظــر نــکــردن و از خـشـم روی تـابـیـدن            غــضــب نــمــودن و بــی‌وجــه نـاسـزا گـفـتـن
عــبــارتـی کـه بـه بـیـگـانـه کـس نـمـی گـویـد      ادب نـــکـــردن و در حــق آشــنــا گــفــتــن
نـشـان حـالـت شـب یـک بـه یـک ادا کـردن          حــدیــث مــســتــی مــا را بــدان ادا گــفـتـن
هــزار عــشــوه نــه یــک روز روزهــا کـردن          هــزار شــکــوه نــه یــکــبــار بــارهــا گـفـتـن
به سهو زلف‌ تو گفتم شبی که مشک‌ ختاست    هــنــوز خــجــلــتـم آیـد از آن خـطـا گـفـتـن
تــو گــفــتــه‌ایـی کـه چـه گـفـتـه اسـت قـاآنـی     بــه جــان تــو کـه مـلـولـم از آن چـهـا گـفـتـن

(قاآنی)

امروز با حافظ (دوشنبه 91/03/29)

         سالروز بعثت رسول مهرباني و رحمت  را تبريک و تهنيت عرض مي نمايم
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد            دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت         به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

گوناگون

بیست و نهم خرداد ماه سالروز شهادت دکتر علی شریعتی را گرامی می داریم
اي آزادي،
تو را دوست دارم، به تو نيازمندم، به تو عشق مي ورزم، بي تو زندگي دشواراست، بي تو من هم نيستم ؛ هستم ، اما من نيستم ؛ يک موجودي خواهم بود توخالي ، پوک ، سرگردان ، بي اميد ، سرد ، تلخ ، بيزار ، بدبين ، کينه دار ، عقده دار ، بيتاب ، بي روح ، بي دل ، بي روشني ، بي شيريني ، بي انتظار ، بيهوده ، مني بي تو
يعني هيچ! ...
اي آزادي، من از ستم بيزارم، از بند بيزارم، از زنجير بيزارم، از زندان بيزارم، از حکومت بيزارم، از بايد بيزارم، از هر چه و هر که تو را در بند مي کشد بيزارم.
اي آزادي، چه زندان ها برايت کشيده ام !
و چه زندان ها خواهم کشيد و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ي آزادي ام، استادم علي است، مرد بي بيم و بي ضعف و پر صبر، و پيشوايم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال براي آزادي ناليد.
من هرچه کنند، جز در هواي تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نيازمندم، دريغ مکن، بگو هر لحظه کجايي چه مي کني؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

« دکتر علي شريعتي »

امروز با حافظ (یکشنبه 91/03/28)

گر ازین منزل ویران بسوی خانه روم                دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت بوطن باز رسم             نذر کردم که هم از راه بمیخانه روم

گوناگون

یـک گـریـبـان نـیـسـت کـز بـیـداد آن مـه پـاره نـیـسـت    رحــم گــویــا در دل بــی‌رحــم آن مــه پــاره نـیـسـت
کـو دلـی کـز آن دل بـی‌رحـم سـنـگـیـن نـیـسـت چـاک   کــو گــریــبــانــی کــز آن چــاک گـریـبـان پـاره نـیـسـت
ای دلــت در ســیــنــه ســنـگ خـاره بـا مـن جـور بـس   در تـن مـن آخـر ایـن جـان اسـت سـنـگ خـاره نیست
گـــاه گـــاهـــم بـــر رخ او رخـــصــت نــظــاره هــســت    لـیـک ایـن خـون گـشـتـه دل را طـاقـت نـظـاره نـیست
جــان اگــر خــواهــی مــده تــا مـی‌تـوانـی دل ز دسـت  دل چو رفت از دست غیر از جان سپردن چاره نیست
کـــامـــیـــاب از روی آن مـــاهـــنـــد یـــاران در وطــن     بــی‌نــصــیــب از وصــل او جــز هــاتــف آواره نــیــسـت

(هاتف اصفهانی)

امروز با حافظ (شنبه 91/03/27)

    سالروز شهادت امام موسی کاظم(ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.
دل ما بدو ررویت ز چمن فراغ دارد                 که چو سرو پای بندست و چو لاله داغ دارد
سر ما فرو نیاید بکمان ابروی کس                  که  درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

گوناگون

از فرمایشات امام موسی کاظم(ع) :
* براى خود بهره اى از دنيا برگيريد و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوانمردى ايجاد نكند و اسراف نباشد منظور داريد، و به اين وسيله براى انجام امور دين يارى جوييد. زيرا كه روايت شده است: «از ما نيست كسى كه دنيايش را براى دينش ترك گويد يا دينش را براى دنيايش رها سازد.»
* مؤمن همانند دو كفّه ترازوست، هر گاه به ايمانش افزوده گردد، به بلايش افزوده گردد.
* چيزى نيست كه چشمانت آن را بنگرد، مگر آن كه در آن پند و اندرزى است.
* هر كه می خواهد كه قويترين مردم باشد بر خدا توكّل نمايد.

امروز با حافظ (جمعه 91/03/26)

مخمور جام عشقم ساقي بده شرابي          پر کن قدح که بي مي مجلس ندارد آبي
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد         مطرب بزن نوائي ساقي بده شرابي

گوناگون

خوشا صبحي که چون از خواب خيزم
رخت بوسم ،
 به پايت گل بريزم

امروز با حافظ (پنجشنبه 91/03/25)

مــا را ز خــیــال تــو چــه پـروای شـراب اسـت          خـم گـو سـر خـود گـیر که خمخانه خراب است
گـر خـمـر بـهـشـت اسـت بـریـزیـد که بی دوست       هـر شـربـت عـذبـم کـه دهـی عین عذاب است

گوناگون

آنــکــه بــر هــر طـرفـی مـنـتـظـرانـنـد او را          نـنـگـرد هـیـچ کـه خـلـقـی نـگـرانـند او را
سـرو را بـر سـر سـرچـشـمـه اگر جای بود          جـای آن هـسـت که بر چشم نشانند او را
حـیـف بـاشـد که چنان روی ببیند هرکس          زانــک کــوتــه‌نــظـران قـدر نـدانـنـد او را
هست مقصود دلم زان لب شیرین شکری          بــود آیــا کــه بــمــقــصــود رســانــنـد او را
راز عــشــاق چـو از اشـک نـمـانـد پـنـهـان          فـرض عـیـنـسـت کـه از دیـده برانند او را
هر  که جان در قدمش بازد و قدری داند          اهــل دل عـاشـق جـانـبـاز نـخـوانـنـد او را
خواجو  ار تشنه بمیرد بجز از مردم چشم          آبــی ایــن طـایـفـه بـرلـب نـچـکـانـنـد او را

(خواجوی کرمانی)

امروز با حافظ (چهارشنبه 91/03/24)

خــنــک نــســیـم مـعـنـبـر شـمـامـه‌ای دلـخـواه          کــه در هــوای تــو بــرخـاسـت بـامـداد پـگـاه
دلــیــل راه شــو ای طــایــر خــجــســتـه لـقـا          کــه دیــده آب شـد از شـوق خـاک آن درگـاه

گوناگون

گــر هــیــچ شــبـی وصـل دلـارام تـوان یـافـت          بـا کـام جـهـان هـم ز جـهـان کـام توان یافت
دل هــیــچ نــیــارامــد چــون عــشـق بـجـنـبـد          در آتـــش ســوزنــده چــه آرام تــوان یــافــت
جــان یــاد لــبـش مـی‌کـنـد ای کـاش نـکـردی          کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
مــن ســوخــتــم آوخ ز هـوس پـخـتـن او لـیـک          بــی‌آتــش رز دیــگ هــوس خـام تـوان یـافـت
خــاقــانــی اگــر یــار نــیــابــی چــکــنــی صــبـر          کــایــن دولــت از ایــام بـه ایـام تـوان یـافـت
نــامــت نــشــود تــا نــشــوی سـوخـتـهٔ عـشـق          کـز داغ پـس از سـوخـتـگـی نـام تـوان یـافت

(خاقانی)

گوناگون

کـسـی کـه دیـده بـه حسن تو آشنا کرده است          هـــزار گـــنـــج صــرف تــوتــیــا کــرده اســت
بـبـیـن چـه آفـت جـانـی کـه هـر کـه دیـد تو را          نـه از بـرای تـو، از بـهـر خـود دعـا کرده است
بــیــار بــاده و آمــاده ســاز مــجــلــس عــیـش          کـه شـیخ صومعه با نفس خود صفا کرده است
کسی  که روی وی از قبله گشت در دم مرگ          بـدان کـه در ره دل روی در قـفـا کـرده است
کـسـی کـه بـهـر جـفـای تـو خـو کـرد بـه سـتم          بـر او مـشـور کـه بـر خـویشتن جفا کرده است
اگـر چـه کـشـتـه ی لـطـفـم، مـسـاز معذورم          کـه هـر چـه بـا مس من کرد، کیمیا کرده است
چـو دل شـنـاخـت سـر رشته، گشت معلومش          که دم به دم به کف آورده و رها کرده است
گـرت نـحـوسـت جـغـذ افـکـنـد بـه درویـشـی          غـمـیـن مشو که ستم، سایه ی هما کرده است
ز نـور زاده مـرا چـشـم و طـلـعـت خـورشـید          بــه کــوی ســرمـه فـروشـان رهـا کـرده اسـت
دلـیـل جـوهـر عـرفـی هـمـیـن دقـیقه بس است          کــه اخــتـراع سـخـن هـای آشـنـا کـرده اسـت

(عرفی شیرازی)

امروز باحافظ (سه شنبه 91/03/23)

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست          گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست
مرا و سرو چمن را بخاک راه نشاند               زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست

امروز با حافظ (دوشنبه 91/03/21)

صوفي بيا که آينه صافيست جام را               تا بنگري صفاي مي لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس                 کاين حال نيست زاهد عالي مقام را

گوناگون

غوکي در جوار ماري وطن داشت, هرگاه که بچه کردي مار بخوردي , و او برپنج پايکي دوستي داشت. بنزديک او رفت و گفت : اي بذاذر, کارمرا تدبير کن که مرا خصم قوي و دشمن مستولي پيدا آمدهاست , نه بااو مقاومت ميتوانمکردنونه از اينجا تحويل , که موضع خوشو بقعت نزده است , صحن آن مرصع بزمرد و مينا و مکدل ببسد وکهربا
آب روي آب زمزم وکوثر
خاک وي خاک عنبر و کافور
شکل وي ناپسوده دست صبا
شبه وي ناسپرده پاي ديور
پنج پايک گفت : با دشمن غالب توانا جز به مکر دست نتوان يافت. و فلان جاي يکي راسوست ؛ يکي ماهي چند بگير و بکش و پيش سوراخ راسو تا جايگاه مار مي افکن؛ تا راسو يگان يگان ميخورد ؛ چون به مار رسيدترا ازجور او باز رهاند.
غوک بدين حيلت ما را هلاک کرد . روزي چند بران گذشت. راسو را عادت بازخواست, که خوکردگي بترازعاشقي است. بار ديگر هم به طلب ماهي بر آن سمت مي رفت , ماهي نيافت , غوک را با بچگان جمله بخورد.

(کليله و دمنه )

امروز با حافظ (یکشنبه 91/03/21)

گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر         بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با ديده گريان بروم           تا زنم آب در ميکده يکبار دگر

گوناگون


در اين جهان گرد و فراخ . کم آدمي رهاست ، آزاد است . هر تنابنده گرفتار در گرفتار است . پنداري مردمان در تار عنکبوتي بي پايان گرفتار آمده اند . هر تن ، بنديِ تني ديگر، چيز ديگر . شانه هايشان بسته شده است . دستهايشان بسته شده است . مغزهايشان ، زبانهايشان بسته شده است . بسا صدسالگاني ، درون همان چارديواري که پاي برخشت نهاده اند ، سر بر خشت مي گذارند ؛ بندي خشت ديوار . بسا مردماني که همه عمر خود در فراز بردن ديوار پيرامون خود ، روزگار به سر مي برند ، بندي ديوارهاي بلند . بسا کساني که تو مي شناسي بر ديگچه هاي سکه خود ، اژدها وش چمبر زده اند ، بندي خون ناچاران . بساگرفتاران . بسي گرفتاران . يکي به کندوي خود ، يکي به انبار خود . يکي به دست و يکي به آيش. يکي به گله ، يکي به چوبدست گله . اربابان به غارت و آن ديگران به غارت شدن . دهقان به خاک کهنه اين خاک ، نان شب و قرض و به دسته بيلش بسته است . چوپان به شب دراز و ستاره . چوبدار به پشم و پوست . پيله ور به همه . به هر سوي . همه به هم . چنان که خارها ، درمنه ها ، درختها ، گلها و قارچها به زمين و آفتاب و هوا بسته اند .
توري است تنيده در هم اين زندگاني ، درويش !
(کليدر - ج 1- محمود دولت آبادي)

امروز با حافظ (شنبه 91/03/20)

یـا رب ایـن شـمع دل افروز ز کاشانه کیست          جـان مـا سـوخـت بپرسید که جانانه کیست
حـالـیـا خـانـه بـرانـداز دل و دیـن من است              تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست

گوناگون

از جـلـوه حـسـنـت کـه بـری از هـمه عیب است      آسـوده دل آن اسـت کـه در پـردهٔ غـیـب است
هــم از رخ تــو صــحـن چـمـن لـالـه بـه دامـان          هـم از خـط تـو بـاد صـبـا نـافـه بـه جـیـب است
در مـرحـلـهٔ شـوق نـه نـنـگ اسـت و نـه ناموس      در مسالهٔ عشق نه مشک است و نه زیب است
مــوســی چــه کـنـد گـر نـکـنـد پـیـشـه شـبـانـی      تــا بــر سـرش انـدیـشـهٔ فـرزنـد شـعـیـب اسـت
افــســانــهٔ جــان دادن خــود هــیــچ فــروغـی         در حـضـرت جـانـان نـتوان گفت که عیب است

(فروغی بسطامی)

امروز با حافظ (جمعه 91/03/19)

ساقي بيا که يار ز رخ پرده برگرفت          کارچراغ خلوتيان باز در گرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت     وين پيرسالخورده جواني ز سر گرفت

گوناگون

بيار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزم
که بوي دوست مي‌آرد نسيم باد نوروزم
به عشقم سرزنش کردي ،ببين آن روي را امشب
که عذرم خود ترا گويد که: من روشن‌تر از روزم
مگو احوال درد من به پيش هر هوسبازي
که جز عاشق نمي‌داند حکايت‌هاي مرموزم
رها کن، تا بميرد شمع پيش او ز رشک امشب
که چون بايد ز عکس او دگر بارش بر افروزم
رقيب از رشک من هر دم گريبان گو: بدر بر خود
که من چشم از جمال او نمي‌دانم که: بردوزم
من مفلس نمي‌خواهم جلوس تخت فيروزه
که از رخسار او، حالي، جليس بخت پيروزم
نگارينا، چه بد کردم؟ که نيک از من شدي غافل
نه نيکست اين که آزردي به گفتار بد آموزم
من از حيرت نمي‌دانم حديث خويشتن گفتن
ز قول اوحدي بشنو سخن‌هاي جگر سوزم

 (اوحدي مراغه اي )

امروز با حافظ (پنجشنبه 91/03/18)

المنه لله که در ميکده باز است                      زان رو که مرا بر در او روي نياز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستي        وآن مي که در انجاست حقيقت نه مجاز است

گوناگون


به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو،
سپیده دم آیم مگر تورا جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پرواره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نامدگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بکو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانمدگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم از خیالمن نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر کوی توام درآرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دلپریشانم دگر چه خواهی؟
فتادم از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

امروز با حافظ (سه شنبه 91/03/17)

سالروز وفات شيرزن صحنه کربلا حضرت زينب کبري(س) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
بلبلي ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي        مي خواند دوش درس مقامات معنوي
يعني بيا که آتش موسي نمود گل           تا از درخت نکته توحيد بشنوي

گوناگون

قسمتي از خطابه حضرت زينب (س) در شام :
 اى يزيد، اكنون كه به گمان خويش بر ما سخت گرفته اى و راه اقطار زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بسته اى و ما را همانند اسيران به گردش در آوردى ، مى پندارى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار و ذليل ساخته است ؟ و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست ؟ پس از روى كبر مى خرامى و با نظر عجب و تكبر مى نگرى و به خود مى بالى خرم و شادان كه دنيا به تو روى آورده و كارهاى تو را آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است.
 اندكى آهسته تر ! آيا كلام خداى تعالى را فراموش كرده اى كه فرمود : گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود ، بلكه مهلت براى امتحان مى دهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده ؟

امروز با حافظ (سه شنبه 91/03/16)

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند             وآنکه اين کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب نکن             شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند

گوناگون

کـه زد بـر یـاری مـا چـشـم زخـمـی ای چـنین یارا     که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را
تـو خـود رفـتـی ولـی باد جنون خواهد دواند از پی   بــســان شــعــلــهٔ آتــش مــن مــجــنــون رســوا را
تـو خـود رو در سـفـر کردی ولی صحرا سپر کردی   بــه صـد شـیـدائـی مـجـنـون مـن مـجـنـون شـیـدا را
فـرس آهـسـتـه ران کـانـدر پـیـت از پـویه فرسوده   قــدمــهــا تــا بــه زانــو گــمــرهـان دشـت پـیـمـا را
شـب تـاریـک و گـمـراهـان ز دنـبـال تو سر گردان     بــرون ار از ســحــاب بــرقــع آن روی مــه آسـا را
خـطـر گـاهـیـسـت گـرد خـرگـهـت از شیشهای دل   خـدا را بـر زمـیـن ای مـسـت نـاز آهـسـتـه نـه پا را
چـو مـیـرد مـحـتـشـم دور از قدت باری چو باز آئی   بـه خـاکـش گـه گـهـی کـن سـایه گستر نخل بالا را

(محتشم کاشانی)

امروز با حافظ (یکشنبه 91/03/14)

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است       شمشاد خانه پرور ما ازکه کمتر است
اي نازنين من تو چه مذهب گرفته اي        که اتخون ماحلال تر از شير مادر است

گوناگون

دگر باره بشوريدم بدان سانم به جان تو
که هر بندي که بربندي بدرانم به جان تو
چو چرخم من ؛ چو ماهم من ؛ چو شمعم من ز تاب تو
همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو
نشاط من ز کار تو خمار من ز خار تو
به هر سو رو بگرداني بگردانم به جان تو
غلط گفتم غلط گفتم درينحالت عجب نبود
که ايندم جام را از مي نمي دانم به جان تو
من آن ديوانه بندم که ديوانرا هم يبندم
من ديوانه ، ديوانرا سليمانم به جان تو
به غير عشق هر صورت که آن سر برزند از دل
ز صحن دل همين ساعت برون رانم به جان تو
 بيا اي او که رفتي تو که چيزي کو رود آيد
نه تو آني بجان من نه من آنم به جان تو
ايا منکر درون جان، مکن انکار ها پنهان
که سرّ سرنوشتت را فرو خوانم به جان تو
ز عشق شمس تبريزي چز بيداري و شبخيزي
مثال ذره اي گردان پريشانم به جان تو

(مولوي)

امروز با حافظ (شنبه 91/03/13)

دوش سودای رُخش گفتم ز سر بیرون کنم          گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من بخشم       دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم

گوناگون

شنودم که : مردي به سحر گاه از خانه بيرون رفت ، تا به گرمابه رود . به راه اندر دوستي از آ ن خويش را ديد ، گفت : " موافقت کني تا به گرمابه شويم ؟ " گفت : تا در گرمابه با تو همراهي کنم ، لکن اندر گرمابه نتوانم آ مدن که شغلي دارم ، و تا نزديک گرمابه بيامد . به سر دو راهي رسيد ، بي آنکه اين مرد را خبر دهد ، بازگشت ، و به راه ديگر برفت .
اتفاق را طراري از پس اين مرد ميرفت ، به طراري خويش . اين مرد باز نگريست ، طرار را ديد و هنوز تاريک بود ، پنداشت که آن دوست وي است. صد دينار در آستين داشت ، بر دستارچه اي بسته ، از آ ستين بيرون گرفت و بدين طرار داد و گفت : " اي برادر ! اين امانت است به تو . چون من از گرمابه بيرون آ يم به من باز دهي . " .
طرار زر از وي بستد و آ ن جا مقام کرد تا وي از گرمابه بيرون آمد ، روز روشن شده بود ، جامه بپوشيد و راست همي رفت . طرار وي را باز خواند ، و گفت : " اي جوانمرد ! زر خويش باز ستان و پس برو ، که امروز از شغل خويش فرو ماندم ،از اين نگاه داشتن امانت تو " .
مرد گفت : که اين زر چيست و تو چه مردي ؟ گفت : من مردي طرارم ، تو اين زر به من دادي . گفت : اگر تو طراري چرا زر از من نبردي ؟ طرار گفت : " اگر به صناعت خويش بردمي ، اگر هزار دينار بودي ، از تو يک جو نه انديشيدمي و نه باز دادمي ؛ ولکن تو به زينهار به من دادي . زينهاردار نبايد ، زينهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردي نيست "

(قابوسنامه :عنصرالمعا لي کيکا ووس)

امروز با حافظ (پنجشنبه 91/03/11)

زبان خامه ندارد سر بيان فراق                       وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال                    به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق

امروز با حافظ (چهارشنبه 91/03/10)

زبان خامه ندارد سر بيان فراق                       وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال                    به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق

گوناگون

فـريـاد از آن دو چشمک جادوي دلفريب          فــريــاد از آن دو کــافـر غـازي بـا نـهـيـب
ايـن هـمـبـر دو تـرکـش دلگير جان ستان          وان پـيـش دو شـمـامـه? کـافـور يا دو سيب
بــردوش غــايــه کــش او زهــره مـي‌رود          چـون کـيـقباد و قيصر پانصدش در رکيب
يـوسـف نـبـود هـرگـز چـون او بـه نيکويي          چـون سـامـري هـزارش چـاکـر گـه فريب
آسـيـب عـاشـقـي و غـم عـشق و گمرهي          تـا روي او بـديـد پـس آن طرفه‌ها و زيب
غـمـخـانـه بـرگـزيـد و ره عـشق و گمرهي          هــر روز مـي بـرآرد نـوعـي دگـر ز جـيـب
بسترد و گفت چون که سنايي همه ز جهل          بـنـبـشـت در هـواي غم عشق صد کتيب

(سنائي)

امروز با حافظ (دوشنبه 91/03/08)

دوش از جانب آصف پیک بشارت آمد              کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گل کن                ویران سرای دل را گاه عمارت آمد

گوناگون

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسير وناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نيست
بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر
مرابا يك جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دوچشمی را كه مفتون رخت بود
كنون گوهرفشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در اين ميان بگذارو بگذر
به او گفتم حميد از هجر فرسود
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر

(حمید مصدق)

امروز با حافظ (یکشنبه 91/03/07)

دســت از طــلــب نــدارم تــا کـام مـن بـرآیـد          یــا تــن رسـد بـه جـانـان یـا جـان ز تـن بـرآیـد
بــگــشــای تــربـتـم را بـعـد از وفـات و بـنـگـر          کــــز آتـــش درونـــم دود از کـــفـــن بـــرآیـــد

گوناگون

بــر جــگـر داغـی ز عـشـق لـالـه رویـی یـافـتـم       در ســـرای دل بـــهـــشـــت آرزویـــی یـــافــتــم
عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار    تــا بــه امــداد نــســیــمــی ره بـه کـویـی یـافـتـم
خــاطــر از آیــیــنــه صـبـح اسـت روشـن تـر مـرا      ایــن صــفــا از صــحــبـت پـاکـیـزه رویـی یـافـتـم
گــرمــی شــمــع شــب افــروز آفــت پــروانـه شـد     سـوخـت جـانـم تـا حـریـف گـرم خـویـی یـافـتم
بـی تـلـاش مـن غم عشق تو ام در دل نشست      گــنــج را در زیــر پــا بــی جـسـتـجـویـی یـافـتـم
تــلــخــکـامـی بـیـن کـه در مـیـخـانـه دلـدادگـی          بــود پــر خــون جـگـر هـر جـا سـبـویـی یـافـتـم
چـون صـبـا در زیـر زلـفـش هـر کجا کردم گذار          بـک جـهـان دل بـسـتـه بـر هـر تـارمـویـی یـافـتم
نــنــگ رســوایــی رهــی نــامــم بـلـنـد آوازه کـرد      خــاک راه عــشــق گــشــتــم آبــرویــی یــافـتـم

(رهی معیری)

امروز با حافظ (شنبه 91/03/06)

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم              ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد           لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

گوناگون

ياد ايامي که خوردم باده ها با چنگ و ني
جام مي در دست من، ميناي مي در دست وي
در کنار آيي، خزان ما زند رنگ بهار
ور نيايي فرودين افسرده تر گردد ز دي
بي تو جان من چو آن سازي که تارش در گسست
در حضور از سينه ي من نغمه خيزد پي به پي
آنچه من در بزم شوق آورده ام داني که چيست؟
يگ چمن گل، يک نيستان ناله، يک خمخانه مي
زنده کن باز آن محبت را که از نيروي او
بورياي ره نشيني در فتد با تخت کي
دوستان! خرم که بر منزل رسيد آواره اي
من پريشان جاده هاي علم و دانش کرده طي

(اقبال لاهوري)

امروز با حافظ (پنجشنبه 91/03/04)

اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي                  در فکرت تو پنهان صد حکمت الهي
کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده        صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي

گوناگون

احـــوال جـــهــان بــادگــيــر، بــاد!          ويــن قــصــه ز مــن يــادگــيــر يـاد
چــون طــبـع جـهـان بـاژگـونـه بـود          کـــردار هـــمـــه بـــاژگـــونـــه بـــاد
از روي عــزيـزي اسـت بـسـتـه بـاز          وز خـــاري بــاشــد گــشــاده خــاد
بــس زار کــه بــگــذاشــتــيـم روز          چــون گــرمــگــهــش بـود بـامـداد
تـــيـــغـــي کــه هــمــي آفــتــاب زد          تـيـري کـه سـمـومـش هـمـي گـشـاد،
بــر تــارک و بــر ســيــنــه زد هـمـي          انـــدر جـــگـــر و ديـــده اوفــتــاد
در حوض و بيابانش چشم و گوش          مــانــده بــه شــگـفـتـي از آب و بـاد
ديـــوانـــه و شـــوريـــده بـــاد بــود          زنــــجــــيـــر هـــمـــي آب را نـــهـــاد
ايـن چـرخ چـنـيـن اسـت، بي‌خلاف          دانــد کــه چــنــيــن آمــدش نــهـاد
زيــن چــرخ بــنــالــم بـه پـيـش آن          کــز چــرخ بــه هــمـت دهـدم داد
مــنــصــور ســعـيـد آن کـه در هـنـر          از مــــادر دانــــش چــــو او نــــزاد
او بـــنــده و شــاگــرد مــلــک بــود          تــا گــشــت خــداونــد و اوســتــاد

(مسعود سعد سلمان)

امروز با حافظ (چهارشنبه 91/03/03)

                                  سالروز آزادسازی خرمشهر گرامی باد .
روزگاریست که سودای بتان دین منست             غم این کار نشاط دل غمگین منست
دیدن روی ترا دیده جان بین باید                         این کجا مرتبه چشم جهان بین منست

گوناگون

تا از خودپرستي فارغ نشوي، خداپرست نتواني بودن.
تا بنده نشوي، آزادي نيابي.
تا پشت بر هر دو عالم نكني، به آدم و آدميت نرسي.
تا از خود نگريزي، به خود نرسي.
اگر خود را در راه خدا نبازي و فدا نكني، مقبول حضرت نشوي.
تا پاي بر همه نزني و پشت بر همه نكني، همه نشوي و به جمله راه نيابي.
تا فقير نشوي، غني نباشي
و تا فاني نشوي، باقي نباشي…

(عين القضاة همداني)

امروز با حافظ (سه شنبه 91/02/03)

دلم رمیده شد و  غافلم من درویش            که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم            که دل بدست کمان ابروئیست کافرکیش

گوناگون

                                                     آشنايي با ماه هاي سال :
                                                                    خرداد
خرداد نام سومين ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالي خورشيدي است. در اوستا و پارسي باستان هئوروتات , در پهلوي خردات و در فارسي خورداد يا خرداد گفته شده که کلمه اي است مرکب از دو جزء: جزء اول : هئوروه که صفت است به معناي رسا, همه, درست, و کامل. جزء دوم : تات که پسوند است براي اسم مونث , بنابراين هئوروتات به معناي کمال و رسايي است. ايزدان تيرو باد و فروردين از همکاران خرداد مي باشند. خرداد نماينده رسايي و کمال اهورامزداست و در گيتي به نگهباني آب گماشته شده است

امروز با حافظ (دوشنبه 91/03/01)

          سالگروز بزرگداشت ملاصدرا (صدرالمتالهين) را گرامی می داریم .
دوش آگهی از یار سفر کرده داد باد             من نیز دل بباده دهم هرچه باداباد
کارم بدان رسید که همراز خود کنم              هرشام برق لامع و هر بامداد باز

گوناگون

                                                      ملاصدرا (صدرالمتالهين)
محمد بن ابراهيم شيرازي ملقب به صدرالدين و مشهور به ملاصدرا يا صدرالمتالهين، در حدود سال 979 يا 980هجري قمري در شهر شيراز متولد شد.
ملاصدرا براي کسب معرفت و تکميل تحصيلات خود عازم اصفهان كه آن زمان پايتخت بود ، شد.
صدرالدين نخست نزد شيخ بهاء الدين عاملي مشهور به شيخ بهائي تلمذ کرد و از او علوم نقلي را آموخت و به کسب اجازه و درجه اجتهاد نائل گشت. سپس به شاگردي ميرداماد درآمد رموز حکمت را از او آموخت. احتمالا ملاصدرا در اصفهان، از محضر مير ابوالقاسم فندرسکي عارف، زاهد و رياضي دان بي همتاي آن عصر نيز استفاده کرده است.
پس از تکميل تحصيلات علوم متعارف، در اثر کشش دروني و نيز فشار بعضي ار علماي ظاهربين که با مشرب عرفاني او مخالف بودند، اصفهان را ترک گفته و براي طي مرحله رياضت و انقطاع از مظاهر دنيوي به روستاي کهک در نزديکي قم پناه برد و هفت سال و بنابر قول بعضي پانزده سال در آن حوالي، دور از حوادث و اتفاقات دنيا در انزوا و خلوت به سر برد تا اين که به مرتبه شهود و کشف حقائق باطني رسيد.
خود وي درباره اين دوره مي گويد:
رموزي بر من کشف شد که با برهان و دليل امکان پذير نبود بلکه آنچه پيش از آن توسط برهان عقلي فرا گرفته بودم با جزئيات بيشتري از راه شهود و بالعيان ديدم.
در اين موقع، الله وري خان، والي فارس، مدرسه اي در شهر شيراز بنا نمود که به مدرسه خان معروف گرديد و از ملاصدرا دعوت کرد تا به وطن اصلي خود بازگردد و در آن مدرسه به تعليم و تدريس اشتغال ورزد.با حضور وي در شيراز، مدرسه خان مهم ترين مرکز علمي ايران گرديد و تا پايان حيات ملاصدرا، طالبان علم را از دور و نزديک به خود جلب نمود و شاگردان بزرگي نيز تربيت نمود که مشهورترين آنها ملا محسن فيض کاشاني و مولا عبدالرزاق لاهيجي بودند که هر دو علاوه بر داشتن سمت شاگردي، داماد وي نيز بودند.
ملاصدرا تا پايان عمر در شيراز به تاليف و تدريس پرداخت و در اين ايام هفت بار پاي پياده به خانه خداسفر کرد. او در بازگشت از هفتمين سفر، در بصره در سال 1050 هجري قمري در گذشت.
مهمترين تأليفات او به زبان عربي عبارت است از:اسفار اربعه، شواهد الربوبيه، شرح اصول کافي، الهداية، حاشيه شرح حکمت الاشراق، الواردات القلبيه و کسرالاصنام الجاهليه.