امــــروز با حافظ - یکشنبه 31 شهریور 92
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ... زار و بیمار غمم راحت جانی بمن آر
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد ... یعنی از خاک در دوست نشانی بمن آر
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ... زار و بیمار غمم راحت جانی بمن آر
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد ... یعنی از خاک در دوست نشانی بمن آر

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
"کوثر"
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
"کوثر"
"اسکاول شین"
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت ...فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر ...کنایتیست که از روزگار هجران گفت

دارم امید عاطفتی از جناب دوست کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
از فرمایشات امام رئوف...
1. مؤمن ، مؤمن واقعى نيست ، مگر آن كه سه خصلت در او باشد : سنتى از پروردگارش و سنتى از پيامبرش و سنتى از امامش . اما سنت پروردگارش ، پوشاندن راز خود است ، اما سنت پيغمبرش ، مدارا و نرم رفتارى با مردم است ، اما سنت امامش صبر كردن در زمان تنگدستى و پريشان حالى است
2. پنهان كننده كار نيك ( پاداشش ) برابر هفتاد حسنه است و آشكار كنندهكار بد سرافكنده است ، و پنهان كننده كار بد آمرزيده است
3. از اخلاق پيامبران ، نظافت و پاكيزگى است
4. امين به تو خيانت نكرده ( و نمىكند ) و ليكن ( تو ) خائن را امين تصورنمودى
5. برادر بزرگتر به منزله پدر است
6. دوست هركس عقل او ، و دشمنش جهل اوست
7. دوستى با مردم ، نيمى از عقل است
8. به درستى كه خداوند ، سر و صدا و تلف كردن مال و پر خواهشى را دوستندارد
"کوثر"

ولادت با سعادت هشتمین ستاره ی آسمان ولایت٬امام عاشقان ودلسوختگان٬ علی ابن موسی الرضا(ع) برشما دوست داران وشیفتگان حضرتش تهنیت باد
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
"کوثر"
اگر به باده مشکین دلم کشد شاید ...که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق ...من آن کنم که خداوندگار فرماید
نقل است که از او پرسيدند : روزگار چون می گذاری ؟
گفت : چهار مرکب دارم بازداشته . چون نعمتی آيد بر مرکب شکر نشينم و پيش او باز روم و چون معصيتی پديد آيد بر مرکب توبه نشينم و پيش وی باز روم و چون محنتی پديد آيد بر مرکب صبر نشينم و پيش وی باز روم و چون طاعتی پديد آيد بر مرکب اخلاص نشينم و پيش وی باز روم .

من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
"کوثر"
روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود.
شخصی از او پرسید: بهلول! با این سر های مردگان چه می کنی؟
گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیر دستان جدا کنم، لکن می بینم همه یکسان هستند.
خواب سبک و سنگین
بهلول را گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟
گفت: سبک بودن اندیشه.
هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد.
عقل و جنون
کسی بهلول را گفت: تا چند می خواهی در جنون باشی؟
لحظه ای بخود آی و راه عقل در پیش گیر.
بهلول گفت: بدنبال عقل رفتن خیلی جنون می خواهد.
زندگی انسان ها
بهلول را پرسیدند: حیات آدمی را در مثال به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه، که از یک طرف: سن بالا می رود و از طرف دیگر زندگی پایین می آید.
نقطه مشترک انسان ها
بهلول را پرسیدند: انسان ها در روی زمین، در کدامین چیز مشترکند؟
گفت: در روی زمین، چنین چیزی نتوان یافت. اما در زیر زمین خاک سرد و تیره.
گورستان مشترک همه افراد بشر است.
عاقلان و دیوانگان
بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند: دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.
گفت: دیوانه های شهر آنقدر زیادند که نمی شود شمرد.
اگر بخواهید: عاقلان و خردمندان را برای شما می شمارم.
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست ...بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ...ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
"کوثر"
جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود، این چنین است:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
"کوثر"
یکی از شاگردان شیوانا که حافظهای بسیار قوی داشت و در جمع شاگردان به زیرکی و زرنگی معروف بود، قدم پیش گذاشت و گفت:
"من آنقدر دانش و اطلاعات دارم که به محض اینکه دوست شما اصول درست کردن سم را یاد بدهد، سریع یاد میگیرم. من میروم!"
شیوانا با تبسم موافقت کرد و گفت:
"اجازه بده یکی از شاگردان معمولی و تازهکار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشی. فقط چون این شاگرد خیلی ساده است از زرنگی و هشیاریات علیه او استفاده نکن!"
همه به این جمله خندیدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهی دهکده دوردست شدند. چند هفته بعد آن ها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آن ها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت:
"چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط کنیم، میتوانیم ضد آفت را بسازیم و در عرض یک هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازیم. اصلا نیازی به این مسافرت نبود."
او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط کرد و روی بعضی از مزارع آفتزده پاشید. اما بعد از دو هفته هیچ تغییری حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد.
شیوانا شاگرد ساده و معمولی را احضار کرد و از او خواست هر چه را یاد گرفته برای بقیه نقل کند. آن شاگرد با جزییاتی وصفناپذیر تکتک مراحل را از تمیز کردن ظروف سم تا میزان دقیق مواد ترکیبی و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سم پاشی به مدت مشخص و سپس مخلوط کردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضیح داد. وقتی طبق دستورات شاگرد معمولی سم ساخته و استفاده شد، بلافاصله در عرض کمترین مدت قابل تصور آفتها از مزارع محو شدند و همه چیز درست شد."
شاگردان با تعجب نزد شیوانا رفتند و از او پرسیدند:
"آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسیار زیادی داشت و هوش و حافظه او در بین جمع بینظیر بود. در حالی که این همراه دوم یک شاگرد معمولی است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزییات دقیق را به خاطر بسپارد و یاد بگیرد و این شاگرد معمولی توانست به این خوبی همه چیز را یاد بگیرد؟"
شیوانا پاسخ داد: "آن شاگرد زرنگ و باهوش فریب هوش و زرنگی خودش را خورد ؛ به همین خاطر موقع یاد گرفتن درسها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. برای همین دانش او تبدیل به پردهای شد بین او و درسی که میگرفت ؛ به همین خاطر به جای حرفها و درسهای استاد فقط صدای دانش خود را میشنید. اما این شاگرد ساده و معمولی با ذهنی پاک و خالی و صاف و با فروتنی و تواضع یک جوینده واقعی دانش، درسها را فرا گرفت ؛ به همین علت همه جزییات را با دقتی وصفناپذیر درک کرده بود. برای یاد گرفتن چیزهای جدید اغلب لازم است انسان دانش قبلی خود را برای مدتی به طور موقت فراموش کند تا بتواند در فضای یادگیری موضوع تازه قرار گیرد.
دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زیرکی و هوشمندی بالایی که داشت، اما هنر فراموش کردن خودش و کنار گذاشتن دانش قبلی و غرور دانستنش، موقع یادگیری دانش جدید را بلد نبود. اما این دوست معمولی شما چون در مقابل درسی که داده میشد مثل یک فرد تازهکار و مشتاق ظاهر شد، توانست همه چیز را جذب کند. در حقیقت به همین دلیل است که در زندگی افراد معمولی بسیاری اوقات بسیار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر میشوند. یادگیری آن ها در موضوع کاریشان عمیق و دقیق و جامع است. به همین خاطر موثر و کارآمد هستند. به همین سادگی."
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ...میخواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل ...تا از درخت نکته توحید بشنوی
درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی
ولادت حضرت معصومه(س) برشما مبارک...

"کوثر"
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد، درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.
وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی به جز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمان خود دستور می دهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همین طور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند.
پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمان و هر آنچه را به چشم می آید ، به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می كند. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او آمده بود متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد، از او می پرسد:
آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و می گوید :
" بله . اما این گران ترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید: بالعکس این ارزان ترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.
برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت می توانی دنیا را به کام خود درآوری.
خرم آن روز که با دیده گریان بروم تا زنم آب در میکده یک بار دگر
"کوثر"
پايین ترین قیمت یک اثر در این نمایشگاه، هفتادوپنج دلار بود؛ ولی تابلوهایی با قیمت دویست دلار، هزار دلار و ده هزار دلار هم در این گالری دیده می شد.
در سومین روز از برگزاری نمایشگاه نقاشی، خانم کتی اچ مایرز به همراه همسرش برای خرید چند تابلو وارد گالری شدند. در آنجا بانوی نقاش، میان تماشاگران علاقمند قدم می زد و درباره آثارش به آن ها توضیح می داد. خانم اچ مایرز با دیدن قیمت تابلوی "یک سبد گل برای مادلین" از بانوی نقاش پرسید:
_ هشتاد دلار؟... این قیمت آخر تابلوست؟
بانو ی نقاش جواب داد:
_ بله، هشتاد دلار. به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ و حس من!
توماس - همسر خانم اچ مایرز - با دیدن تابلوی "غروب شگفت انگیز لوپ هید" پرسید:
_ این کار زیباست. صد دلار هم قیمت خورده است. چرا این قیمت؟
بانوی نقاش پاسخ داد:
_ به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ و حس من!
چند دقیقه بعد، تابلوی بزرگی از یک دختربچه زیبا، نظر خانم اچ مایرز و همسرش را به خود جلب کرد.
خانم اچ مایرز پرسید:
_ این اثر فوق العاده زیباست. اما چرا بدون قیمت؟!!
بانوی نقاش جلوتر آمد، لبخندی زد و گفت:
_ تصویر دخترم است. نمی توانم قیمت بگذارم! بنابراین فروشی نیست!
توماس گفت:
_ این اثر زیبا هر قیمتی که باشد، من آن را می خرم. چرا نمی فروشید؟
بانوی نقاش، لبخندی هم به توماس زد و همان طور که به تابلو خیره ماند، گفت:
_ این تابلوی زیبا فروشی نیست. به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ، حس من و البته عشق!
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي ... وآنگه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند
يک روز کسان حجاج ابن يوسف ، حسن بصري را طلب می کردند ،حسن بصري در صومعه حبيب پنهان شد فرستادگان حجاج، حبيب را گفتند : امروز حسن را ديدی ؟ گفت : ديدم. گفتند:کجا شد؟ گفت: در اين صومعه .در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نيافتند . چنان که حسن گفت: هفت بار دست بر من نهادند و مرا نديدند . حسن از صومعه بيرون آمد و گفت: ای حبيب! حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبيب گفت :ای استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص يافتی که اگر دروغ گفتمی ، هردو گرفتار شديمی . حسن گفت :چه خواندی که مرا نديدند . گفت ده بار آيت الکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهی ! حسن را به تو سپردم، نگاهش دار .
تذكرة الاولياء
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت ...و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست ...گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن
"کوثر"
در يک دزدی بانک در، گانک ژو چين، دزد فرياد کشيد:
« همه شما در بانک، حرکت نکنيد. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد. »
همه در بانک به آرامی روی زمين دراز کشيدند.
اين «شيوه تغيير تفکر» نام دارد، تغيير شيوه معمولی فکر کردن.
هنگامي که دزدان بانک به خانه رسيدند، جوانی که (مدرک ليسانس مدیریت بازرگانی داشت) به دزد پيرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت: « برادر بزرگ تر، بيا تا بشماريم چقدر به دست آورده ايم».
دزد پيرتر با تعجب گفت: «تو چقدر احمق هستی، اين همه پول شمردن زمان بسيار زيادی خواهد برد. امشب تلويزيون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزديده ايم».
اين را می گويند: «تجربه» اين روز ها، تجربه مهم تر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشيده می شود!
پس از آن که دزدان بانک را ترک کردند،مدير بانک به رييس خودش گفت: فوری به پليس خبر بدهيد. اما رييس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودمان هم 10 ميليون از بانک برای خودمان برداريم و به آن 70 ميليون ميليون که از بانک ناپديد کرده بوديم، بيفزاييم».
اين را می گويند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعيت غيرقابل باوری به نفع خودت!
رييس کل می گويد: «بسيار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود».
اين را می گويند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظيفه مهم تر می شود.
روز بعد، تلويزيون اعلام مي کند 100 ميليون دلار از بانک دزديده شده است. دزد ها پول ها را شمردند و دوباره شمردند، اما نتوانستند 20 ميليون بيشتر به دست آورند. دزدان بسيار عصبانی و شاکی بودند:
«ما زندگی و جان خودرا گذاشتيم و تنها 20 ميليون گيرمان آمد. اما روسای بانک 80 ميليون را در يک بش کن به دست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اين که دزد بشود.»
اين را می گويند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد».
رييس بانک با خوشحالی می خنديد؛ زيرا او ضرر خودش در سهام را در اين بانک دزدی پوشش داده بود.
اين را می گويند؛ «موقعيت شناسی» جسارت را به خطر ترجيح دادن.
در اينجا کدام يک دزد راستين هستند؟
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم
"کوثر"
"کوثر"
آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار
ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز
ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار
در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد
ای دیده! اشک میریز، ای سینه! باش افگار
هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم
راه زیارت است این، نه راه گشت بازار
با زائران محرم، شرط است آنکه باشد
غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار
ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم
این نکتهها بگیرید، بر مردمان هشیار
در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم
بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار
در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی
در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار
"شیخ بهایی"
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
"کوثر"

"کوثر"
اصل ایمان هست شش چیز ای وحید
با تو گویم گر بدل خواهی شنید
سه از آن شش با یقین خوف و رجاست
پس توکل با محبت با حیاست
هرکرا نور یقین حاصل بود
صاحب ایمان و روشن دل بود
هر که خوفی نبود اندر جان او
ای پسر باشد ضعیف ایمان او
نامهٔ اعمال اگر نبود سپید
رو مباش از رحمت حق ناامید
هر کرا نبود توکل با خدای
شایدت بروی بگریی های های
آنکه حب حق نباشد در دلش
از عمل جز باد نبود حاصلش
باش ای بنده خدا را دوست دار
تا شوی تو از عذابش در کنار
ای برادر شرمی از ایمان بود
بی حیا از زمرهٔ شیطان بود
گر تو هستی مومن و پرهیزگار
از خدای و از خلایق شرم دار
"عطار"
روزگاریست که ما را نگران میداری ...مخلصان را نه به وضع دگران میداری
گوشه چشم رضایی به منت باز نشد ...این چنین عزت صاحب نظران میداری
شکنج زلف پریشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
"کوثر"
"مشیری"
دوستیهاتون با دوام واز جنس نگاه خداوندی...![]()
ذوالنون و دوستانش شبانگاه در ويرانه ای درآمدند ، و در آن ويرانه خمره ای زر و جواهر بديد و بر سر آن خمره تخته ای نام الله نوشته . ياران وی زر و جواهر قسمت کردند . ذوالنون گفت :اين تخته که بر او نام دوست من است مرا دهيد . آن تخته برگرفت ، و آن روز تا شب بر آن تخته بوسه می داد تا کارش به برکات آن بجايی رسيد که شبی به خواب ديد که گفتند :يا ذوالنون ! هر کس به زر و جواهر بسنده کردند که آن عزيز است ، تو برتر از آن بسنده کردی و آن نام ماست . لاجرم در علم و حکمت برتو گشاده گردانيديم .
(تذكرة الاولياء)