آقای آخــــــــر


دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
فریبا
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»نجار پذیرفت و شروع به اندازه گیری و اره کردن الوار کرد . برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
فریبا
نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش
"کوثر"
خدايا، به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ،
به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم،سوگوار نباشم.
"دکتر شریعتی"
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت ...به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود ...زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
"کوثر"
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ...پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان ...نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
"کوثر"
سه حالت و خصلت در هر يك از مؤمنان باشد، در پناه خداوند خواهد بود و روز قيامت در سايه رحمت عرش الهي مي باشد و از سختي ها صحراي محشر در امان است:
اوّل آن كه در كارگشايي و كمك به نيازمندان و درخواست كنندگان دريغ ننمايد.
دوّم آن كه قبل از هر نوع حركتي بينديشد كه كاري را كه مي خواهد انجام دهد يا هر سخني را كه مي خواهد بگويد، آيا رضايت و خوشنودي خداوند در آن است يا مورد غضب و سخط او مي باشد.
سوّم قبل از عيب جويي و بازگويي عيب ديگران، سعي كند عيب هاي خود را برطرف نمايد.
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد دل شوریده ما را به بو در کار میآورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار میآورد
میلاد با سعادت سرور جوانان اهل بهشت"امام حسین(ع)"٬ و روز پاسدار بر شما مبارک
"کوثر"
امام حسین می فرماید: عقل، جز از راه پیروی حق به کمال نمی رسد.دانا کیست؟امام حسین می فرماید: اگر همه گفتار دانا نیکو و بحق بود، از خود پسندی در آستانه دیوانگی قرار می گرفت. همانا دانا کسی است که حق گویی او فراوان باشد.
شخصی از امام حسین پرسید: شریف ترین مردم کیست؟
امام فرمود: آن کس که پیش از اندرز دیگران، خود پند گیرد و پیش از بیدار باش دیگران، خود بیدار شود.
عرض کرد: شهادت می دهم که چنین کسی سعادتمند است.
شخصی از امام حسین پرسید: فاصله میان ایمان و یقین چقدر است؟ فرمود: چهار انگشت.
گفت: چگونه؟ فرمود: ایمان آن است که آن را می شنویم و یقین آن است که آن را می بینیم و فاصله بین گوش و چشم چهار انگشت است.
پرسید: میان آسمان و زمین چقدر است؟ فرمود: یک دعای مستجاب.
پرسید : میان مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود: به اندازه سیر یک روز آفتاب.
پرسید: عزت آدمی در چیست؟ فرمود: بی نیازیش از مردم.
پرسید: زشت ترین چیزها چیست؟ فرمود: در پیران هرزگی و بیعاری است، در قدرتمندان،درنده خویی، در شریفان، دروغ گویی، در ثروتمندان، بخل است و در عالمان حرص.
از امام حسین (ع) روایت شده است: عزت و بی نیازی از جایگاه خود بیرون آمده به گردش پرداختند، چون با توکل برخورد نمودند و در آن مقیم گشتند.
رواق منظر چشم من آشیانه توست ...کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل ...لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
حلول ماه شعبان برهمه ی شما دوست داران حق وحقیقت تهنیت باد![]()
"کوثر"

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج ... سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده ختا و حبش ... به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج
گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
"کوثر"
اشکم احرام طواف حرمت میبندد ...گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
شهادت امام موسی کاظم(ع) ٬ باب الحوائج برشما تسلیت باد
"کوثر"

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب ...گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار ...خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزد
"کوثر"
پادشاه مصر “فرعون” ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ...ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت ...جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
"کوثر"
پادشاه، نگین گران قیمتی داشت. تصمیم گرفت انگشتری از آن بسازد. مجلسی براه انداخت با عده زیادی میهمان.
- ای حکیمان و عالمان شهر! شما را دعوت کردم تا جمله ای پیشنهاد کنید برای نقش این انگشتر، که هر گاه به آن نگاه کردم، اگر شاد بودم از غفلت بیرون بیایم و اگر غمگین بودم، اندوه از وجودم بیرون رود.
ولوله ای راه افتاد. هرکس چیزی می گفت. تا ...
نوبت به پیر فرزانه شهر رسید.
- ای پادشاه! این جمله را نقش انگشترت کن: این نیز بگذرد!
حضرت علی (علیه السلام): دنیا خانه گذر است نه جاى ماندن، و مردم در آن دو گونه اند: مردى كه وجودش را به گناه فروخت و خود را هلاک كرد و مردى كه خود را به طاعت خرید و آزاد نمود.
وَ قَالَ (علیهالسلام): الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَرٍّ وَ النَّاسُ فِیهَا رَجُلَانِ رَجُلٌ بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ فَأَوْبَقَهَا وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا
(نهج البلاغه، حکمت 133)
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد ...زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود ...عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
کوثر"
نکته اخلاقی:
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنان را تحسین نماید، وقتي تنهاييم دنبال دوست مي گرديم؛ پيدايش كه كرديم دنبال عيب هايش مي گرديم. وقتي كه از دستش داديم در تنهایي دنبال خاطراتش مي گرديم(ژان پل سارتر).
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ...بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال ...مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند
کوثر"
ای چو جان اندر وجود عالمی
جان ما باشی و از ما می رمی
نغمه از فیض تو در عود حیات
موت در راه تو محسود حیات
باز تسکین دل ناشاد شو
باز اندر سینه ها آباد شو
باز از ما خواه ننگ و نام را
پخته تر کن عاشقان خام را
از مقدر شکوه ها داریم ما
نرخ تو بالا و ناداریم ما
از تهیدستان رخ زیبا مپوش
عشق سلمان و بلال ارزان فروش
چشم بیخواب و دل بیتاب ده
باز ما را فطرت سیماب ده
آیتی بمنا ز آیات مبین
تا شود اعناق اعدا خاضعین
کوه آتش خیز کن این کاه را
ز آتش ما سوز غیر الله را
رشته ی وحدت چو قوم از دست داد
صد گره بر روی کار ما فتاد
ما پریشان در جهان چون اختریم
همدم و بیگانه از یکدیگریم
باز این اوراق را شیرازه کن
باز آئین محبت تازه کن
باز ما را بر همان خدمت گمار
کار خود با عاشقان خود سپار
رهروان را منزل تسلیم بخش
قوت ایمان ابراهیم بخش
عشق را از شغل لا آگاه کن
آشنای رمز الاالله کن
"اقبال لاهوری"
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند ...که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا ...که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

گوهر مخزن اسرار همان است که بود حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند لاجرم چشم گهربار همان است که بود
کوثر"
عجب دارم از کسی که مرگ را از یاد می برد،با اینکه به مرگ دیگری می نگرد......امام علی (ع)
شیوه جوانمردان بخشش و احسان و روش فرومایگان زخم زبان است......امام علی (ع)
قوی ترین اهرم ها اراده است..اسمایلز
هر معلولی زاییده علتی است و چیزی به نام رویداد وجود ندارد.....فلورانس اسکاول شین
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن...نلسون ماندلا
تغییر دهندگان اثر گذار در جهان کسانی هستند که، بر خلاف جریان شنا میکنند... والترنیس
انسانی که قادر به آفرینندگی نیست طالب نابود ساختن است...اریش فروم
عاقل ترین مردم کسی است که بیشتر با مردم مدارا کند.....حضرت محمد (ص)
انسان برای پیروزی آفریده شده است، او را می توان نابود کرد ولی نمی توان شکست داد....ارنست همینگوی
اگر همواره مانند گذشته بیندیشید ، همیشه همان چیزهایی را به دست می آورید که تا به حال کسب کرده اید....ریچارد فاینمن
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ... وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست ... به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
سالگروز بزرگداشت ملاصدرا (صدرالمتالهين) را گرامی می داریم .
"کوثر"
شبی فرخنده و روزی همایون روزگاری خوش
کسی دارد که دارد در کنار خویش یاری خوش
دل از مهر بتان برداشتم آسودم این است این
اگر دارد شرابی مستیی ناخوش خماری خوش
خوشم با انتظار امید وصل یار چون دارم
خوش است آری خزانی کز قفا دارد بهاری خوش
بود در بازی عشق بتان، جان باختن، بردن
میان دلربایان است و جانبازان قماری خوش
به مسجدها برآرم چند با زهاد بیکاره
خوشا رندان که در میخانهها دارند کاری خوش
دو روزی بگذرد گو ناخوش از هجرش به من هاتف
که بگذشته است بر من در وصالش روزگاری خوش
"هاتف اصفهانی"