امــــروز با حافظ - سه شنبه 30 مهـــــر 92
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ...راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان ...بگشود نافهای و در آرزو ببست
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ...راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان ...بگشود نافهای و در آرزو ببست
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست ...که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ...ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ...پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان ...نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
عید عبادت وبندگی برشما مبارک... ![]()
بیا با ما مَـوَرز این کینه داری ...که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به ...از آن گوهر که در گنجینه داری

غزل شماره یک - در روز بزرگداشت حافظ
.
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها ...که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ...ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر ...هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار ...که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر
اگر طلب مغفرت و آمرزش بعضی شماها برای همدیگر نبود، هرکس روی زمین بود
هلاک می گردید، مگر آن شیعیان خاصّی که گفتارشان با کردارشان یکی است.
التماس دعا
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد ...ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران ...پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت ...به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود ...زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

دست از طلب ندارم تا کام من برآید ...یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر ...کز آتش درونم دود از کفن برآید
جز تو که خصم گشته ز جود تو بهره بر
کی داده حرز فاطمه بر قاتل پدر
جایی که می کنی تو به دشمن چنین نظر
باور نمی کنم که برانی مرا ز در
از من اگر چه نیست کسی روسیاه تر
در اتوبوس BRT نشسته بودم که داخل اتوبوس شد و کنار دستم نشست. خسته بود و ظاهرش نشون میداد چندشبی هست خواب درستی نداشته. با لبخندی بهش گفتم: خداقوت! خیلی خسته به نظر میرسید…؟!
انگار که بعد از سالها فردی رو پیدا کرده باشه برای دردودل، شروع کرد صحبت کردن:
“…۵سال جبهه بودم؛ داوطلبانه رفته بودم. بازم زمان به عقب برگرده، همین کارو میکنم؛ چون کشور، ناموس و دینم رو دوست دارم؛ ولی این حق ما سینه سوختههای جنگه؟
دکتر روانشناس بهم گفته اگر میشد، برات گواهی جانبازی ۱۴۰% میدادم با این اوضاعت! باورت میشه جوون؟
پسرم سرطان داره. ۷شبه که بیمارستان پیششم.۷روزه حمام نتونستم برم و خواب درستی هم ندارم.هفته پیش پسرم به خاطر مریضیش بیهوش شد. دکتر گفت سه تا آمپول رو برو براش بگیر. این که نظام بهداشت و درمان کشور این مشکلات رو داره که بیمارش باید بدوه دنبال دارو به کنار؛ رفتم داروخونه صبح اول وقت میگه چون این دارو گرونه، باید ببری فلان جا تأیید بکنه. صبحانه نخوره و نخوابیده، رفتم اون سر شهر تأییدیه رو گرفتم و برگشتم داروخونه؛ میگه داروی با دفترچه تمام شده، اما بدون دفترچه میتونیم بهت بدیم!!!
منم جیب خالی از یه طرف و پسر مریضم یه طرف دیگه؛ چیکار میکردم؟ زنگ زدم دوسه نفر…۲۰۰…۳۰۰…یه تومن جمع شده، اون هم با کلی منت و خواهش.
دوباره رفتم داروخانه پول رو گرفتن و گفتن برو نیم ساعت دیگه بیا!!!
خودت حساب کن پسرم!
چرا دارویی که ۱۰۰هزار تومن با دفترچه بیمه میشه، من باید یه میلیون براش بدم؟
این باید وضع دارو دادن به یکی مثل من باشه که پسرم این مریضی رو داره؟ جانباز بودنم پیشکش! وزیر بهداشت از این دردهای ما خبر داره؟ این ۲روز فقط ۷۰هزارتومن خرج تاکسی شده؛ ایشون یا همکارانشون میان این هزینهها رو تقبل بکنن؟…”
و من فقط تنها کاری که میتونستم بکنم، دلداری دادنش بود و این فکر که هفته دفاع مقدس یا آزادسازی خرمشهر نباید فقط به تبلیغ و فیلم و بزرگداشت ختم بشه.
ان شالله این پست، ادای دینی باشه هر چند کوچک به شهدا، جانبازان و تمام اونایی که برای ما و کشور به جبهههای نبرد . سالهای بعد رو بهتر دریابیم!

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یکم مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد .در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کنــــــــــــــد. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید، ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله هر چه تمام به کار خود ادامه می داد.
ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد. آن ها را پوشید.
دید کفش ها درست اندازه پایش هستند.چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد.
بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفش ها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارنــــــــــــــد.
ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است؟ مرا مسخره می کنی؟
فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی....
تا انديشه ها نو نشود،جهان نو نمي شود!!
روز بزرگداشت مولانا گرامی باد...
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده باد
بر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شد
استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون میچکد
آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا
گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان
تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را
آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد
بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها
نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد
گر هست آتش ذرهای آن ذره دارد شعلهها
شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من
همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا
"مولانا"

از نور حرف میزنم
هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور
من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم
پيغام صبحدم را
با شعرهاي روشن
پرواز مي دهم .
انبوه خفتگان را
با نغمه هاي شيرين
آواز مي دهم
از نور حرف مي زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .
اما در ازدحام خيابان
گم مي شود صداي من و نغمه هاي من .
گويند اين و آن :
” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان !
بي حاصل است اين همه فرياد
در گوش هاي كر !
ديوانه حرف مي زند از نور
با موش هاي كور ! “
بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز مي دهم .
پيغام صبحدم را
پرواز مي دهم
هر سو كه مي روم
در گوش اين و آن
حتي در ازدحام خيابان
از نور حرف مي زنم ،
از نور ...
( فریدون مشیری)
می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آن قدر بزرگه، ولی آینه عقب آن قدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.
اجسام از آنچه در آینه می بینید، به شما نزدیک می باشند
دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره، ولی سال ها طول می کشه تا نوشته بشه.
تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره، ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره، نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.
دوست های قدیمی طلا هستند! دوستان جدید، الماس. اگر یک الماس به دست آوردی، طلا را فراموش نکن؛ چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.
اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان.
وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه، تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه، او به توانایی های تو ایمان داره.
شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.
وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آن ها را اجابت می کند . بعضی و قت ها که شما شاد و خوشحال هستید، یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.
نگرانی، مشکلات فردا را دور نمی کند، بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.
گرچه از مرگ گریزی نیست و نباید حتی لحظه ای از اون غافل بشیم، اما زندگی نیز، فرصتی است که خداوند بما داده و به جاست که ازش کمال لذت رو ببریم
اي پيك راستان خبر يار ما بگو ... احوال گل به بلبل دستان سرا
بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور ... با يار آشنا
سخن آشنا بگو
"کوثر"
شروع فصل زیبای پاییز و آغاز سال تحصیلی را به تمامی شما عزیزان، بویژه مدرسین و محصلین، تبریک عرض می نمایم
عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم ... روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم ... در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم
نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه ياران خرج کردی. اما تا نماز شام بگزاردی و چيزی بخريدی و بر ياران آمدی شب در شکسته بودی.
يک شب ياران گفتند: او دير می آيد . بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد و ما را دربند ندارد، چنان کردند.
چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد، خفته. پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند. در حال آتش درگيرانيد و پاره ای آرد آورده بود، خمير کرد تا ايشان را چيزی سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت.
ياران از خواب درآمدند. او را ديدند، محاسن بر خاک نهاده و در آتش پف پف می کرد و آب از چشم او می رفت و دود گرد بر گرد او گرفته.
گفتند :چه می کنی؟ گفت : شما را خفته ديدم گفتم مگر چيزی نيافته ايد و گرسنه بخفته ايد، از جهت شما چيزی می سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد. ايشان گفتند: بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم.