امــــروز با حافظ - سه شنبه 30 مهـــــر 92

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ...راه هزار چاره گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان ...بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

امـــروز با حافظ - دوشنبه 29 مهــــر 92

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد            هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم          یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

امــــروز با حافظ - یکشنبه 28 مهـــــر 92


به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست ...که مونس دم صبحم دعای دولت توست

سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ...ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

امــــروز با حافظ - شنبه 27 مهـــــر 92

زین خوش رقم که برگل رخسار می کشی        خط بر صحیفه گل و گلزار می کشی

اشک حرم نشین نهانخانه مرا                           زان سوی هفت پرده ببازار می کشی

امــــروز با حافظ - پنجشنبه 25 مهـــــر 92


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ...پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان ...نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

امـــروز با حافظ -  چهار شنبه  24 مهــــر 92

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است       چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا             کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

 

عید عبادت وبندگی برشما مبارک...

عید قربان...

امــــروز با حافظ - سه شنبه 23 مهـــــر 92

صوفی بیا که آینه صافیست جام را ... تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس ... کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

امروز با حافظ -دوشنبه 22 مهر 92

زاهـد خـلـوت نـشـیـن دوش بـه مـیـخـانه شد          از ســر پــیــمــان بـرفـت بـا سـر پـیـمـانـه شـد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست          بـاز بـه یـک جـرعـه مـی عـاقـل و فـرزانه شد

صفای آسمان صبحگاهی...

دو شاخه نرگست اي يار دلبند
چه خوش عطري درين ايوان پراکند
اگر صد گونه غم داري چو نرگس
به روي زندگي لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهي
صفاي آسمان صبحگاهي
بيا تا عيدي از حافظ بگيريم
که از او مي ستاني هر چه خواهي
سحر ديدم درخت ارغواني
کشيده سر به بام خسته جاني
بهارت خوش که فکر ديگراني
سري از بوي گلها مست داري
کتاب و ساغري در دست داري
دلي را هم اگر خشنود کردي
به گيتي هرچه شادي هست داري
چمن دلکش زمين خرم هوا تر
نشستن پاي گندم زار خوشتر
اميد تازه را درياب و درياب
غم ديرينه را بگذار و بگذر
 
 
"فریدون مشیری"

امــــروز با حافظ - یکشنبه 21 مهـــــر 92

بیا با ما مَـوَرز این کینه داری ...که حق صحبت دیرینه داری

نصیحت گوش کن کاین در بسی به ...از آن گوهر که در گنجینه داری

امــــروز با حافظ - شنبه 20 مهـــــر 92

غزل شماره یک - در روز بزرگداشت حافظ

.

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها ...که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ...ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها


امــــروز با حافظ - پنجشنبه 18 مهـــــر 92


نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر ...هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

ز وصل روی جوانان تمتعی بردار ...که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

آمرزش


امام مهدی علیه السلام فرمودند:

اگر طلب مغفرت و آمرزش بعضی شماها برای همدیگر نبود، هرکس روی زمین بود

هلاک می گردید، مگر آن شیعیان خاصّی که گفتارشان با کردارشان یکی است.

                                                                           التماس دعا


امــــروز با حافظ - چهار شنبه 17 مهـــــر 92

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد ...ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران ...پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

پیام


امــــروز با حافظ - سه شنبه 16 مهـــــر 92

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت ...به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود ...زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

روز کودک + هفته نیروانتظامی

...

ادامه نوشته

امــــروز با حافظ - دوشنبه 15 مهـــــر 92

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست          چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست

جانا بحاجتی که ترا هست با خدا                   کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست
 
 
 
 
سالروز پیوند آسمانی عزیزان پیامبر...برگزیدگان خداوند...
امام عاشقان علی(ع) و بی بی فاطمه(س)برهمه ی دوستان نازنینم تبریک وتهنیت باد

عشــــــــــــــق یعنی.... مهر علی و زهرا..

امــــروز با حافظ - یکشنبه 14 مهـــــر 92

دست از طلب ندارم تا کام من برآید ...یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر ...کز آتش درونم دود از کفن برآید

حضرت عشق  دست جود خدا  یا علی اکبر امام رضا

جز تو که خصم گشته ز جود تو بهره‌ بر

کی داده حرز فاطمه بر قاتل پدر

جایی که می‌ کنی تو به دشمن چنین‌ نظر

باور نمی ‌کنم که برانی مرا ز در

از من اگر چه نیست کسی روسیاه ‌تر

 
                                             دارم امیـد بـر تو و لطف و عطای تو

امروز با حافظ - شنـــــــــبه  13 مهر 92

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي          دل بي تو به جان آمد وقت است که باز آيي

دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند        درياب ضعيفان را در وقت توانايي

جانباز 140%

در اتوبوس BRT نشسته بودم که داخل اتوبوس شد و کنار دستم نشست. خسته بود و ظاهرش نشون می‌داد چندشبی هست خواب درستی نداشته. با لبخندی بهش گفتم: خداقوت! خیلی خسته به نظر می‌رسید…؟!

انگار که بعد از سال‌ها فردی رو پیدا کرده باشه برای دردودل، شروع کرد صحبت کردن:
“…۵سال جبهه بودم؛ داوطلبانه رفته بودم. بازم زمان به عقب برگرده، همین کارو می‌کنم؛ چون کشور، ناموس و دینم رو دوست دارم؛ ولی این حق ما سینه سوخته‌های جنگه؟
دکتر روان‌شناس بهم گفته اگر می‌شد، برات گواهی جانبازی ۱۴۰% می‌دادم با این اوضاعت! باورت می‌شه جوون؟
پسرم سرطان داره. ۷شبه که بیمارستان پیششم.۷روزه حمام نتونستم برم و خواب درستی هم ندارم.هفته پیش پسرم به خاطر مریضیش بیهوش شد. دکتر گفت سه تا آمپول رو برو براش بگیر. این که نظام بهداشت و درمان کشور این مشکلات رو داره که بیمارش باید بدوه دنبال دارو به کنار؛ رفتم داروخونه صبح اول وقت می‌گه چون این دارو گرونه، باید ببری فلان جا تأیید بکنه. صبحانه نخوره و نخوابیده، رفتم اون سر شهر تأییدیه رو گرفتم و برگشتم داروخونه؛ می‌گه داروی با دفترچه تمام شده، اما بدون دفترچه می‌تونیم بهت بدیم!!!
منم جیب خالی از یه طرف و پسر مریضم یه طرف دیگه؛ چی‌کار می‌کردم؟ زنگ زدم دوسه نفر…۲۰۰…۳۰۰…یه تومن جمع شده، اون هم با کلی منت و خواهش.
دوباره رفتم داروخانه پول رو گرفتن و گفتن برو نیم ساعت دیگه بیا!!!
خودت حساب کن پسرم!
چرا دارویی که ۱۰۰هزار تومن با دفترچه بیمه می‌شه، من باید یه میلیون براش بدم؟
این باید وضع دارو دادن به یکی مثل من باشه که پسرم این مریضی رو داره؟ جانباز بودنم پیشکش! وزیر بهداشت از این دردهای ما خبر داره؟ این ۲روز فقط ۷۰هزارتومن خرج تاکسی شده؛ ایشون یا همکارانشون میان این هزینه‌ها رو تقبل بکنن؟…”

و من فقط تنها کاری که می‌تونستم بکنم، دلداری دادنش بود و این فکر که هفته دفاع مقدس یا آزادسازی خرمشهر نباید فقط به تبلیغ و فیلم و بزرگداشت ختم بشه.

ان شالله این پست، ادای دینی باشه هر چند کوچک به شهدا، جانبازان و تمام اونایی که برای ما و کشور به جبهه‌های نبرد . سال‌های بعد رو بهتر دریابیم!

امروز با حافظ - پنج شنبــــــه 11 مهر 92

گل در بر و می در کف و معشوق بکامست         سلطان جهانم به چنین روز غلامست

گو شمع میارید در این جمع که امشب                در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست

ادعونی استجب لکم...

امروز با حافظ - چهار شنبــــــه 10 مهر 92

گوهر مخزن اسرار همان است که بود               حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند                       لاجزم چشم گهربار همان است که بود

مهربانی...

روزی مردی با خداوند مکالمه ای داشت: گفت 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یکم مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

امـــروز با حافظ -سه شنـــــبه 9 مهــــر 92

در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم            کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و ي خواره باواز بلند               وين همه منصب از آن شوخ پري وش دارم

تا انديشه ها نو نشود،جهان نو نمي شود!!

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد .در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کنــــــــــــــد. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید، ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله هر چه تمام به کار خود ادامه می داد.
ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد. آن ها را پوشید.
دید کفش ها درست اندازه پایش هستند.چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد.
بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفش ها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارنــــــــــــــد.
ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است؟ مرا مسخره می کنی؟
فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی....

تا انديشه ها نو نشود،جهان نو نمي شود!!

امـــروز با حافظ -دوشنـــبه 8 مهــــر 92

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست      منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری                سر گیسوی تو درهیچ سری نیست که نیست

 

 

روز بزرگداشت مولانا گرامی باد...

او از کجا شیر از کجا...

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا                  

مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده باد

بر خوان شیران یک شبی بوزینه‌ای همراه شد

استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا

بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می‌چکد

آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا

گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان

تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را

آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد

بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها

نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد

گر هست آتش ذره‌ای آن ذره دارد شعله‌ها

شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من

همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

 

"مولانا"

امـــروز با حافظ - یکشنــــــبه7 مهــــر 92

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس       زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد        از گرانان جهان رطل گران ما را بس

تقدیم شما...

امـــروز با حافظ - شنــــــبه 6  مهــــر 92

که برد به نزد شاهان ز من گذا پیامی          که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم        که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

از نور حرف میزنم...

از نور حرف میزنم

هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور
من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم
پيغام صبحدم را
 با شعرهاي روشن
  پرواز مي دهم .
انبوه خفتگان را
با نغمه هاي شيرين
 آواز مي دهم
از نور حرف مي زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .
اما در ازدحام خيابان
گم مي شود صداي من و نغمه هاي من .
گويند اين و آن :
 ” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان  !
 بي حاصل است اين همه فرياد
 در گوش هاي كر  !
 ديوانه حرف مي زند از نور
با موش هاي كور  !  “
 بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز مي دهم .
پيغام صبحدم را
پرواز مي دهم
هر سو كه مي روم
در گوش اين و آن
حتي در ازدحام خيابان
از نور حرف مي زنم ،
  از نور ...

( فریدون مشیری)

امـــروز با حافظ - جمعــــــه 5 مهــــر 92

نماز شام غريبان چو گريه آغازم       به مويه هاي غريبانه قصه پردازم

بياد يار و ديار آنچنان بگريم زار        که ازجهان ره و رسم سفر براندازم

ده فرمان لیمن...

دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی، از آن استفاده کنی؛ بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می کند.

می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آن قدر بزرگه، ولی آینه عقب آن قدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.
اجسام از آنچه در آینه می بینید، به شما نزدیک می باشند

دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره، ولی سال ها طول می کشه تا نوشته بشه.

تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره، ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره، نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.
 
دوست های قدیمی طلا هستند! دوستان جدید، الماس. اگر یک الماس به دست آوردی، طلا را فراموش نکن؛ چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.
 
اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان.
 
 وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه، تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه، او به توانایی های تو ایمان داره.

شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.
 
وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آن ها را اجابت می کند . بعضی و قت ها که شما شاد و خوشحال هستید، یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.

نگرانی، مشکلات فردا را دور نمی کند، بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.

امـــروز با حافظ -   پنج شنبه 4 مهــــر 92

مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت            خرابم مي كند هر دم فريب چشم جادويت

پس از چندين شكيبايي شبي يارب توان ديدن         كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
 
 
 
 
" کوثر"

زندگی و مرگ...

زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم،
تو اژدهایی مترصد بلعیدن.
مرگ: من آغازی به آرامش ابدیم،
تو آغازی به آلام دنیوی.
زندگی: من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام،
تو جابری که دریغ از این لحظه نداری.
مرگ: تو تحمیل ناخواسته گریبانگیر بشریتی،
من منتخب آن ها برای رهایی از تو.
زندگی: تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی،
من فرصت دوباره باهم بودنشان.
مرگ: تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن،
من جرثومه ای برای گریز از این وادی.
زندگی: من لبخند زیبای یک نو مادرم،
تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق.
مرگ: من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم،
تو اصراری زجرآلود به بودن او.
زندگی: من مصور یک لحظه شیرین عاشقانه ام،
تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق.
مرگ: تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب
زندگی: من عفو یک پدر داغدیده ام،
تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن.
مرگ: من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم،
تو جزای جرم زندگی بدون او.
زندگی: من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام،
تو خلوت سرد تنهایی.
مرگ: من فرصت گرم انتقامم،
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور.
زندگی: من نقطه اوج عروج یک انسانم،
تو نزول او به پست ترین جای ممکن !
مرگ: …………………………. !!!


گرچه از مرگ گریزی نیست و نباید حتی لحظه ای از اون غافل بشیم، اما زندگی نیز، فرصتی است که خداوند بما داده و به جاست که ازش کمال لذت رو ببریم

امــــروز با حافظ - چهار شنبه 3 مهــــر 92

اي پيك راستان خبر يار ما بگو ... احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور ... با يار آشنا سخن آشنا بگو


جهان


امـــروز با حافظ - سه شنــــبه2 مهــــر 92

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی        پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید       مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

 

"کوثر"

مهرگان...

مـلـکـا، جـشـن مـهـرگـان آمد          جشن شاهان و خسروان آمد

خـز بـه جـای مـلحم و خرگاه          بــدل بــاغ و بــوســتــان آمــد

مـورد بـه جای سوسن آمد باز          مــی بــه جــای ارغــوان آمــد

تـو جـوانمرد و دولت تو جوان          مـی بـه بـخـت تـو نـوجوان آمد

امـــروز با حافظ - دوشنبه 1 مهــــر 92


شروع فصل زیبای پاییز و آغاز سال تحصیلی را به تمامی شما عزیزان، بویژه مدرسین و محصلین، تبریک عرض می نمایم

عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم ... روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم ... در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم


مخلَص

اندر احوال ابراهيم ادهم

نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه ياران خرج کردی. اما تا نماز شام بگزاردی و چيزی بخريدی و بر ياران آمدی شب در شکسته بودی.

 يک شب ياران گفتند: او دير می آيد . بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد و ما را دربند ندارد، چنان کردند.

چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد، خفته. پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند. در حال آتش درگيرانيد و پاره ای آرد آورده بود، خمير کرد تا ايشان را چيزی سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت.

ياران از خواب درآمدند. او را ديدند، محاسن بر خاک نهاده و در آتش پف پف می کرد و آب از چشم او می رفت و دود گرد بر گرد او گرفته.

گفتند :چه می کنی؟ گفت : شما را خفته ديدم گفتم مگر چيزی نيافته ايد و گرسنه بخفته ايد، از جهت شما چيزی می سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد. ايشان گفتند: بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم.