امروز با حافظ-  جمعه 20  دی 92

ما ز یاران چشم یاری داشتیم               خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد                حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
 
 
 
 
دلتنگ حافظکده شدم
دیدم حیفه پست دی ماهی اینجا نباشه
اقا سهیل جاتون خیلی خالیه

سپید عاشقانه...

امـــروز با حافظ - چهارشنبه 22 آبان 92

هر کرا با خط سبزت سر سودا باشد              پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو ارخاک لحد لاله صفت بر خیزم             داغ سودای توام سرّ سویدا باشد
 
 
 
تاسوعای حسینی برشما دوستداران مظلومین دشت کربلا تسلیت باد

سلام بر سقای لب تشنگان...

امـــروز با حافظ - دوشنبه 20 آبان 92

دل ازمن برد و روی ازمن نهان کرد                  خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهائیم در قصد جان بود                          خیالش لطف های بیکران کرد .

امـــروز با حافظ - شنبه 18  آبان 92

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود             هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال رخ تو                   بجفای فلک و غصه دوران نرود

امروز با حافظ - دوشنبه 13 آبان 92

صبح است ساقيا قدحي پرشراب کن         دورفلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پيشتر که عالم فاني شود خراب       ما رازجام باده گلگون خراب کن


 
هشت سال از بودن صبح است ساقیا گذشت...
جناب سهیل تبریک مرا بپذیرین...
۱۳ آبان" روز دانش آموز" را به تمامی دانش جویان ودانش آموزان عزیز این مرز وبوم تبریک میگم...
 
 

تولد هشت سالگی ...

امــــروز با حافظ - شنبه 11 آبان 92

نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین                  عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

عیب دل کردم که وحشی وضع و هر جایی مابش      گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین

امروز با حافظ -دوشنبه  6 آبان 92

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی                گردون ورق هستی ما در ننوشتی

هرچند که هجران ثمر وصل برآرد                       دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی

امــــروز با حافظ - شنبه 4  آبان 92

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد             دل رميده ما را انيس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت         به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

امــــروز با حافظ - چهارشنبه 1 آبان 92

ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد        چو بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت           آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد

امـــروز با حافظ - دوشنبه 29 مهــــر 92

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد            هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم          یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

امــــروز با حافظ - شنبه 27 مهـــــر 92

زین خوش رقم که برگل رخسار می کشی        خط بر صحیفه گل و گلزار می کشی

اشک حرم نشین نهانخانه مرا                           زان سوی هفت پرده ببازار می کشی

امـــروز با حافظ -  چهار شنبه  24 مهــــر 92

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است       چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا             کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

 

عید عبادت وبندگی برشما مبارک...

عید قربان...

امروز با حافظ -دوشنبه 22 مهر 92

زاهـد خـلـوت نـشـیـن دوش بـه مـیـخـانه شد          از ســر پــیــمــان بـرفـت بـا سـر پـیـمـانـه شـد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست          بـاز بـه یـک جـرعـه مـی عـاقـل و فـرزانه شد

صفای آسمان صبحگاهی...

دو شاخه نرگست اي يار دلبند
چه خوش عطري درين ايوان پراکند
اگر صد گونه غم داري چو نرگس
به روي زندگي لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهي
صفاي آسمان صبحگاهي
بيا تا عيدي از حافظ بگيريم
که از او مي ستاني هر چه خواهي
سحر ديدم درخت ارغواني
کشيده سر به بام خسته جاني
بهارت خوش که فکر ديگراني
سري از بوي گلها مست داري
کتاب و ساغري در دست داري
دلي را هم اگر خشنود کردي
به گيتي هرچه شادي هست داري
چمن دلکش زمين خرم هوا تر
نشستن پاي گندم زار خوشتر
اميد تازه را درياب و درياب
غم ديرينه را بگذار و بگذر
 
 
"فریدون مشیری"

امــــروز با حافظ - دوشنبه 15 مهـــــر 92

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست          چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست

جانا بحاجتی که ترا هست با خدا                   کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست
 
 
 
 
سالروز پیوند آسمانی عزیزان پیامبر...برگزیدگان خداوند...
امام عاشقان علی(ع) و بی بی فاطمه(س)برهمه ی دوستان نازنینم تبریک وتهنیت باد

عشــــــــــــــق یعنی.... مهر علی و زهرا..

امروز با حافظ - شنـــــــــبه  13 مهر 92

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي          دل بي تو به جان آمد وقت است که باز آيي

دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند        درياب ضعيفان را در وقت توانايي

جانباز 140%

در اتوبوس BRT نشسته بودم که داخل اتوبوس شد و کنار دستم نشست. خسته بود و ظاهرش نشون می‌داد چندشبی هست خواب درستی نداشته. با لبخندی بهش گفتم: خداقوت! خیلی خسته به نظر می‌رسید…؟!

انگار که بعد از سال‌ها فردی رو پیدا کرده باشه برای دردودل، شروع کرد صحبت کردن:
“…۵سال جبهه بودم؛ داوطلبانه رفته بودم. بازم زمان به عقب برگرده، همین کارو می‌کنم؛ چون کشور، ناموس و دینم رو دوست دارم؛ ولی این حق ما سینه سوخته‌های جنگه؟
دکتر روان‌شناس بهم گفته اگر می‌شد، برات گواهی جانبازی ۱۴۰% می‌دادم با این اوضاعت! باورت می‌شه جوون؟
پسرم سرطان داره. ۷شبه که بیمارستان پیششم.۷روزه حمام نتونستم برم و خواب درستی هم ندارم.هفته پیش پسرم به خاطر مریضیش بیهوش شد. دکتر گفت سه تا آمپول رو برو براش بگیر. این که نظام بهداشت و درمان کشور این مشکلات رو داره که بیمارش باید بدوه دنبال دارو به کنار؛ رفتم داروخونه صبح اول وقت می‌گه چون این دارو گرونه، باید ببری فلان جا تأیید بکنه. صبحانه نخوره و نخوابیده، رفتم اون سر شهر تأییدیه رو گرفتم و برگشتم داروخونه؛ می‌گه داروی با دفترچه تمام شده، اما بدون دفترچه می‌تونیم بهت بدیم!!!
منم جیب خالی از یه طرف و پسر مریضم یه طرف دیگه؛ چی‌کار می‌کردم؟ زنگ زدم دوسه نفر…۲۰۰…۳۰۰…یه تومن جمع شده، اون هم با کلی منت و خواهش.
دوباره رفتم داروخانه پول رو گرفتن و گفتن برو نیم ساعت دیگه بیا!!!
خودت حساب کن پسرم!
چرا دارویی که ۱۰۰هزار تومن با دفترچه بیمه می‌شه، من باید یه میلیون براش بدم؟
این باید وضع دارو دادن به یکی مثل من باشه که پسرم این مریضی رو داره؟ جانباز بودنم پیشکش! وزیر بهداشت از این دردهای ما خبر داره؟ این ۲روز فقط ۷۰هزارتومن خرج تاکسی شده؛ ایشون یا همکارانشون میان این هزینه‌ها رو تقبل بکنن؟…”

و من فقط تنها کاری که می‌تونستم بکنم، دلداری دادنش بود و این فکر که هفته دفاع مقدس یا آزادسازی خرمشهر نباید فقط به تبلیغ و فیلم و بزرگداشت ختم بشه.

ان شالله این پست، ادای دینی باشه هر چند کوچک به شهدا، جانبازان و تمام اونایی که برای ما و کشور به جبهه‌های نبرد . سال‌های بعد رو بهتر دریابیم!

امروز با حافظ - پنج شنبــــــه 11 مهر 92

گل در بر و می در کف و معشوق بکامست         سلطان جهانم به چنین روز غلامست

گو شمع میارید در این جمع که امشب                در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست

ادعونی استجب لکم...

امروز با حافظ - چهار شنبــــــه 10 مهر 92

گوهر مخزن اسرار همان است که بود               حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند                       لاجزم چشم گهربار همان است که بود

مهربانی...

روزی مردی با خداوند مکالمه ای داشت: گفت 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یکم مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

امـــروز با حافظ -سه شنـــــبه 9 مهــــر 92

در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم            کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و ي خواره باواز بلند               وين همه منصب از آن شوخ پري وش دارم

تا انديشه ها نو نشود،جهان نو نمي شود!!

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد .در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کنــــــــــــــد. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید، ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله هر چه تمام به کار خود ادامه می داد.
ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد. آن ها را پوشید.
دید کفش ها درست اندازه پایش هستند.چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد.
بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفش ها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارنــــــــــــــد.
ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است؟ مرا مسخره می کنی؟
فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی....

تا انديشه ها نو نشود،جهان نو نمي شود!!

امـــروز با حافظ -دوشنـــبه 8 مهــــر 92

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست      منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری                سر گیسوی تو درهیچ سری نیست که نیست

 

 

روز بزرگداشت مولانا گرامی باد...

او از کجا شیر از کجا...

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا                  

مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده باد

بر خوان شیران یک شبی بوزینه‌ای همراه شد

استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا

بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می‌چکد

آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا

گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان

تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را

آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد

بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها

نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد

گر هست آتش ذره‌ای آن ذره دارد شعله‌ها

شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من

همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

 

"مولانا"

امـــروز با حافظ - یکشنــــــبه7 مهــــر 92

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس       زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد        از گرانان جهان رطل گران ما را بس

تقدیم شما...

امـــروز با حافظ - شنــــــبه 6  مهــــر 92

که برد به نزد شاهان ز من گذا پیامی          که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم        که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

از نور حرف میزنم...

از نور حرف میزنم

هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور
من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم
پيغام صبحدم را
 با شعرهاي روشن
  پرواز مي دهم .
انبوه خفتگان را
با نغمه هاي شيرين
 آواز مي دهم
از نور حرف مي زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .
اما در ازدحام خيابان
گم مي شود صداي من و نغمه هاي من .
گويند اين و آن :
 ” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان  !
 بي حاصل است اين همه فرياد
 در گوش هاي كر  !
 ديوانه حرف مي زند از نور
با موش هاي كور  !  “
 بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز مي دهم .
پيغام صبحدم را
پرواز مي دهم
هر سو كه مي روم
در گوش اين و آن
حتي در ازدحام خيابان
از نور حرف مي زنم ،
  از نور ...

( فریدون مشیری)

امـــروز با حافظ - جمعــــــه 5 مهــــر 92

نماز شام غريبان چو گريه آغازم       به مويه هاي غريبانه قصه پردازم

بياد يار و ديار آنچنان بگريم زار        که ازجهان ره و رسم سفر براندازم

ده فرمان لیمن...

دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی، از آن استفاده کنی؛ بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می کند.

می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آن قدر بزرگه، ولی آینه عقب آن قدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.
اجسام از آنچه در آینه می بینید، به شما نزدیک می باشند

دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره، ولی سال ها طول می کشه تا نوشته بشه.

تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره، ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره، نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.
 
دوست های قدیمی طلا هستند! دوستان جدید، الماس. اگر یک الماس به دست آوردی، طلا را فراموش نکن؛ چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.
 
اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان.
 
 وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه، تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه، او به توانایی های تو ایمان داره.

شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.
 
وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آن ها را اجابت می کند . بعضی و قت ها که شما شاد و خوشحال هستید، یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.

نگرانی، مشکلات فردا را دور نمی کند، بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.

امـــروز با حافظ -   پنج شنبه 4 مهــــر 92

مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت            خرابم مي كند هر دم فريب چشم جادويت

پس از چندين شكيبايي شبي يارب توان ديدن         كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
 
 
 
 
" کوثر"

زندگی و مرگ...

زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم،
تو اژدهایی مترصد بلعیدن.
مرگ: من آغازی به آرامش ابدیم،
تو آغازی به آلام دنیوی.
زندگی: من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام،
تو جابری که دریغ از این لحظه نداری.
مرگ: تو تحمیل ناخواسته گریبانگیر بشریتی،
من منتخب آن ها برای رهایی از تو.
زندگی: تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی،
من فرصت دوباره باهم بودنشان.
مرگ: تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن،
من جرثومه ای برای گریز از این وادی.
زندگی: من لبخند زیبای یک نو مادرم،
تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق.
مرگ: من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم،
تو اصراری زجرآلود به بودن او.
زندگی: من مصور یک لحظه شیرین عاشقانه ام،
تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق.
مرگ: تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب
زندگی: من عفو یک پدر داغدیده ام،
تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن.
مرگ: من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم،
تو جزای جرم زندگی بدون او.
زندگی: من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام،
تو خلوت سرد تنهایی.
مرگ: من فرصت گرم انتقامم،
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور.
زندگی: من نقطه اوج عروج یک انسانم،
تو نزول او به پست ترین جای ممکن !
مرگ: …………………………. !!!


گرچه از مرگ گریزی نیست و نباید حتی لحظه ای از اون غافل بشیم، اما زندگی نیز، فرصتی است که خداوند بما داده و به جاست که ازش کمال لذت رو ببریم

امـــروز با حافظ - سه شنــــبه2 مهــــر 92

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی        پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید       مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

 

"کوثر"

مهرگان...

مـلـکـا، جـشـن مـهـرگـان آمد          جشن شاهان و خسروان آمد

خـز بـه جـای مـلحم و خرگاه          بــدل بــاغ و بــوســتــان آمــد

مـورد بـه جای سوسن آمد باز          مــی بــه جــای ارغــوان آمــد

تـو جـوانمرد و دولت تو جوان          مـی بـه بـخـت تـو نـوجوان آمد

امــــروز با حافظ - جمــــــعه 29 شــــهریـور 92

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد     قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت     مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

 

"کوثر"

عبور...

جملات الهام بخش برای زندگی -سری پنجم

امــــروز با حافظ - پنج شنــــبه 28  شــــهریـور 92

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز     خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی     که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز

 

 

"کوثر"

وقتی بدانیم...

وقتی بدانیم همه ی ما در حال رشد هستیم ، هیچ کداممان کامل نیستیم، و هرکداممان امتحان رشد خود را پس می دهیم ، شفقت بیشتری نسبت به یکدیگر پیدا می کنیم کم تر قضاوت می کنیم ، بیشتر محبت می کنیم و آسوده تر پیش می رویم!

 

"اسکاول شین"

امــــروز با حافظ -سه شنـــــبه 26 شــــهریـور 92

دارم امید عاطفتی از جناب دوست     کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او     گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

 

از فرمایشات امام رئوف...

 

1. مؤمن‌ ، مؤمن‌ واقعى‌ نيست‌ ، مگر آن‌ كه‌ سه‌ خصلت‌ در او باشد : سنتى‌ از پروردگارش‌ و سنتى‌ از پيامبرش‌ و سنتى‌ از امامش‌ . اما سنت‌ پروردگارش‌ ، پوشاندن‌ راز خود است‌ ، اما سنت‌ پيغمبرش‌ ، مدارا و نرم‌ رفتارى‌ با مردم‌ است‌ ، اما سنت‌ امامش‌ صبر كردن‌ در زمان‌ تنگدستى‌ و پريشان‌ حالى‌ است‌

2.  پنهان‌ كننده‌ كار نيك‌ ( پاداشش‌ ) برابر هفتاد حسنه‌ است‌ و آشكار كننده‌كار بد سرافكنده‌ است‌ ، و پنهان‌ كننده‌ كار بد آمرزيده‌ است‌

3.  از اخلاق‌ پيامبران‌ ، نظافت‌ و پاكيزگى‌ است‌

4.  امين‌ به‌ تو خيانت‌ نكرده‌ ( و نمى‌كند ) و ليكن‌ ( تو ) خائن‌ را امين‌ تصورنمودى‌

5.  برادر بزرگتر به‌ منزله‌ پدر است‌

6.  دوست‌ هركس‌ عقل‌ او ، و دشمنش‌ جهل‌ اوست‌

7.  دوستى‌ با مردم‌ ، نيمى‌ از عقل‌ است‌

8.  به‌ درستى‌ كه‌ خداوند ، سر و صدا و تلف‌ كردن‌ مال‌ و پر خواهشى‌ را دوست‌ندارد

 

 "کوثر"

میــــــلاد نور است...

 

ولادت با سعادت هشتمین ستاره ی آسمان ولایت٬امام عاشقان ودلسوختگان٬ علی ابن موسی الرضا(ع) برشما دوست داران وشیفتگان حضرتش تهنیت باد

امــــروز با حافظ - دوشنبه 25 شــــهریـور 92

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند     محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید     هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 

 

"کوثر"

نماز...

روزي مردي خدمت يك عالم ديني رسيد و گفت:
 همسر من نماز نمي‌خواند. چه كار كنم؟
عالم گفت: راجع به فضيلت‌هاي نماز برايش بگو، بگو كه چقدر نماز بر روح انسان تاثير مثبت دارد.
مرد گفت: گفتم، خيلي هم زياد، ولي بي فايده است.
عالم گفت: وعده‌ خدا را در مورد بهشت و نعمت هاي آن را برايش بازگو كن. بگو كه در صورت خواندن نماز واقعي چه چيزهايي در بهشت در اختيار او خواهد بود.
مرد گفت: گفتم! خيلي هم اغراق كردم. ولي بي‌فايده است.
عالم گفت: از هول و وحشت جهنم و سختي هايي كه در صورت نخواندن نماز به او وارد مي‌شود، برايش بگو.
مرد گفت: گفتم، خيلي هم زياد، ولي باز هم بي‌فايده است!
عالم (با عصبانيت)گفت: پس حرفش چيست!؟
مرد پاسخ داد: هيچ، ميگوید تو بخوان تا من هم بخوانم!!

امــــروز با حافظ - شنـــــــــبه  23 شــــهریـور 92

آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست             آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست

خوش ميدهد نشان جلال و جمال يار               خوش ميكند حكايت عز و وقار دوست
 
 
 
 
"کوثر"

ای خدا کاش که من یک کبوتر بودم...

امــــروز با حافظ - جمعــــــه 22 شــــهریـور 92

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم     صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور    با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

 

 

"کوثر"

حكايت هاي آموزنده از بهلول

ثروتمند و فقیر

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود.

شخصی از او پرسید: بهلول! با این سر های مردگان چه می کنی؟

گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیر دستان جدا کنم، لکن می بینم همه یکسان هستند.



خواب سبک و سنگین

بهلول را گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟

گفت: سبک بودن اندیشه.

هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد.

 

عقل و جنون

کسی بهلول را گفت: تا چند می خواهی در جنون باشی؟

لحظه ای بخود آی و راه عقل در پیش گیر.

بهلول گفت: بدنبال عقل رفتن خیلی جنون می خواهد.

 

زندگی انسان ها

بهلول را پرسیدند: حیات آدمی را در مثال به چه ماند؟

بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه، که از یک طرف: سن بالا می رود و از طرف دیگر زندگی پایین می آید.

 

نقطه مشترک انسان ها

بهلول را پرسیدند: انسان ها در روی زمین، در کدامین چیز مشترکند؟

گفت: در روی زمین، چنین چیزی نتوان یافت. اما در زیر زمین خاک سرد و تیره.

گورستان مشترک  همه افراد بشر است.

 

عاقلان و دیوانگان

بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند: دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.

گفت: دیوانه های شهر آنقدر زیادند که نمی شود شمرد.

 اگر بخواهید: عاقلان و خردمندان را برای شما می شمارم.

 

 

امــــروز با حافظ - سه شنبه 19 شــــهریـور 92

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم     هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم     فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

 

"کوثر"

درویش...

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود .پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : 

 جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود، این چنین است:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.

 

امــــروز با حافظ - دوشنبه 18  شــــهریـور 92

 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست     در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان    همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

 

 

"کوثر"

برای یاد گرفتن فراموش کن...

 آفتی عجیب و ناشناخته به جان ذرت‌های دهکده شیوانا افتاده بود محصولات تعداد زیادی از کشاورزان را از بین برده بود. شیوانا شاگردان مدرسه را فراخواند و گفت:
 "دوست کشاورزی دارم در یکی از روستاهای دوردست که حتما روش دفع این آفت را می‌داند. می‌خواستم یکی از شما را انتخاب کنم و همراه با نمونه محصولات آفت‌زده نزد او بفرستم تا روش پیشنهادی او برای درست کردن سم و دفع آفت از مزارع ذرت را یاد بگیرد. چه کسی پیشقدم می‌شود؟"

یکی از شاگردان شیوانا که حافظه‌ای بسیار قوی داشت و در جمع شاگردان به زیرکی و زرنگی معروف بود، قدم پیش گذاشت و گفت:
  "من آن‌قدر دانش و اطلاعات دارم که به محض این‌که دوست شما اصول درست کردن سم را یاد بدهد، سریع یاد می‌گیرم. من می‌روم!"

شیوانا با تبسم موافقت کرد و گفت:
  "اجازه بده یکی از شاگردان معمولی و تازه‌کار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشی. فقط چون این شاگرد خیلی ساده است از زرنگی و هشیاری‌ات علیه او استفاده نکن!"

همه به این جمله خندیدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهی دهکده دوردست شدند. چند هفته بعد آن ها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آن ها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت:
  "چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط ‌کنیم، می‌توانیم ضد آفت را بسازیم و در عرض یک هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازیم. اصلا نیازی به این مسافرت نبود."

او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط کرد و روی بعضی از مزارع آفت‌زده پاشید. اما بعد از دو هفته هیچ تغییری حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد.

شیوانا شاگرد ساده و معمولی را احضار کرد و از او خواست هر چه را یاد گرفته برای بقیه نقل کند. آن شاگرد با جزییاتی وصف‌ناپذیر تک‌تک مراحل را از تمیز کردن ظروف سم تا میزان دقیق مواد ترکیبی و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سم پاشی به مدت مشخص و سپس مخلوط کردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضیح داد. وقتی طبق دستورات شاگرد معمولی سم ساخته و استفاده شد، بلافاصله در عرض کم‌ترین مدت قابل تصور آفت‌ها از مزارع محو شدند و همه چیز درست شد."

شاگردان با تعجب نزد شیوانا رفتند و از او پرسیدند:
  "آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسیار زیادی داشت و هوش و حافظه او در بین جمع بی‌نظیر بود. در حالی که این همراه دوم یک شاگرد معمولی است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزییات دقیق را به خاطر بسپارد و یاد بگیرد و این شاگرد معمولی توانست به این خوبی همه چیز را یاد بگیرد؟"

شیوانا پاسخ داد: "آن شاگرد زرنگ و باهوش فریب هوش و زرنگی خودش را خورد ؛ به همین خاطر موقع یاد گرفتن درس‌ها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. برای همین دانش او تبدیل به پرده‌ای شد بین او و درسی که می‌گرفت ؛ به همین خاطر به جای حرف‌ها و درس‌های استاد فقط صدای دانش خود را می‌شنید. اما این شاگرد ساده و معمولی با ذهنی پاک و خالی و صاف و با فروتنی و تواضع یک جوینده واقعی دانش، درس‌ها را فرا گرفت ؛ به همین علت همه جزییات را با دقتی وصف‌ناپذیر درک کرده بود. برای یاد گرفتن چیزهای جدید اغلب لازم است انسان دانش قبلی خود را برای مدتی به طور موقت فراموش کند تا بتواند در فضای یادگیری موضوع تازه قرار گیرد.

دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زیرکی و هوشمندی بالایی که داشت، اما هنر فراموش کردن خودش و کنار گذاشتن دانش قبلی و غرور دانستنش، موقع یادگیری دانش جدید را بلد نبود. اما این دوست معمولی شما چون در مقابل درسی که داده می‌شد مثل یک فرد تازه‌کار و مشتاق ظاهر شد، توانست همه چیز را جذب کند. در حقیقت به همین دلیل است که در زندگی افراد معمولی بسیاری اوقات بسیار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر می‌شوند. یادگیری آن ها در موضوع کاریشان عمیق و دقیق و جامع است. به همین خاطر موثر و کارآمد هستند. به همین سادگی."

امروز با حافظ-   شنبه 16شهریور 92

 سلامی چو بوی خوش آشنایی      بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان         بدان شمع خلوتگه پارسایی

 

 

ولادت حضرت معصومه(س) برشما مبارک...

"کوثر"

تغییر دنیا يا تغییر دیدگاه؟!...

می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را به خود تزریق کرده بود، اما نتیجه چندانی نگرفته بود.


وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد، درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.


وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی به جز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمان خود دستور می دهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همین طور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند.


پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمان و هر آنچه را به چشم می آید ، به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.


مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می كند. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او آمده بود متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد، از او می پرسد:

 آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و می گوید :

 " بله . اما این گران ترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید: بالعکس این ارزان ترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.


برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.


برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت می توانی دنیا را به کام خود درآوری.

 

امــــروز با حافظ - پنج شنبه  14  شــــهریـور 92

 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر     بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم       تا زنم آب در میکده یک بار دگر

 

 

"کوثر"

والبته عشق...

روزی یک زن نقاش بسیار ماهر، برای فروش آثارش، نمایشگاه ده روزه ای در یکی از گالری های مجهز شهر دایر کرد. زیر هر تابلوی نقاشی هم قیمت نهایی اثر را نوشت. از آنجايي که این زن نقاش، شهرت بسیاری داشت، هر روز افراد زیادی برای تماشا و خرید آثار او به نمایشگاه می آمدند.

پايین ترین قیمت یک اثر در این نمایشگاه، هفتادوپنج دلار بود؛ ولی تابلوهایی با قیمت دویست دلار، هزار دلار و ده هزار دلار هم در این گالری دیده می شد.

در سومین روز از برگزاری نمایشگاه نقاشی، خانم کتی اچ مایرز به همراه همسرش برای خرید چند تابلو وارد گالری شدند. در آنجا بانوی نقاش، میان تماشاگران علاقمند قدم می زد و درباره آثارش به آن ها توضیح می داد. خانم اچ مایرز با دیدن قیمت تابلوی "یک سبد گل برای مادلین" از بانوی نقاش پرسید:

_ هشتاد دلار؟... این قیمت آخر تابلوست؟

بانو ی نقاش جواب داد:

_ بله، هشتاد دلار. به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ و حس من!

توماس - همسر خانم اچ مایرز - با دیدن تابلوی "غروب شگفت انگیز لوپ هید" پرسید:

_ این کار زیباست. صد دلار هم قیمت خورده است. چرا این قیمت؟

بانوی نقاش پاسخ داد:

_ به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ و حس من!

چند دقیقه بعد، تابلوی بزرگی از یک دختربچه زیبا، نظر خانم اچ مایرز و همسرش را به خود جلب کرد.

خانم اچ مایرز پرسید:

_ این اثر فوق العاده زیباست. اما چرا بدون قیمت؟!!

بانوی نقاش جلوتر آمد، لبخندی زد و گفت:

_ تصویر دخترم است. نمی توانم قیمت بگذارم! بنابراین فروشی نیست!

توماس گفت:

_ این اثر زیبا هر قیمتی که باشد، من آن را می خرم. چرا نمی فروشید؟

بانوی نقاش، لبخندی هم به توماس زد و همان طور که به تابلو خیره ماند، گفت:

_ این تابلوی زیبا فروشی نیست. به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ، حس من و البته عشق!

 

امروز با حافظ- شنبــــــه 9  شهریور 92

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن     دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب      ما را ز جام باده گلگون خراب کن

 

 

"کوثر"

دزد راستین...

دزد راستين


در يک دزدی بانک در، گانک ژو چين، دزد فرياد کشيد:
 « همه شما در بانک، حرکت نکنيد. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد. »
 
همه در بانک به آرامی روی زمين دراز کشيدند. 
اين «شيوه تغيير تفکر» نام دارد، تغيير شيوه معمولی فکر کردن.
 
هنگامي که دزدان بانک به خانه رسيدند، جوانی که (مدرک ليسانس مدیریت بازرگانی داشت) به دزد پيرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت: « برادر بزرگ تر، بيا تا بشماريم چقدر به دست آورده ايم».
دزد پيرتر با تعجب گفت: «تو چقدر احمق هستی، اين همه پول شمردن زمان بسيار زيادی خواهد برد. امشب تلويزيون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزديده ايم».
 
اين را می گويند: «تجربه» اين روز ها، تجربه مهم تر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشيده می شود!
 
پس از آن که دزدان بانک را ترک کردند،مدير بانک به رييس خودش گفت: فوری به پليس خبر بدهيد. اما رييس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودمان هم 10 ميليون از بانک برای خودمان برداريم و به آن 70 ميليون ميليون که از بانک ناپديد کرده بوديم، بيفزاييم».
اين را می گويند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعيت غيرقابل باوری به نفع خودت!  
 
رييس کل می گويد: «بسيار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود».
اين را می گويند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظيفه مهم تر می شود.
روز بعد، تلويزيون اعلام مي کند 100 ميليون دلار از بانک دزديده شده است. دزد ها پول ها را شمردند و دوباره شمردند، اما نتوانستند 20 ميليون بيشتر به دست آورند. دزدان بسيار عصبانی و شاکی بودند:
 «ما زندگی و جان خودرا گذاشتيم و تنها 20 ميليون گيرمان آمد. اما روسای بانک 80 ميليون را در يک بش کن به دست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اين که دزد بشود.»
 
اين را می گويند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد».
رييس بانک با خوشحالی می خنديد؛ زيرا او ضرر خودش در سهام را در اين بانک دزدی پوشش داده بود.
اين را می گويند؛ «موقعيت شناسی» جسارت را به خطر ترجيح دادن.
در اينجا کدام يک دزد راستين هستند؟

امروز با حافظ- جمـــــعه  8 شهریور 92

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم    از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم     تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

 

"کوثر"

جمعه و طبیعت ...

امروز با حافظ- پنج شنبه 7 شهریور 92

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم    جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است    کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

 

"کوثر"