امروز با حافظ- جمعه 20 دی 92
تا درخت دوستی کی بر دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
اقا سهیل جاتون خیلی خالیه


عید عبادت وبندگی برشما مبارک... ![]()

در اتوبوس BRT نشسته بودم که داخل اتوبوس شد و کنار دستم نشست. خسته بود و ظاهرش نشون میداد چندشبی هست خواب درستی نداشته. با لبخندی بهش گفتم: خداقوت! خیلی خسته به نظر میرسید…؟!
انگار که بعد از سالها فردی رو پیدا کرده باشه برای دردودل، شروع کرد صحبت کردن:
“…۵سال جبهه بودم؛ داوطلبانه رفته بودم. بازم زمان به عقب برگرده، همین کارو میکنم؛ چون کشور، ناموس و دینم رو دوست دارم؛ ولی این حق ما سینه سوختههای جنگه؟
دکتر روانشناس بهم گفته اگر میشد، برات گواهی جانبازی ۱۴۰% میدادم با این اوضاعت! باورت میشه جوون؟
پسرم سرطان داره. ۷شبه که بیمارستان پیششم.۷روزه حمام نتونستم برم و خواب درستی هم ندارم.هفته پیش پسرم به خاطر مریضیش بیهوش شد. دکتر گفت سه تا آمپول رو برو براش بگیر. این که نظام بهداشت و درمان کشور این مشکلات رو داره که بیمارش باید بدوه دنبال دارو به کنار؛ رفتم داروخونه صبح اول وقت میگه چون این دارو گرونه، باید ببری فلان جا تأیید بکنه. صبحانه نخوره و نخوابیده، رفتم اون سر شهر تأییدیه رو گرفتم و برگشتم داروخونه؛ میگه داروی با دفترچه تمام شده، اما بدون دفترچه میتونیم بهت بدیم!!!
منم جیب خالی از یه طرف و پسر مریضم یه طرف دیگه؛ چیکار میکردم؟ زنگ زدم دوسه نفر…۲۰۰…۳۰۰…یه تومن جمع شده، اون هم با کلی منت و خواهش.
دوباره رفتم داروخانه پول رو گرفتن و گفتن برو نیم ساعت دیگه بیا!!!
خودت حساب کن پسرم!
چرا دارویی که ۱۰۰هزار تومن با دفترچه بیمه میشه، من باید یه میلیون براش بدم؟
این باید وضع دارو دادن به یکی مثل من باشه که پسرم این مریضی رو داره؟ جانباز بودنم پیشکش! وزیر بهداشت از این دردهای ما خبر داره؟ این ۲روز فقط ۷۰هزارتومن خرج تاکسی شده؛ ایشون یا همکارانشون میان این هزینهها رو تقبل بکنن؟…”
و من فقط تنها کاری که میتونستم بکنم، دلداری دادنش بود و این فکر که هفته دفاع مقدس یا آزادسازی خرمشهر نباید فقط به تبلیغ و فیلم و بزرگداشت ختم بشه.
ان شالله این پست، ادای دینی باشه هر چند کوچک به شهدا، جانبازان و تمام اونایی که برای ما و کشور به جبهههای نبرد . سالهای بعد رو بهتر دریابیم!

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یکم مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد .در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کنــــــــــــــد. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید، ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله هر چه تمام به کار خود ادامه می داد.
ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد. آن ها را پوشید.
دید کفش ها درست اندازه پایش هستند.چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد.
بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفش ها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارنــــــــــــــد.
ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است؟ مرا مسخره می کنی؟
فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی....
تا انديشه ها نو نشود،جهان نو نمي شود!!
روز بزرگداشت مولانا گرامی باد...
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده باد
بر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شد
استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون میچکد
آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا
گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان
تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را
آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد
بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها
نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد
گر هست آتش ذرهای آن ذره دارد شعلهها
شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من
همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا
"مولانا"

از نور حرف میزنم
هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور
من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم
پيغام صبحدم را
با شعرهاي روشن
پرواز مي دهم .
انبوه خفتگان را
با نغمه هاي شيرين
آواز مي دهم
از نور حرف مي زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .
اما در ازدحام خيابان
گم مي شود صداي من و نغمه هاي من .
گويند اين و آن :
” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان !
بي حاصل است اين همه فرياد
در گوش هاي كر !
ديوانه حرف مي زند از نور
با موش هاي كور ! “
بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز مي دهم .
پيغام صبحدم را
پرواز مي دهم
هر سو كه مي روم
در گوش اين و آن
حتي در ازدحام خيابان
از نور حرف مي زنم ،
از نور ...
( فریدون مشیری)
می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آن قدر بزرگه، ولی آینه عقب آن قدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.
اجسام از آنچه در آینه می بینید، به شما نزدیک می باشند
دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره، ولی سال ها طول می کشه تا نوشته بشه.
تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره، ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره، نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.
دوست های قدیمی طلا هستند! دوستان جدید، الماس. اگر یک الماس به دست آوردی، طلا را فراموش نکن؛ چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.
اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان.
وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه، تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه، او به توانایی های تو ایمان داره.
شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.
وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آن ها را اجابت می کند . بعضی و قت ها که شما شاد و خوشحال هستید، یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.
نگرانی، مشکلات فردا را دور نمی کند، بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.
گرچه از مرگ گریزی نیست و نباید حتی لحظه ای از اون غافل بشیم، اما زندگی نیز، فرصتی است که خداوند بما داده و به جاست که ازش کمال لذت رو ببریم
"کوثر"
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
"کوثر"
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
"کوثر"
"اسکاول شین"
دارم امید عاطفتی از جناب دوست کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
از فرمایشات امام رئوف...
1. مؤمن ، مؤمن واقعى نيست ، مگر آن كه سه خصلت در او باشد : سنتى از پروردگارش و سنتى از پيامبرش و سنتى از امامش . اما سنت پروردگارش ، پوشاندن راز خود است ، اما سنت پيغمبرش ، مدارا و نرم رفتارى با مردم است ، اما سنت امامش صبر كردن در زمان تنگدستى و پريشان حالى است
2. پنهان كننده كار نيك ( پاداشش ) برابر هفتاد حسنه است و آشكار كنندهكار بد سرافكنده است ، و پنهان كننده كار بد آمرزيده است
3. از اخلاق پيامبران ، نظافت و پاكيزگى است
4. امين به تو خيانت نكرده ( و نمىكند ) و ليكن ( تو ) خائن را امين تصورنمودى
5. برادر بزرگتر به منزله پدر است
6. دوست هركس عقل او ، و دشمنش جهل اوست
7. دوستى با مردم ، نيمى از عقل است
8. به درستى كه خداوند ، سر و صدا و تلف كردن مال و پر خواهشى را دوستندارد
"کوثر"

ولادت با سعادت هشتمین ستاره ی آسمان ولایت٬امام عاشقان ودلسوختگان٬ علی ابن موسی الرضا(ع) برشما دوست داران وشیفتگان حضرتش تهنیت باد
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
"کوثر"

من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
"کوثر"
روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود.
شخصی از او پرسید: بهلول! با این سر های مردگان چه می کنی؟
گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیر دستان جدا کنم، لکن می بینم همه یکسان هستند.
خواب سبک و سنگین
بهلول را گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟
گفت: سبک بودن اندیشه.
هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد.
عقل و جنون
کسی بهلول را گفت: تا چند می خواهی در جنون باشی؟
لحظه ای بخود آی و راه عقل در پیش گیر.
بهلول گفت: بدنبال عقل رفتن خیلی جنون می خواهد.
زندگی انسان ها
بهلول را پرسیدند: حیات آدمی را در مثال به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه، که از یک طرف: سن بالا می رود و از طرف دیگر زندگی پایین می آید.
نقطه مشترک انسان ها
بهلول را پرسیدند: انسان ها در روی زمین، در کدامین چیز مشترکند؟
گفت: در روی زمین، چنین چیزی نتوان یافت. اما در زیر زمین خاک سرد و تیره.
گورستان مشترک همه افراد بشر است.
عاقلان و دیوانگان
بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند: دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.
گفت: دیوانه های شهر آنقدر زیادند که نمی شود شمرد.
اگر بخواهید: عاقلان و خردمندان را برای شما می شمارم.
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
"کوثر"
جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود، این چنین است:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
"کوثر"
یکی از شاگردان شیوانا که حافظهای بسیار قوی داشت و در جمع شاگردان به زیرکی و زرنگی معروف بود، قدم پیش گذاشت و گفت:
"من آنقدر دانش و اطلاعات دارم که به محض اینکه دوست شما اصول درست کردن سم را یاد بدهد، سریع یاد میگیرم. من میروم!"
شیوانا با تبسم موافقت کرد و گفت:
"اجازه بده یکی از شاگردان معمولی و تازهکار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشی. فقط چون این شاگرد خیلی ساده است از زرنگی و هشیاریات علیه او استفاده نکن!"
همه به این جمله خندیدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهی دهکده دوردست شدند. چند هفته بعد آن ها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آن ها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت:
"چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط کنیم، میتوانیم ضد آفت را بسازیم و در عرض یک هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازیم. اصلا نیازی به این مسافرت نبود."
او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط کرد و روی بعضی از مزارع آفتزده پاشید. اما بعد از دو هفته هیچ تغییری حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد.
شیوانا شاگرد ساده و معمولی را احضار کرد و از او خواست هر چه را یاد گرفته برای بقیه نقل کند. آن شاگرد با جزییاتی وصفناپذیر تکتک مراحل را از تمیز کردن ظروف سم تا میزان دقیق مواد ترکیبی و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سم پاشی به مدت مشخص و سپس مخلوط کردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضیح داد. وقتی طبق دستورات شاگرد معمولی سم ساخته و استفاده شد، بلافاصله در عرض کمترین مدت قابل تصور آفتها از مزارع محو شدند و همه چیز درست شد."
شاگردان با تعجب نزد شیوانا رفتند و از او پرسیدند:
"آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسیار زیادی داشت و هوش و حافظه او در بین جمع بینظیر بود. در حالی که این همراه دوم یک شاگرد معمولی است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزییات دقیق را به خاطر بسپارد و یاد بگیرد و این شاگرد معمولی توانست به این خوبی همه چیز را یاد بگیرد؟"
شیوانا پاسخ داد: "آن شاگرد زرنگ و باهوش فریب هوش و زرنگی خودش را خورد ؛ به همین خاطر موقع یاد گرفتن درسها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. برای همین دانش او تبدیل به پردهای شد بین او و درسی که میگرفت ؛ به همین خاطر به جای حرفها و درسهای استاد فقط صدای دانش خود را میشنید. اما این شاگرد ساده و معمولی با ذهنی پاک و خالی و صاف و با فروتنی و تواضع یک جوینده واقعی دانش، درسها را فرا گرفت ؛ به همین علت همه جزییات را با دقتی وصفناپذیر درک کرده بود. برای یاد گرفتن چیزهای جدید اغلب لازم است انسان دانش قبلی خود را برای مدتی به طور موقت فراموش کند تا بتواند در فضای یادگیری موضوع تازه قرار گیرد.
دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زیرکی و هوشمندی بالایی که داشت، اما هنر فراموش کردن خودش و کنار گذاشتن دانش قبلی و غرور دانستنش، موقع یادگیری دانش جدید را بلد نبود. اما این دوست معمولی شما چون در مقابل درسی که داده میشد مثل یک فرد تازهکار و مشتاق ظاهر شد، توانست همه چیز را جذب کند. در حقیقت به همین دلیل است که در زندگی افراد معمولی بسیاری اوقات بسیار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر میشوند. یادگیری آن ها در موضوع کاریشان عمیق و دقیق و جامع است. به همین خاطر موثر و کارآمد هستند. به همین سادگی."
درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی
ولادت حضرت معصومه(س) برشما مبارک...

"کوثر"
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد، درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.
وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی به جز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمان خود دستور می دهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همین طور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند.
پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمان و هر آنچه را به چشم می آید ، به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می كند. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او آمده بود متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد، از او می پرسد:
آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و می گوید :
" بله . اما این گران ترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید: بالعکس این ارزان ترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.
برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت می توانی دنیا را به کام خود درآوری.
خرم آن روز که با دیده گریان بروم تا زنم آب در میکده یک بار دگر
"کوثر"
پايین ترین قیمت یک اثر در این نمایشگاه، هفتادوپنج دلار بود؛ ولی تابلوهایی با قیمت دویست دلار، هزار دلار و ده هزار دلار هم در این گالری دیده می شد.
در سومین روز از برگزاری نمایشگاه نقاشی، خانم کتی اچ مایرز به همراه همسرش برای خرید چند تابلو وارد گالری شدند. در آنجا بانوی نقاش، میان تماشاگران علاقمند قدم می زد و درباره آثارش به آن ها توضیح می داد. خانم اچ مایرز با دیدن قیمت تابلوی "یک سبد گل برای مادلین" از بانوی نقاش پرسید:
_ هشتاد دلار؟... این قیمت آخر تابلوست؟
بانو ی نقاش جواب داد:
_ بله، هشتاد دلار. به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ و حس من!
توماس - همسر خانم اچ مایرز - با دیدن تابلوی "غروب شگفت انگیز لوپ هید" پرسید:
_ این کار زیباست. صد دلار هم قیمت خورده است. چرا این قیمت؟
بانوی نقاش پاسخ داد:
_ به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ و حس من!
چند دقیقه بعد، تابلوی بزرگی از یک دختربچه زیبا، نظر خانم اچ مایرز و همسرش را به خود جلب کرد.
خانم اچ مایرز پرسید:
_ این اثر فوق العاده زیباست. اما چرا بدون قیمت؟!!
بانوی نقاش جلوتر آمد، لبخندی زد و گفت:
_ تصویر دخترم است. نمی توانم قیمت بگذارم! بنابراین فروشی نیست!
توماس گفت:
_ این اثر زیبا هر قیمتی که باشد، من آن را می خرم. چرا نمی فروشید؟
بانوی نقاش، لبخندی هم به توماس زد و همان طور که به تابلو خیره ماند، گفت:
_ این تابلوی زیبا فروشی نیست. به خاطر اندازه تابلو، تکنیک رنگ، حس من و البته عشق!
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن
"کوثر"
در يک دزدی بانک در، گانک ژو چين، دزد فرياد کشيد:
« همه شما در بانک، حرکت نکنيد. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد. »
همه در بانک به آرامی روی زمين دراز کشيدند.
اين «شيوه تغيير تفکر» نام دارد، تغيير شيوه معمولی فکر کردن.
هنگامي که دزدان بانک به خانه رسيدند، جوانی که (مدرک ليسانس مدیریت بازرگانی داشت) به دزد پيرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت: « برادر بزرگ تر، بيا تا بشماريم چقدر به دست آورده ايم».
دزد پيرتر با تعجب گفت: «تو چقدر احمق هستی، اين همه پول شمردن زمان بسيار زيادی خواهد برد. امشب تلويزيون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزديده ايم».
اين را می گويند: «تجربه» اين روز ها، تجربه مهم تر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشيده می شود!
پس از آن که دزدان بانک را ترک کردند،مدير بانک به رييس خودش گفت: فوری به پليس خبر بدهيد. اما رييس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودمان هم 10 ميليون از بانک برای خودمان برداريم و به آن 70 ميليون ميليون که از بانک ناپديد کرده بوديم، بيفزاييم».
اين را می گويند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعيت غيرقابل باوری به نفع خودت!
رييس کل می گويد: «بسيار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود».
اين را می گويند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظيفه مهم تر می شود.
روز بعد، تلويزيون اعلام مي کند 100 ميليون دلار از بانک دزديده شده است. دزد ها پول ها را شمردند و دوباره شمردند، اما نتوانستند 20 ميليون بيشتر به دست آورند. دزدان بسيار عصبانی و شاکی بودند:
«ما زندگی و جان خودرا گذاشتيم و تنها 20 ميليون گيرمان آمد. اما روسای بانک 80 ميليون را در يک بش کن به دست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اين که دزد بشود.»
اين را می گويند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد».
رييس بانک با خوشحالی می خنديد؛ زيرا او ضرر خودش در سهام را در اين بانک دزدی پوشش داده بود.
اين را می گويند؛ «موقعيت شناسی» جسارت را به خطر ترجيح دادن.
در اينجا کدام يک دزد راستين هستند؟
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم
"کوثر"
"کوثر"