امــــروز با حافظ - شنبه 31 فروردین 92
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
"کوثر"
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
"کوثر"

سلامی چو بوی خوش آشنایی ...بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان ...بدان شمع خلوتگه پارسایی

| اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد | ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد | |
| و گر به رهگذری یک دم از وفاداری | چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد |
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ...آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت ...جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
خیال روی تو در هر طریق همره ماست ...نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند ...جمال چهره تو حجت موجه ماست
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده بی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده
...
قومی نه نکو نه بد نه با خود و نه بیخود نه بوده و نه نابوده نی مانده عیان مانده
در عالم ما و من نی ما شده و نی من در کون و مکان با تو بی کون و مکان مانده
جانشان به حقیقت کل تنشان به شریعت هم هم جان همه و هم تن نی این و نه آن مانده
چون دایره سرگردان چون نقطه قدم محکم صد دایره عرش آسا در نقطهٔ جان مانده
چون عین بقا دیده از خویش فنا گشته در بحر یقین غرقه در تیه گمان مانده
تا راه چنین قومی عطار بیان کرده جانش به لب افتاده دل در خفقان مانده
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ...پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان ...نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
کجاست همنفسی تا بشرح عرضه دهم ... که دل چه میکشد از روزگار هجرانش
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ...نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش ...که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
در خرابات مغان نور خدا میبینم ...این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ...خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را
در دلم خون شوق میجوشد منتظر بوی جوش جام تو را
ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را
کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را
ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را
رونق عهد شباب است دگر بستان را ...میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی ...خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ...خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد ...حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
...
رحم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو
صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو
طلب خانه وی کن که همه عشق دروست
میدو امروز برین دربدر و کوی به کو
...
مولانا
ای که با سلسله زلف دراز آمدهای ...فرصتت باد که دیوانه نواز آمدهای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت ...چون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهای
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی ...خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در وهم مینگنجد کاندر تصور عقل ...آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرند
و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند
و گر به خشم برانی طریق رفتن نیست
کجا روند که یار از تو خوبتر گیرند
سعدی
می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی ...این گفت سحرگه گل بلبل تو چه میگویی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را ...لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی ... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است ... بدین را و روش می رو که با دلدار پیوندی
...
ای سرو خرامان گذری از در رحمت
وی ماه درافشان نظری از ره رافت
گویند برو تا برود صحبتت از دل
ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت
...
همای اوج سعادت به دام ما افتد ...اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه ...اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت ...و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز ...کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
به جان رسیدهام از دست سادهلوحی دل
که یار وعده خلاف آن چه گفت باور کرد
سراغی از دل گم گشته دوش میکردم
اشارتی به خم طرهٔ معنبر کرد
...
فروغی بسطامی
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست ...منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری ...سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ...خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش ...گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شوانم خواب در مرز گلان کرد
گلم واچید و خوابم را زیان کرد
باغبان دید که مو گل دوست دیرم
هزاران خار بر گل پاسبان کرد
.
باباطاهـر
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ...که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش ...هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
صوفی بیا که آینه صافیست جام را ...تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس ...کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
سر بر گریبان درست صوفی اسرار را / تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را
می که به خم حقست راز دلش مطلقست /لیک بر او هم دقست عاشق بیدار را
آب چو خاکی بده باد در آتش شده /عشق به هم برزده خیمه این چار را
عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان /بر فلک بینشان نور دهد نار را
حلقه این در مزن لاف قلندر مزن /مرغ نهای پر مزن قیر مگو قار را
حرف مرا گوش کن باده جان نوش کن /بیخود و بیهوش کن خاطر هشیار را
پیش ز نفی وجود خانه خمار بود /قبله خود ساز زود آن در و دیوار را
مست شود نیک مست از می جام الست /پر کن از می پرست خانه خمار را
داد خداوند دین شمس حقست این ببین /ای شده تبریز چین آن رخ گلنار را
اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد ...ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دم از وفاداری ...چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد
در خرابات مغان نور خدا میبینم ...این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ...خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
نيايش دوازدهم
اي خداوند،سه خصلت است كه مرا باز مي دارد تا از تو چيزي خواهم و تنها يك خصلت است كه مرا برآن مي دارد.
آن سه: يكي فرماني كه داده اي و من در گزاردن آن درنگ كرده ام؛ ديگر، كاري كه مرا از آن نهي فرموده اي و من در به جا آوردن آن شتابيده ام؛ سه ديگر، نعمتي كه مرا ارزاني داشته اي و من در سپاس آن قصور ورزيده ام.
و اما آن يك خصلت كه مرا وامي دارد تا از تو چيزي خواهم تفضل توست به كسي كه روي به درگاه تو آرد و با اميدي نيكو به سوي تو آيد، كه هر احسان كه كني از روي تفضل است و هر نعمت كه دهي بي هيچ سابقه.
و اين منم، اي خداوند من،كه بر درگاه عزِّ تو ايستاده ام،...
اي خداوند،بر محمّد و خاندان او درود بفرست و حاجت من برآور، خواهش من روا فرماي، گناه من بيامرز، مرا از ترس ايمن گردان، كه تو بر هر چيزي توانايي و اين بر تو آسان است.
آمین رب العالمینخلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ...چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا ...کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست ...در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان ...همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
درد من هیچ دوا نپذیرد زانکه حسن تو فنا نپذیرد
گر من از عشق رخت توبه کنم هرگز آن توبه خدا نپذیرد
از لطافت که رخت را دیدم نقش تو دیدهٔ ما نپذیرد
نتوانم که تو را بینم از آنک چشم خفاش ضیا نپذیرد
گرچه زلف تو دل ما میخواست سر گرفته است عطا نپذیرد
ما بدادیم دل اما چه کنیم اگر آن زلف دوتا نپذیرد
عطار
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد ...عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد ...این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم ...دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود ...دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه ..یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی ..یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست ..ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را ... که سر به کوه و بيابان تو دادهاي ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا ... تفقدی نکند طوطی شکرخا را
میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت ...خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست ...خوش تقاضا میکنی پیش تقاضا میرمت
فرزانه رضای نفس رعنا نکند
تا خیره نگردد و تمنا نکند
ابریق اگر آب تا به گردن نکنی
بیرون شدن از لوله تقاضا نکند
.
سعدی
صوفی بیا که آینه صافیست جام را ...تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس ...کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن ...به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن
رسید باد صبا غنچه در هواداری ...ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن
برآمد باد صبح و بوی نوروز...به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال...همایون بادت این روز و همه روز
بهاری خرمست ای گل کجایی...که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و باشد...برادر جز نکونامی میندوز
نکویی کن که دولت بینی از بخت...مبر فرمان بدگوی بدآموز
منه دل بر سرای عمر سعدی...که بر گنبد نخواهد ماند این گوز
دریغا عیش اگر مرگش نبودی...دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز