امروز با حافظ (سه شنبه 90/03/31)

                   سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران را گرامی می داریم .
جز آستان توام در جهان پناهی نیست           سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیاندازم               که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست

گوناگون

خدايا هدايتم کن , زيرا مي دانم که گمراهي چه بلاي خطرناکي است .
خدايا هدايتم کن که ظلم نکنم , زيرا مي دانم که ظلم گناه نابخشودني است .
خدايا نگذار دروغ بگويم , زيرا دروغ ظلم کثيفي است .
خدايا محتاجم نکن که تهمت به کسي بزنم , زيرا تهمت خيانت ظالمانه اي است .
خدايا ارشادم کن که بي انصافي نکنم , زيرا کسي که انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا راهنمايم باش حق کسي را ضايع نکنم , که بي احترامي به يک انسان همانا کفر خداي بزرگ است .
خدايا مرا از بلاي خودخواهي و غرور نجات ده تا حقايق وجودم را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده کنم .
خدايا پستي و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر ساز تا فريب زرق و برق عالم خاکي مرا از ياد تو دور نکند.
خدايا من کوچکم , ضعيفم و ناچيزم , پر کاهي در مقابل طوفانها هستم به من ديده اي عبرت بين ده تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو رابراستي بفهمم و بدرستي تدبير کنم .
خدايا دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند ميدهم که مرا در زمره ظالمان و ستمگران قرار مده .

«شهيد چمران »

امروز با حافظ (دوشنبه 90/03/30)

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم         همراز عشق و همنفس جام باده ایم
برما بسی کمان ملامت کشیده اند                   تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

گوناگون

سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابي
چه خيالها گذر کرد و گذر نکرد خوابي
به چه دير ماندي اي صبح که جان من برآمد
بزه کردي و نکردند موذنان ثوابي
نفس خروس بگرفت که نوبتي بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي
نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم
که به روي دوست ماند که برافکند نقابي
سرم از خداي خواهد که به پايش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوي آبي
دل من نه مرد آنست که با غمش برآيد
مگسي کجا تواند که بيفکند عقابي
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاري
تو به دست خويش فرماي، اگرم کني عذابي
برو اي گداي مسکين و دري دگر طلب کن
که هزار بار گفتي و نيامدت جوابي
دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي
عجبست اگر نگردد که بگردد آسيابي

(سعدي )

امروز با حافظ (یکشنبه 90/03/29)

       سالروز شهادت دکتر علی شریعتی را گرامی می داریم .
هاتفی از گوشه میخانه دوش            گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش               مژده رحمت برساند سروش

گوناگون

اي آزادي،
تو را دوست دارم، به تو نيازمندم، به تو عشق مي ورزم، بي تو زندگي دشواراست، بي تو من هم نيستم ؛ هستم ، اما من نيستم ؛ يک موجودي خواهم بود توخالي ، پوک ، سرگردان ، بي اميد ، سرد ، تلخ ، بيزار ، بدبين ، کينه دار ، عقده دار ، بيتاب ، بي روح ، بي دل ، بي روشني ، بي شيريني ، بي انتظار ، بيهوده ، مني بي تو
يعني هيچ! ...
اي آزادي، من از ستم بيزارم، از بند بيزارم، از زنجير بيزارم، از زندان بيزارم، از حکومت بيزارم، از بايد بيزارم، از هر چه و هر که تو را در بند مي کشد بيزارم.
اي آزادي، چه زندان ها برايت کشيده ام !
و چه زندان ها خواهم کشيد و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ي آزادي ام، استادم علي است، مرد بي بيم و بي ضعف و پر صبر، و پيشوايم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال براي آزادي ناليد.
من هرچه کنند، جز در هواي تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نيازمندم، دريغ مکن، بگو هر لحظه کجايي چه مي کني؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

« دکتر علي شريعتي »

امروز با حافظ (شنبه 90/03/28)

سالروز وفات شيرزن صحنه کربلا حضرت زينب کبري(س) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
بلبلي ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي        مي خواند دوش درس مقامات معنوي
يعني بيا که آتش موسي نمود گل           تا از درخت نکته توحيد بشنوي

گوناگون

قسمتي از خطابه حضرت زينب (س) در شام :
 اى يزيد، اكنون كه به گمان خويش بر ما سخت گرفته اى و راه اقطار زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بسته اى و ما را همانند اسيران به گردش در آوردى ، مى پندارى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار و ذليل ساخته است ؟ و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست ؟ پس از روى كبر مى خرامى و با نظر عجب و تكبر مى نگرى و به خود مى بالى خرم و شادان كه دنيا به تو روى آورده و كارهاى تو را آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است.
 اندكى آهسته تر ! آيا كلام خداى تعالى را فراموش كرده اى كه فرمود : گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود ، بلكه مهلت براى امتحان مى دهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده ؟

امروز با حافظ (جمعه 90/03/27)

بغیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم              بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم
اگرچه خرمن عمرم غم تو داد بباد                      بخاک پای عزیزت که عهد نشکتم

گوناگون

نهنگ موج عشقم ، در گل ساحل نمي‌گنجم
شنا بايد در اقيانوسم ، اندر گل نمي‌گنجم
زباني آسماني دارم ، اما كس نمي‌فهمد
حديث قدسم ، اندر گوش هر غافل نمي‌گنجم
اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني
عجب نبود ، كه در انديشه ي سائل نمي‌گنجم
بيابان‌گرد و صحراورز و دور از مردمم ، آري
ميان شهر ، در غوغاي بي ‌حاصل نمي‌گنجم
نگارم گفت : بيرون كردم از دل مهر يغما را
بگو من مرغ كيوان رفعتم ، در دل نمي‌گنجم

(يغماي خشتمال نيشابوري)

امروز با حافظ(پنجشنبه 90/03/26)

ولادت با سعادت امیر عدالت و آزادی علی ابن ابیطالب (ع) خجسته و مبارک باد.
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس       زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد        از گرانان جهان رطل گران ما را بس

گوناگون

ای آنکه علی علی کنی کیست علی

                                                       آنکس که تو وصف او کنی نیست علی

یکروز بزی چنانکه می زیست علی

                                                       آنروز  بیا  به  ما  بگو  کیست  علی

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/03/25)

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند             وآنکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب نکن             شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

گوناگون

 گرم باز آمدي محبوب سيم اندام ســــنگين دل
 گل از خارم برآوردي و خار از پا و پا از گِل

 اَيا باد سحرگاهي! اگر اين شب روز مي‌خواهي
از آن خورشيد خرگاهي برافکن دامن محمــــــــل

 گروهي همنشين من خلاف عقل و دين من
 بگيرند آستينِ من که دست از دامنش بگسـل

 ملامتگوي عاشق را چه گويد مردم دانــــا
 که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

 ز عقل انديشه‌ها زايد که مردم را بفرســـــايد
 گرت آسودگي بايد برو عاشق شو اي عاقل

امروز با حافظ (سه شنبه 90/03/24)

دوش سودای رُخش گفتم ز سر بیرون کنم          گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من بخشم       دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم

گوناگون

شنودم که : مردي به سحر گاه از خانه بيرون رفت ، تا به گرمابه رود . به راه اندر دوستي از آ ن خويش را ديد ، گفت : " موافقت کني تا به گرمابه شويم ؟ " گفت : تا در گرمابه با تو همراهي کنم ، لکن اندر گرمابه نتوانم آ مدن که شغلي دارم ، و تا نزديک گرمابه بيامد . به سر دو راهي رسيد ، بي آنکه اين مرد را خبر دهد ، بازگشت ، و به راه ديگر برفت .
اتفاق را طراري از پس اين مرد ميرفت ، به طراري خويش . اين مرد باز نگريست ، طرار را ديد و هنوز تاريک بود ، پنداشت که آن دوست وي است. صد دينار در آستين داشت ، بر دستارچه اي بسته ، از آ ستين بيرون گرفت و بدين طرار داد و گفت : " اي برادر ! اين امانت است به تو . چون من از گرمابه بيرون آ يم به من باز دهي . " .
طرار زر از وي بستد و آ ن جا مقام کرد تا وي از گرمابه بيرون آمد ، روز روشن شده بود ، جامه بپوشيد و راست همي رفت . طرار وي را باز خواند ، و گفت : " اي جوانمرد ! زر خويش باز ستان و پس برو ، که امروز از شغل خويش فرو ماندم ،از اين نگاه داشتن امانت تو " .
مرد گفت : که اين زر چيست و تو چه مردي ؟ گفت : من مردي طرارم ، تو اين زر به من دادي . گفت : اگر تو طراري چرا زر از من نبردي ؟ طرار گفت : " اگر به صناعت خويش بردمي ، اگر هزار دينار بودي ، از تو يک جو نه انديشيدمي و نه باز دادمي ؛ ولکن تو به زينهار به من دادي . زينهاردار نبايد ، زينهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردي نيست "

(قابوسنامه :عنصرالمعا لي کيکا ووس)

ولادت با سعادت باب الحوائج امام محمد تقی"جوادالائمه"(ع) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدم                  بصورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگرچه در طلبت هم عنان باد شمالم               بگرد سرو خرامان دامنت نرسیدم


در این روزها و ایام مبارک و عزیز سری هم به اینجا بزنید . التماس دعا

گوناگون

از سرچشمه گفتار امام محمدتقي"جوادالائمه"(ع) :
آفت دينداري حسد و خودبيني و فخر فروشي است.
با خداوند اهل مدارا است و مدارا را دوست دارد و (آدمي را) بر مدارا ياري مي کند.
اصرار بر گناه آسودگي از مکر خداست ، " و از مکر خدا آسوده نباشد جز مردمي زيانکار " .
با دلها به سوي خداوند متعال آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.
سه چيز است که هر کس آن را مراعات کند ، پشميان نگردد : 1 - اجتناب از عجله ، 2 - مشورت کردن ، 3 - و توکل بر خدا در هنگام تصميم گيري .

امروز با حافظ (يكشنبه 90/03/22)

زبان خامه ندارد سر بيان فراق                       وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال                    به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق

گوناگون

حكايت

درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد. گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می باید که از بیم در خواب نمی روم.مبادا که درمانم.
آن درویش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بیهوش شد. چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار عرض باید کرد حال چگونه باشد؟

امروز با حافظ (شنبه 90/03/21)

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                       وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت تست                بهیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

گوناگون

نكته‌هايي چند

1-دست و پا بريده‌اي، هزار پايي را بكشت. صاحبدلي بر او گذر كرد و گفت: «سبحان الله! با هزار پاي كه داشت، چون اجلش فرا رسيد از بي‌دست و پايي گريختن نتوانست!»

2-پارسايي را ديدم بر كنار دريا كه زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو، به نمي‌شد. مدتها در آن رنجور بود و همچنان شكر حق تعالي مي‌گفت كه به مصيبتي گرفتارم، نه به معصيتي!

3-اعرابي را ديدم در حلقه جوهريان بصره، حكايت همي كرد كه وقتي در بياباني راه گم كرده بودم و از زاد معني چيزي با من نمانده و دل بر هلاك نهاده، ناگاه كيسه‌اي يافتم پر از مرواريد! هرگز آن ذوق و شادي فراموش نكنم كه پنداشتم گندم بريانست؛‌ باز آن تلخي و نوميدي كه بدانستم كه مرواريد است!

(سعدي)

امروز با حافظ (جمعه 90/03/20)

ساقی بیا که شد قدح لاله پر زمی              طامات تا بچند و خرافات تا بکی
بگذر ز کبر و ناز که دیدست روزگار              چین قبای قیصر وطرف کلاه کی

گوناگون

گاهي اگربا ماه صحبت کرده باشي
از ما اگر پيشش شکايت کرده باشي
گاهي اگر در چاه ، مانند پدر، آه
اندوه مادر راحکايت کرده باشي
گاهي اگر زير درختان مدينه
بعد از زيارت استراحت کرده باشي
گاهي اگر بعد از وضو مکثي کني تا
آيينه اي راغرق حيرت کرده باشي
حتي اگر بي آن که مشتاقان بدانند
گاهي نمازي را امامت کرده باشي
يا در ميان کوچه هاي سرد و تاريک
نان وپنير وعشق ، قسمت کرده باشي
پس مردمک هاي نگاه ما عقيم اند
تو حاضري بي آن که غيبت کرده باشي

(نغمه مستشارنظامي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/03/19)

المنه لله که در ميکده باز است                      زان رو که مرا بر در او روي نياز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستي        وآن مي که در انجاست حقيقت نه مجاز است

گوناگون

                                                                ليله الرغائب
شب جمعه ي اول ماه رجب را "ليله الرغائب" گويند وبراي آن عملي از رسول خدا (ص)وارد شده که باعث آمرزش گناهان است وهر که اين نماز را بخواند چون شب اول قبر او شود حق تعالي ثواب نماز را به نيکوترين صورت به سوي او فرستد با روي باز ودرخشان وزبان فصيح به او گويد اي حبيب من تو را بشارت باد که از هر شدت وسختي رها شدي . صاحب نماز گويد : تو کيستي که به خدا قسم من روئي از روي تو بهتر نديدم وسخني از سخن تو شيرين تر نشنيدم وبوئي از بوي تو بهتر نبوئيده ام .گويد: من ثواب آن نمازم که در فلان شب از فلان ماه فلان سال بجا آوردي .امشب نزد تو آمدم تا حق تو را ادا کنم ومونس تو باشم ووحشت را از تو بردارم وچون در صور دميده شود من بر سر تو سايه خواهم بود پس خوشحال باش که هر گز خير از تو بريده نشود .
دستور نماز ليله الرغائب:
روز پنج شنبه اول آن ماه  - در صورت امكان و بلا مانع بودن -  روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد مابين نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به يك سلام ختم مي شود و در هر ركعت يك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحيد خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسيد، هفتاد بار ذكر" اللّهمَ صَلٍ عَلي محّمدٍ النَّبِيِّ الاُمِيِّ وَ عَلي آلِهِ" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سُبُّوحٌ قُدّ ُوسٌ رَبّ ُ المَلائِکَةِ وَ الرُّوح " گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر " رَبِّ اغفِر وَ ارحَم وَ تَجاوَز عَمّا تَعلَمُ إنَّکَ أنتَ العَلِيُّ الأعظَم ُ " گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذكر "سُبُّوحٌ قُدّ ُوسٌ رَبّ ُ المَلائِکَةِ وَ الرُّوح " گفته شود. در اينجا مي توان حاجت خود را از خداي متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت مي رسد.

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/03/18)

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم              ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد                لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

فردا پنجشنبه ، لیله الرغائب است ، یکی از اعمال فردا "روزه" می باشد(سایراعمال را فردا در گوناگون خواهم گذاشت) این را زودتر گفتم تا کسانی که میخواهند از برکات روزه فردا بهره مند شوند از امروز آماده شوند . التماس دعا

گوناگون

ياد ايامي که خوردم باده ها با چنگ و ني
جام مي در دست من، ميناي مي در دست وي
در کنار آيي، خزان ما زند رنگ بهار
ور نيايي فرودين افسرده تر گردد ز دي
بي تو جان من چو آن سازي که تارش در گسست
در حضور از سينه ي من نغمه خيزد پي به پي
آنچه من در بزم شوق آورده ام داني که چيست؟
يگ چمن گل، يک نيستان ناله، يک خمخانه مي
زنده کن باز آن محبت را که از نيروي او
بورياي ره نشيني در فتد با تخت کي
دوستان! خرم که بر منزل رسيد آواره اي
من پريشان جاده هاي علم و دانش کرده طي

(اقبال لاهوري)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/03/17)

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست          گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست
مرا و سرو چمن را بخاک راه نشاند               زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست

گوناگون

                                                       داستانهاي مثنوي
                                                     زنداني و هيزم فروش
فقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همة زندانيان را مي‌دزديد و مي‌خورد. زندانيان از او مي‌ترسيدند و رنج مي‌بردند, غذاي خود را پنهاني مي‌خوردند. روزي آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضي بگو, اين مرد خيلي ما را آزار مي‌د‌هد. غذاي 10 نفر را مي‌خورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نمي‌شود. همه از او مي‌ترسند. يا او را از زندان بيرون كنيد، يا غذا زيادتر بدهيد. قاضي پس از تحقيق و بررسي فهميد كه مرد پُرخور و فقير است. به او گفت: تو آزاد هستي, برو به خانه‌ات.
زنداني گفت: اي قاضي, من كس و كاري ندارم, فقيرم, زندان براي من بهشت است. اگر از زندان بيرون بروم از گشنگي مي‌ميرم.
قاضي گفت: چه شاهد و دليلي داري؟
مرد گفت: همة مردم مي‌دانند كه من فقيرم. همه حاضران در دادگاه و زندانيان گواهي دادند كه او فقير است.
قاضي گفت: او را دور شهر بگردانيد و فقرش را به همه اعلام كنيد. هيچ كس به او نسيه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از اين هر كس از اين مرد شكايت كند. دادگاه نمي‌پذيرد...
آنگاه آن مرد فقير شكمو را بر شترِ يك مرد هيزم فروش سوار كردند, مردم هيزم فروش از صبح تا شب, فقير را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فرياد مي‌زد: «اي مردم! اين مرد را خوب بشناسيد, او فقير است. به او وام ندهيد! نسيه به او نفروشيد! با او دادوستد نكنيد, او دزد و پرخور و بي‌كس و كار است. خوب او را نگاه كنيد.»
شبانگاه, هيزم فروش, زنداني را از شتر پايين آورد و گفت: مزد من و كراية شترم را بده, من از صبح براي تو كار مي‌كنم. زنداني خنديد و گفت: تو نمي‌داني از صبح تا حالا چه مي‌گويي؟ به تمام مردم شهر گفتي و خودت نفهميدي؟ سنگ و كلوخ شهر مي‌دانند كه من فقيرم و تو نمي‌داني؟ دانش تو, عاريه است.
نكته: طمع و غرض, بر گوش و هوش ما قفل مي‌زند. بسياري از دانشمندان يكسره از حقايق سخن مي‌گويند ولي خود نمي‌دانند مثل همين مرد هيزم فروش.

(مثنوي معنوي – دفتردوم )

امروز با حافظ (دوشنبه 90/03/16)

سالروز شهادت امام علی النقی الهادی(ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم .
به تیغم گر کشد دستش نگیرم             و گر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابروی ما را گو بزن تیر                 که پیش دست و بازویت بمیرم

گوناگون


از زلال گفتار امام علي النقي (ع) :
به راستى كه خدا، جز بدانچه خودش را وصف كرده، وصف نشود.كجا وصف شود آن كه حواس از دركش عاجز است، و تصورّات به كُنه او پى نبرند، و در ديده ها نگنجد؟ او با همه نزديكىاش دور است و با همه دورىاش نزديك. كيفيّت و چگونگى را پديد كرده، بدون اين كه خود كيفيّت و چگونگى داشته باشد. مكان را آفريده بدون اين كه خود مكانى داشته باشد. او از چگونگى و مكان بر كنار است. يكتاى يكتاست، شكوهش بزرگ و نام هايش پاكيزه است.
هر كس از خدا بترسد، مردم از او بترسند، و هر كه خدا را اطاعت كند، از او اطاعت كنند، و هر كه مطيع آفريدگار باشد، باكى از خشم آفريدگان ندارد، و هر كه خالق را به خشم آورد، بايد يقين كند كه به خشم مخلوق دچار مىشود.
هر كه از مكر خدا و مؤاخذه دردناكش آسوده زِيَد، تكبّر پيشه كند تا قضاى خدا و امر نافذش او را فراگيرد، و هر كه بر طريق خداپرستى، محكم و استوار باشد، مصائب دنيا بر وى سبك آيد و اگر چه مقراض شود و ريز ريز گردد.

امروز با حافظ (یکشنبه 90/03/15)

کلک مشکين تو روزي که ز ما ياد کند           ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمي که سلامت بادش            چه شود گر بسلامي دل ما شاد کند

گوناگون

دل به ياد پرتو حسنت سرا پا آتش است
از حضور آفتاب آيينه ي ما آتش است
پيکر ما همچو شمع از گريه ي شادي گداخت
اشک هرجا بنگري آب است، اينجا آتش است
تا نفس باقيست عمر از پيچ و تاب آسوده نيست
مي تپد برخويشتن تا خار و خس با آتش است
عشق مي آيد برون گر واشکافي سينه ام
چون طلسم سنگ نام اين معما آتش است
شمع تصويريم، از سوز و گداز ما مپرس
پرتوي از رنگ تا باقيست، با ما آتش است
غرق وحدت باش اگر آسوده خواهي زيستن
ماهيان را هر چه باشد غير دريا آتش است
نيست بيدل بيقراري هاي آهم بي سبب
کز دل گرمم نفس را در ته پا آتش است

(بيدل دهلوي )

امروز با حافظ (شنبه 90/03/14)

       ولادت با سعادت باقرالعلوم (ع) را تبريک و تهنيت عرض مي نمايم.
اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي                  در فکرت تو پنهان صد حکمت الهي
کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده        صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي

گوناگون

از زلال گفتار امام محمد باقر(ع) :
*از امام باقر(ع) نقل است: دو چيز در زمين مايه امان از عذاب خدا بود: يکي از آن دو برداشته شد، پس ديگري را دريابيد و بدان چنگ زنيد، اما اماني که برداشته شد رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم بود، و امان باقيمانده استغفار کردن است که خداي بزرگ به رسول خدا فرمود: ((خدا آنان را عذاب نمي کند در حاليکه تو در ميان آنان هستي، و عذابشان نمي کند تا آن هنگام که استغفار مي کنند.
*صبر کنيد برگزاردن احکام شرع و شکيبايي ورزيد در برابر دشمنتان و آماده و حاضر يراق باشيد براي امامتان که در انتظار او هستيد.
*خدا در روز قيامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلي که در دنيا به آنها داده است باريک بيني مي کند

امروز با حافظ (جمعه 90/03/13)

ای که در کوی خرابات مقامی داری               توئی امروز جم وقت که جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز         فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

گوناگون

آتش به جانم افکند، شوق لقاي دلدار
از دست رفت صبرم، اي ناقه پاي بردار
اي ساربان خدا را! پيوسته متصل ساز
ايوار را به شبگير، شبگير را به ايوار
در کيش عشقبازان، راحت روا نباشد
اي ديده اشک مي‌ريز، اي سينه باش افگار
هر سنگ و خار اين راه، سنجاب دان و قاقم
راه زيارت است اين، نه راه گشت بازار
با زائران محرم، شرط است آنکه باشد
غسل زيارت ما، از اشک چشم خونبار
ما عاشقان مستيم، سر را ز پا ندانيم
اين نکته‌ها بگيريد، بر مردمان هشيار
در راه عشق اگر سر، بر جاي پا نهاديم
بر ما مگير نکته، ما را ز دست مگذار
در فال ما نيايد جز عاشقي و مستي
در کار ما بهائي کرد استخاره صد بار

(شيخ بهايي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/03/12)

دلم رمیده شد و  غافلم من درویش            که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم            که دل بدست کمان ابروئیست کافرکیش

گوناگون

تا از خودپرستي فارغ نشوي، خداپرست نتواني بودن.
تا بنده نشوي، آزادي نيابي.
تا پشت بر هر دو عالم نكني، به آدم و آدميت نرسي.
تا از خود نگريزي، به خود نرسي.
اگر خود را در راه خدا نبازي و فدا نكني، مقبول حضرت نشوي.
تا پاي بر همه نزني و پشت بر همه نكني، همه نشوي و به جمله راه نيابي.
تا فقير نشوي، غني نباشي
و تا فاني نشوي، باقي نباشي…

(عين القضاة همداني)

امروز باحافظ (چهارشنبه 90/03/11)

اگر روم ز پیش فتنه ها برانگیزد              ور از طلب بنشینم بکینه برخیزد
و گر به رهگذری یکدم از هواداری          چو گرد در پیش افتم چو باد بگریزد

گوناگون

ز خاک من اگر گندم برآيد
از آن گر نان پزي مستي فزايد
خمير و نانبا ديوانه گردد
تنورش بيت مستانه سرايد
اگر بر گور من آيي زيارت
تو را خرپشته ام رقصان نمايد
ميا بي دف به گور من اي برادر
که در بزم خدا غمگين نشايد
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افيون و نقل يار خايد
بدري زان کفن بر سينه بندي
خراباتي ز جانت درگشايد
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاري به لابد کار زايد
مرا حق از مي عشق آفريده است
همان عشقم اگر مرگم بسايد
منم مستي و اصل من مي عشق
بگو از مي به جز مستي چه آيد
به برج روح شمس الدين تبريز
بپرد روح من يک دم نپايد

(مولوي)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/03/10)

دامن کشان همی شد در شرب زر کشیده          صد ماه روز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش می برگرد عارضش خوی                  چون قطره های شبنم بر برگ گل چکیده

گوناگون

کارم چو زلف يار پريشان و درهمست
پشتم به سان ابروي دلدار پرخمست
غم شربتي ز خون دلم نوش کرد و گفت
اين شادي کسي که در اين دور خرمست
تنها دل منست گرفتار در غمان
يا خود در اين زمانه دل شادمان کمست
زين سان که مي‌دهد دل من داد هر غمي
انصاف ملک عالم عشقش مسلمست
داني خيال روي تو در چشم من چه گفت
آيا چه جاست اين که همه روزه با نمست
خواهي چو روز روشن داني تو حال من
از تيره شب بپرس که او نيز محرمست
اي کاشکي ميان منستي و دلبرم
پيوندي اين چنين که ميان من و غمست

(سعدي)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/03/09)

گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند             گفتا بچشم هر چه تو گوئی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب میکند لبت                گفتا درین معامله کمتر زیان کنند

گوناگون

در زدم و گفت کيست . گفتمش اي دوست دوست
گفت در آن دوست چيست ؟ گفتمش اي دوست دوست
گفت اگر دوستي ! از چه در اين پوستي ؟
دوست که در پوست نيست ! گفتمش اي دوست دوست
گفت در آن آب و گل. ديده ام از دور دل
او به چه اميد زيست ؟ گفتمش اي دوست دوست
گفتمش اينهم دميست ؟ گفت عجب عالميست
ساقي بزم تو کيست ؟ گفتمش اي دوست دوست
در چو برويم گشود جمله بود و نبود
ديدم و ديدم يکيست . گفتمش اي دوست دوست
از دل هر ذره اي ميشنوم دوست دوست
ذره مبين درميان ،  کيست جز او .....اوست اوست

(معيني کرمانشاهي )

امروز با حافظ (یکشنبه 90/03/08)

در خرابات مغان نور خدا می بینم                        این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
جلوه بر من مفروش این ملک الحاج که تو             خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

گوناگون

ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد
زهریست این که اندک و بسیار می‌کشد
عمرت دراز باد که ما را فراق تو
خوش می‌برد به زاری و خوش زار می‌کشد
مجروح را جراحت و بیمار را مرض
عشاق را مفارقت یار می‌کشد
آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد
اول جفا کشان وفادار می‌کشد
وحشی چنین کشنده بلایی که هجر اوست
ما را هزار بار نه یک بار می‌کشد

(وحشي بافقي)

امروز با حافظ (شنبه 90/03/07)

دوش از جانب آصف پیک بشارت آمد              کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گل کن                ویران سرای دل را گاه عمارت آمد

گوناگون

در کوي تو مستانه مي‌افتم و مي‌خيزم
دلداده و ديوانه مي‌افتم و مي‌خيزم
من مست و پريشانم مي نالم و مي مويم
مدهوش ز پيمانه مي‌افتم و مي‌خيزم
تا آنکه تو را يابم مي‌گردم و مي‌جويم
پس بر در آن خانه مي‌افتم و مي‌خيزم
چو شمع شب عاشق مي سوزم و مي گريم
از عشق چو پروانه مي‌افتم و مي‌خيزم
گر دست دهد روزي تا خاک رهت گردم
در پاي تو جانانه مي‌افتم و مي‌خيزم
گفتي که ز جان برخيز در ملک عدم بنشين
زينروست که مستانه مي‌افتم و مي‌خيزم
من مست قدح نوشم از چشم تو مدهوشم
سلانه به سلانه مي‌افتم و مي‌خيزم
ديوانه رويت من چون گردن به کويت من
اي دلبر فرزانه مي‌افتم و مي‌خيزم
باز آي و گرنه مي هستي ز کفم گيرد
اينسان که به ميخانه مي‌افتم و مي‌خيزم

(حميد مصدق)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/03/05)

ز گريه مردم چشمم نشسته  در خونست        ببين که در طلبت حال مردمان چونست
بياد لعل تو و چشم مست ميگونت                  ز جام غم مي لعلي که ميخورم خونست

گوناگون

ز شور عشق ندانم كجا فرار كنم !
چگونه چاره ي اين جان بيقرار كنم .

بسان بوته ي آتش گرفته ام ، در باد ،
كجا توانم اين شعله را مهار كنم ؟

رسيده كار به آنجا كه اشتياقم را
براي مردم كوي و گذر هوار كنم

چنين كه عشق تو ام مي كشد به شيدايي
شگفت نيست كه فرياد يار يار كنم

(فريدون مشيري)

امروز باحافظ (چهارشنبه 90/03/04)

عکس روی تو چو در آیینه جام افتاد                عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو بیک جلوه که در آینه کرد          این همه نقش در آئینه اوهام افتاد

گوناگون

شبی که آواز نــــــی تو شنیــــــــــــــدم
چو آهــــــــــــوی تشنه پی تو رمیـــدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیـــــــــــــدم
نشانـــــه ای از نی و نغمــــــــــــه ندیدم
تو ای پری کجایی؟که رخ نمی نمایـــی
ازآن بهشت پنهان، دری نمی گشـــایی
من همــــــــــه جا پی تو گشتــــــــــه ام
از مـــه و مه، نشـــــــــــــــــــان گرفته ام
بوی تــــــــورا، زگل شنیـــــــــــــــــــده ام
دامن گــــــــــــــل، ازآن گرفتـــــــــــــــه ام
توای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایـــی
ازآن بهشت پنهان ،دری نمی گشـــایی
که دلـــم سرگشتـــــــــــــــــــــــه توست
نفســــــــــم آغشتـــــــــــــــــــــه توست
به باغ رویاهـــــا چو گلــــت بویــــــــــــــم
برآب و آیینـه چو مهت جویـــــــــــــــــــــم
تو ای پــــــــــــــــری کجایـــــــــــــــــــی؟
براین شب یلـــــــــــــــــــــــدا زپیت پویـم
به خواب و بیداری سخنت گویــــــــــــــم
تو ای پـــــــــــــری  کجــــــــــــــــــــــایی؟
مه و ستاره دردلــــــــــــــــــم می داننــد
که همچــــــــــــو من پی تو سرگرداننـــد
شبی کنــــــــــــــــــار چشمه پیدا شـــو
میان اشک من چـــــــــو گل واشـــــــــــو
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایـــی
ازآن بهشت پنهان، دری نمی گشـایـــی

(هوشنگ ابتهاج . سایه)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/03/03)

ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) و گرامي روز مادر و زن را تبريك وتهنيت عرض مينمايم
هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد                            خدايش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگوييم مگر به حضرت دوست            كه آشنا سخن آشنا نگه دارد

گوناگون

امروز با حافظ (دوشنبه 90/03/02)

روزگاریست که سودای بتان دین منست             غم این کار نشاط دل غمگین منست
دیدن روی ترا دیده جان بین باید                         این کجا مرتبه چشم جهان بین منست

گوناگون

                                                        آشنايي با ماه هاي سال :
                                                                       خرداد
خرداد نام سومين ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالي خورشيدي است. در اوستا و پارسي باستان هئوروتات , در پهلوي خردات و در فارسي خورداد يا خرداد گفته شده که کلمه اي است مرکب از دو جزء: جزء اول : هئوروه که صفت است به معناي رسا, همه, درست, و کامل. جزء دوم : تات که پسوند است براي اسم مونث , بنابراين هئوروتات به معناي کمال و رسايي است. ايزدان تيرو باد و فروردين از همکاران خرداد مي باشند. خرداد نماينده رسايي و کمال اهورامزداست و در گيتي به نگهباني آب گماشته شده است

امروز با حافظ (یکشنبه 90/03/01)

         سالگروز بزرگداشت ملاصدرا (صدرالمتالهين) را گرامی می داریم .
دوش آگهی از یار سفر کرده داد باد             من نیز دل بباده دهم هرچه باداباد
کارم بدان رسید که همراز خود کنم              هرشام برق لامع و هر بامداد باز

گوناگون

                                                    ملاصدرا (صدرالمتالهين)
محمد بن ابراهيم شيرازي ملقب به صدرالدين و مشهور به ملاصدرا يا صدرالمتالهين، در حدود سال 979 يا 980هجري قمري در شهر شيراز متولد شد.
ملاصدرا براي کسب معرفت و تکميل تحصيلات خود عازم اصفهان كه آن زمان پايتخت بود ، شد.
صدرالدين نخست نزد شيخ بهاء الدين عاملي مشهور به شيخ بهائي تلمذ کرد و از او علوم نقلي را آموخت و به کسب اجازه و درجه اجتهاد نائل گشت. سپس به شاگردي ميرداماد درآمد رموز حکمت را از او آموخت. احتمالا ملاصدرا در اصفهان، از محضر مير ابوالقاسم فندرسکي عارف، زاهد و رياضي دان بي همتاي آن عصر نيز استفاده کرده است.
پس از تکميل تحصيلات علوم متعارف، در اثر کشش دروني و نيز فشار بعضي ار علماي ظاهربين که با مشرب عرفاني او مخالف بودند، اصفهان را ترک گفته و براي طي مرحله رياضت و انقطاع از مظاهر دنيوي به روستاي کهک در نزديکي قم پناه برد و هفت سال و بنابر قول بعضي پانزده سال در آن حوالي، دور از حوادث و اتفاقات دنيا در انزوا و خلوت به سر برد تا اين که به مرتبه شهود و کشف حقائق باطني رسيد.
خود وي درباره اين دوره مي گويد:
رموزي بر من کشف شد که با برهان و دليل امکان پذير نبود بلکه آنچه پيش از آن توسط برهان عقلي فرا گرفته بودم با جزئيات بيشتري از راه شهود و بالعيان ديدم.
در اين موقع، الله وري خان، والي فارس، مدرسه اي در شهر شيراز بنا نمود که به مدرسه خان معروف گرديد و از ملاصدرا دعوت کرد تا به وطن اصلي خود بازگردد و در آن مدرسه به تعليم و تدريس اشتغال ورزد.با حضور وي در شيراز، مدرسه خان مهم ترين مرکز علمي ايران گرديد و تا پايان حيات ملاصدرا، طالبان علم را از دور و نزديک به خود جلب نمود و شاگردان بزرگي نيز تربيت نمود که مشهورترين آنها ملا محسن فيض کاشاني و مولا عبدالرزاق لاهيجي بودند که هر دو علاوه بر داشتن سمت شاگردي، داماد وي نيز بودند.
ملاصدرا تا پايان عمر در شيراز به تاليف و تدريس پرداخت و در اين ايام هفت بار پاي پياده به خانه خداسفر کرد. او در بازگشت از هفتمين سفر، در بصره در سال 1050 هجري قمري در گذشت.
مهمترين تأليفات او به زبان عربي عبارت است از:اسفار اربعه، شواهد الربوبيه، شرح اصول کافي، الهداية، حاشيه شرح حکمت الاشراق، الواردات القلبيه و کسرالاصنام الجاهليه.