امـــروز با حافظ - یکشنبه 20 بهمن 92
خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت ... به قصد جان من زار ناتوان
انداخت
نبود نقش دو
عالم كه رنگ الفت بود ... زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
اینم از تفال امــــروز ویژه یه یار بهمن ماهی + تبریک و شادباش
خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت ... به قصد جان من زار ناتوان
انداخت
نبود نقش دو
عالم كه رنگ الفت بود ... زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
اینم از تفال امــــروز ویژه یه یار بهمن ماهی + تبریک و شادباش
مخمور جام عشقم جامی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید ... مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است ... مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست
به کام نرساند مرا لبش چون نای ... نصیحت همه عالم به گوش من باد است
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست ... دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می بندد ... گرچه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد ... هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم ... یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
پیرانه سرم عشق جوانی به سرم افتاد ... وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر ... ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

سحر با باد دمی گفتم حدیث آرزومندی ... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است ... بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است ... مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای ... نصیحت همه عالم به گوش من باد است
سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت ... آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت ... جانم از آتش مهررخ جانانه بسوخت
بلبلی برگ گلی خوشرنگ به منقار داشت ... وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست ... گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش ... حافظ قرابه کش شد و
مفتی پیاله پوش
صوفی ز کنج صومعه در پای خم نشست ... تا دید
محتسب که سبو میکشد بدوش
چه بودی ار
دل آن ماه مهربان بودی ... که حال ما
نه چنین بودی ار چنان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست ... گرم
بهر سر موئی هزار جان بودی
نه هر که
چهره برافروخت دلبری داند ... نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست ... کلاه
داری و آیین سروری داند
سینه مالامال درد است،ای دریغا مرهمی ... دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیــزرو ... ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
سحرم هاتف میخانه بدولتخواهی ... گفت باز آی که دیرینه این درگاهی
همچو جم
جرعه ما کش که ز سر دو جهان ... پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ...عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت ...عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ... ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی ... هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است ...به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد ...به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد ...شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید ...تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد
عید است و آخر گل و یاران در انتظار

شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند ...که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه ...هزار شکر که یاران شهر بیگنهند
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ...راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان ...بگشود نافهای و در آرزو ببست
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست ...که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ...ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ...پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان ...نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
بیا با ما مَـوَرز این کینه داری ...که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به ...از آن گوهر که در گنجینه داری

غزل شماره یک - در روز بزرگداشت حافظ
.
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها ...که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ...ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر ...هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار ...که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر
اگر طلب مغفرت و آمرزش بعضی شماها برای همدیگر نبود، هرکس روی زمین بود
هلاک می گردید، مگر آن شیعیان خاصّی که گفتارشان با کردارشان یکی است.
التماس دعا
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد ...ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران ...پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت ...به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود ...زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
دست از طلب ندارم تا کام من برآید ...یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر ...کز آتش درونم دود از کفن برآید
جز تو که خصم گشته ز جود تو بهره بر
کی داده حرز فاطمه بر قاتل پدر
جایی که می کنی تو به دشمن چنین نظر
باور نمی کنم که برانی مرا ز در
از من اگر چه نیست کسی روسیاه تر
اي پيك راستان خبر يار ما بگو ... احوال گل به بلبل دستان سرا
بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور ... با يار آشنا
سخن آشنا بگو
شروع فصل زیبای پاییز و آغاز سال تحصیلی را به تمامی شما عزیزان، بویژه مدرسین و محصلین، تبریک عرض می نمایم
عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم ... روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم ... در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم
نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه ياران خرج کردی. اما تا نماز شام بگزاردی و چيزی بخريدی و بر ياران آمدی شب در شکسته بودی.
يک شب ياران گفتند: او دير می آيد . بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد و ما را دربند ندارد، چنان کردند.
چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد، خفته. پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند. در حال آتش درگيرانيد و پاره ای آرد آورده بود، خمير کرد تا ايشان را چيزی سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت.
ياران از خواب درآمدند. او را ديدند، محاسن بر خاک نهاده و در آتش پف پف می کرد و آب از چشم او می رفت و دود گرد بر گرد او گرفته.
گفتند :چه می کنی؟ گفت : شما را خفته ديدم گفتم مگر چيزی نيافته ايد و گرسنه بخفته ايد، از جهت شما چيزی می سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد. ايشان گفتند: بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم.
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ... زار و بیمار غمم راحت جانی بمن آر
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد ... یعنی از خاک در دوست نشانی بمن آر

شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت ...فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر ...کنایتیست که از روزگار هجران گفت

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید ...که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق ...من آن کنم که خداوندگار فرماید
نقل است که از او پرسيدند : روزگار چون می گذاری ؟
گفت : چهار مرکب دارم بازداشته . چون نعمتی آيد بر مرکب شکر نشينم و پيش او باز روم و چون معصيتی پديد آيد بر مرکب توبه نشينم و پيش وی باز روم و چون محنتی پديد آيد بر مرکب صبر نشينم و پيش وی باز روم و چون طاعتی پديد آيد بر مرکب اخلاص نشينم و پيش وی باز روم .
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست ...بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ...ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ...میخواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل ...تا از درخت نکته توحید بشنوی
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي ... وآنگه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند
يک روز کسان حجاج ابن يوسف ، حسن بصري را طلب می کردند ،حسن بصري در صومعه حبيب پنهان شد فرستادگان حجاج، حبيب را گفتند : امروز حسن را ديدی ؟ گفت : ديدم. گفتند:کجا شد؟ گفت: در اين صومعه .در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نيافتند . چنان که حسن گفت: هفت بار دست بر من نهادند و مرا نديدند . حسن از صومعه بيرون آمد و گفت: ای حبيب! حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبيب گفت :ای استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص يافتی که اگر دروغ گفتمی ، هردو گرفتار شديمی . حسن گفت :چه خواندی که مرا نديدند . گفت ده بار آيت الکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهی ! حسن را به تو سپردم، نگاهش دار .
تذكرة الاولياء
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت ...و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست ...گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

روزگاریست که ما را نگران میداری ...مخلصان را نه به وضع دگران میداری
گوشه چشم رضایی به منت باز نشد ...این چنین عزت صاحب نظران میداری
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای ...فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان ...نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت ... فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر ... کنایتیست که از روزگار هجران گفت
یا ساقیا می بگردش در آر
که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که چون ریزیش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند
بدن را فروزانتر از دل کند
از آن می که گر عکسش افتد بباغ
کند غنچه را گوهر شبچراغ
از آن می که گر شب ببیند بخواب
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که گر عکسش افتد بجان
توانی بجان دید حق را عیان
از آن می که چون شیشه بر لب زند
لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که گر عکسش افتد به آب
بر آن آب تبخاله افتد حباب
از آن می که چون ریزیش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که که در خم چو گیرد قرار
بر آرد خم آتش ز دل همچو نار
...
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر ...پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ ...بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر