امروز با حافظ (پنجشنبه 90/06/31)

مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد             نقش هر پرده که زد راه بجائی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی                       که خوش آهنگ و فرح بخش نوائی دارد

گوناگون

گويند : روزي ناصرالدين شاه قاجار از اعتماد السلطنه وزير انطباعات پرسيد: در مملکت چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتماد السلطنه بي درنگ گفت: قربان، پزشک !
ناصرالدين شاه با تعجب گفت: دليل اين سخنت چيست؟
اعتمادالسلطنه گفت: جوابش را بعداً به عرض مي رسانم.
يک هفته بعد دستمالي زير چانه بست و دو سر آن را روي سرش گره زد و چنان نمود که دندانش درد مي کند. با همان حالت نزد شاه آمد.
شاه پرسيد: اعتماد السلطنه چه شده است؟ گفت: دندانم ورم کرده است.
فوراً يکي از درباريان گفت: شلغم جوشيده روي جايگاه آماس شده بگذاريد. ديگري گفت: هليله ي بادام علاج اين درد است. حاصل آنکه هرکس فراخور دانش خود چيزي تجويز کرد. اعتماد السلطنه به آرامي گره دستمال را باز کرد و گفت: قربان دندان من درد نمي کند. تنها خواستم عرضي که يک هفته پيش کردم تاييد شود که در مملکت، پزشک از همه چيز بيشتر است.

(خواندني هاي ادب فارسي - دکتر حلبي)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/06/30)

باز آي ساقيا که هواخواه خدمتم                      مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
زان جا که فيض جام سعادت فروغ توست          بيرون شدي نماي ز ظلمات حريتم

گوناگون

نخلي که قد افراشت، به پستي نگرايد
شاخي که خم آورد، دگر راست نيايد
ملکي که کهن گشت، دگر تازه نگردد
چو پير شود مرد، دگر دير نپايد
فرصت مده از دست، چو وقتي به کف افتاد
کاين مادر اقبال همه ساله نزايد
با همت و با عزم قوي ملک نگه‌دار
کز دغدغه و سستي کاري نگشايد
گر منزلتي خواهي، با قلب قوي خواه
کز نرمدلي قيمت مردم نفزايد
با عقل مردد نتوان رست ز غوغا
اينجاست که ديوانگيي نيز ببايد
يا مرگ رسد ناگه و آسوده شود مرد
يا کام دل از شاهد مقصود برآيد
راه عمل اين است، بگوييد ملک را
تا جز سوي اين ره سوي ديگر نگرايد
ياران موافق را آزرده نسازد
خصمان منافق را چيره ننمايد

(ملک الشعراء بهار)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/06/29)

بالا بلند عشوه گر نقش باز من                  کوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم           با من چه کرد دیده معشوقه باز من

گوناگون

روزي خواجه نظام المک شاد و سرخوش از روزگار ، از روي پلي مي گذشت ناگهان چشمش به زير پل افتاد ديد مردي در سايه ي پل ، در آسودگي مطلق بي خيال از هر دو جهان به خوب خوشي فرو رفته . چون وضع آن مرد و راحتي او را ديد به پيش او رفت و گفت : اگر عاقل و اگر ديوانه اي هر چه هستي فارغ و خوش خوابيده اي .
ديوانه در جواب گفت : اي وزير بزرگ ! دو چيز در جهان هيچ وقت کنار هم قرار نمي گيرد تا حال که ديده که دو شمشير ، در يک غلاف قرار گرفته ؟ اگر به دنبال ملک دنيا هستي دنبال دين مباش ، اگر دنبال دين هستي به دنيا دل مباز.
ملک دنيا هست دين مي بايدت
آن همه داري و اين مي بايدت
گر تر ا دين بايد از دنيا مناز
هر دو با هم راست نايد کژمباز

(مصيبت نامه عطار)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/06/28)


گز ز دست زلف مشکینت خطائی رفت رفت                 ور ز هندوی شما بر ما جفائی رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت     جورشاه کامران گر بر گذائی رفت رفت

گوناگون

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست
گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست
ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست
گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
 بي‌وفايي و وفاداري جانانـه يكيست

( عماد خراساني)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/06/27)

      بیست و هفتم شهریورماه ، روز شعر و ادب فارسی را گرامی می داریم .
سحر ببوی گلستان شدم در باغ                  که تا چو بلبل بی دل کنم علاج دماغ
بجلوه ی گل سوری نگاه میک ردم              که بود در شب تیره ز روشنی چو چراغ

گوناگون

آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْ‌آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.
كمانش دلش بود و تيرش عشق.
بهْ‌آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
بهْ‌آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.
آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.
و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود.
هيچ كس اما نمي داند كه اگر بهْ‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

(عرفان نظرآهاری)

امروز با حافظ (شنبه 90/06/26)

بجان او که گرم دسترس بجان بودی                  کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را                 اگر حیات گرانمایه جاودان بودی

گوناگون

خواجه عبدالکريم ، خادم خاص شيخ ما ابوسعيد بود ، گفت:
روزي درويشي مرا بنشانده بود تا از حکايت هاي شيخ ما ، او را چيزي مي نوشتم . کسي بيامد که «شيخ تو را مي خواند.» برفتم. چون پيش شيخ رسيدم ، شيخ پرسيد که «چه کار مي‏ کردي؟» گفتم : «درويشي حکايت چند خواست، از آن شيخ، مي نوشتم.»
شيخ گفت:»يا عبدالکريم ! حکايت نويس مباش ، چنان باش که از تو حکايت کنند.»

(اسرارالتوحيد)

امروز با حافظ (جمعه 90/06/25)

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد              تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم             اینقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

گوناگون

مى ‏بارد از دستش اعجاز، مردى كه بالانشين است
تا عاشقى را بفهميد، هان! فرصت آخرين است!
سحرى بكن با عصايت، تا نيل چشمم بخشكد
چشمان من رود رود است، دستان من گندمين است
ماييم و گاهى تغزّل، در كوچه باغ مزامير
شعرى بخوان از زبورت؛ تصنيفِ گل، دلنشين است!
ارزانيت باد قلبم، ارزانيت باد شعرم؛
اين است دار و ندارم؛ دار و ندارم همين است!
مى‏ رويد امواج دريا در پهنه داغ و آتش
آن روز آغاز عشق است، آغاز سبز زمين است.

(صالح محمدى امين)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/06/24)

خرم آن روز کزين منزل ويران بروم               راحت جان طلبم وز پي جانان بروم
گرچه دانم که بجائي نبرد راه غريب             من ببوي خوش آن زلف پريشان بروم

گوناگون

شنيدم كه دو جوان مسافر در راهي مي رفتند. يكي تهيدست بود و ديگري ، پنج دينار همراه داشت . جوان تهيدست، دليرانه پيش رفت و از چيزي نمي ترسيد. اما جوان پولدار، خواب و خوراك نداشت و بسيار نگران بود.
پس از مقداري راه پيمايي، به چاهي رسيدند كه جايي ترسناك بود و سر چند راه بود. جوان بي چيز، غذا خورد و خوابيد، ولي رفيقش از ترس نمي توانست بخوابد، به دوستش مي گفت:
" پنج دينار ثروت دارم و اين جا، بسيار وحشتناك است و تو خوابيده اي، اما مرا خواب نمي گيرد."
جوان تهيدست به او گفت:" پنج دينارت را به من بده." چون پول ها را گرفت، بي درنگ آنها را در چاه انداخت و گفت:
" راحت شدي، اكنون با خيال آسوده بخواب ، كه آدم تهيدست، دژي استوار و نفوذ ناپذير دارد!"

(قابوسنامه ، عنصرالمعالي)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/06/23)

روضه خلد برین خلوت درویشانست            مایه محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد            فتح آن در نظر رحمت درویشانست

گوناگون


فَالِقُ الإِصْبَاحِ وَجَعَلَ اللَّيْلَ سَكَنًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ حُسْبَانًا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ . (96)

[هموست كه] شكافنده صبح است و شب را براى آرامش و خورشيد و ماه را وسيله حساب قرار داده اين اندازه‏گيرى آن تواناى داناست . سوره انعام . آيه96

امروز با حافظ (سه شنبه 90/06/23)

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم               دواش جز می ارغوان نمی بینم
بترک خدمت پیرمغان نخواهم گفت                 چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

گوناگون

بر قتل چون مني چه گماري رقيب را؟
اي در جهان غريب، مسوز اين غريب را
دورم همي کنند اديبان ز پيش تو
اي حورزاده، عشق بياموز اديب را
روي تو گر ز دور ببيند خطيب شهر
ديگر حضور قلب نباشد خطيب را
ترسا گر آن دو زلف چو زنار بنگرد
در حال همچو عود بسوزد صليب را
ما دوست را به دنيي و عقبي نمي‌دهيم
زنهار! کس چگونه فروشد حبيب را
از من مدار چشم خموشي، که وقت گل
مشکل کسي خموش کند عندليب را
همرنگ اوحدي شود اندر جهان به عشق
هر کس که او نگه کند اين رنگ و طيب را

 (اوحدي)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/06/21)

خمی که ابروی شوخ تو درکمان انداخت           به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود                زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

گوناگون

داستان بازرگان و انوشيروان
بازرگانى در زمان انوشيروان مى زيست و مالى فراوان گرد آورد. پس از سال ها، او که در مملکت نوشيروان غريب بود، تصميم به بازگشت به ديار خويش گرفت، ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگويى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمين تو، چنين مال و منال به هم رسانده است و اگر او برود، ديگر بازرگانان هم روش او را در پيش مى گيرند و اندک اندک رونق ديار تو، هيچ مى شود. انوشيروان هم رأى آنها را پسنديد و بازرگان را احضار کرد و گفت که اگر مى خواهى، برو؛ ولى بدون اموال.
بازرگان گفت: «آنچه پادشاه فرمود، به غايت صواب است و از مصلحت دور نيست. اما آنچه آورده بودم و در شهر تو به باد رفت، اگر پادشاه دو چندان باز تواند داد، ترک همه مال گرفتم.
نوشروان گفت: اى شيخ! در اين شهر چه آورده اى که باز نتوانم داد؟
گفت: اى مَلِک! جوانى آورده بودم و اين مال بدو کسب کرده. جوانى به من باز ده و تمامت مال من باز گير.
نوشيروان از اين جواب لطيف متحيّر شد و او را اجازت داد تا به سلامت برفت.

(جوامع الحکايات، عوفى)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/06/21)

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود         پیش پائی بچراغ تو ببینم چه شود
یارب اندر کنف سایه آن سرو بلند                  گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود

گوناگون

در تاريخ پادشاهان ايران آمده است :
در آن هنگام که گشتاسب از سلطنت افتاد ، مدتي آواره بود. چون به روم رسيد ، به قسطنطنيه رفت، در حالي که از مال دنيا هيچ نداشت و همت بلندش اجازه نمي داد که دست گدايي پيش کسي دراز کند.
از قضا ، در روزگار نوجواني در خانه پدرش ، آهنگري را ديده بود که کارد و شمشير و رکاب اسبان مي ساخت و او ، اين صنعت را نزد آن استاد آموخته بود. از اين رو ، به دکان آهنگري رفت و گفت : " من با اين حرفه آشنايم."
استاد آهنگر گفت: " ما به کارگر صنعتگر نيازمنديم." و او را به کار گماشت.
گشتاسب ، زماني چند ، در شهر غربت به کار پرداخت و مخارج روزانه خويش را تامين نمود و هيچ گاه دست حاجت پيش کسي دراز نکرد.
پس از چندي که به وطن بازگشت و بر تخت پادشاهي نشست ، فرمان داد همه بزرگان کشور به فرزندان خود حرفه اي بياموزند. از آن روزگار ، اين رسم در ميان ايرانيان مرسوم شد و هيچ کس نبود مگر اين که با پيشه و صنعتي آشنا بود.
فردوسي در اين باره سروده است:
به رنج اندر است اي خردمند گنج
نيابد کسي گنج نابرده رنج
کسي را که کاهل بود، گنج نيست
که اندر جهان سود بي رنج نيست

«جوامع الحکايات »

امروز با حافظ (شنبه 90/06/19)

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد         ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی       شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

گوناگون

جرمي ندارم بيش از اين کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کني هرگز نيازارم ترا
زين جور بر جانم کنون، دست از جفا شستي به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همي
در حال خود گويم همي، يادي بود کارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تيمار کار من بخور، کز جان خريدارم ترا
هان اي صنم خواري مکن، ما را فرازاري مکن
آبم به تاتاري مکن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ايزدي گر بر دل و جانم زدي
هرگز نگويي انوري، روزي وفادارم ترا

(انوري)

امروز با حافظ (جمعه 90/06/18)

هر کرا با خط سبزت سر سودا باشد              پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو ارخاک لحد لاله صفت بر خیزم             داغ سودای توام سرّ سویدا باشد

گوناگون

چه روزها که يک به يک غروب شد، نيامدي
چه اشکها که در گلو، رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن، تبر به دوش بت شکن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم، نه
براي عده اي، ولي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نيامدي

(مهدي جهاندار)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/06/17)

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار                  و زو بعاشق بیدل خبر دریغ مدار
بشکر آنکه شگفتی بکام بخت ای گل           نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

گ

در خبر است که عيسي ـ عليه السلام ـ مناجات کرد و گفت : «يا رب دوستي از دوستان خود به من نماي»
حق تعالي ـ فرمود : به فلان موضع رو ، آنجا رفت ، مردي ديد در ويراني افتاده گليم بر پشت ، آفتاب بر وي عمل کرده و سياه شده، و از دنيا با وي چيزي ني .
باز مناجات کرد: يا رب دوستي ديگر با من نماي»
خطاب رسيد« به فلان موضع ديگر رو.» آنجا رفت، کوشکي ديد بلند و درگاهي عظيم. خادمان و حاجبان بر آن در ايستاده ، به رسم ملوک او را در کوشک درآوردند با اعزاز و اکرام ، و خواني به رسم ملوک پيش او بنهادند و انواع طعامها .
دست باز کشيد، خطاب رسيد: «بخور که او دوست ماست»
گفت: «يا رب يک دوست بدان درويشي و يک دوست بدين توانگري؟»
فرمان آمد که «يا عيسي، صلاح آن دوست در درويشي است ؛ اگر توانگرش داريم، حال دل او به فساد آيد، و صلاح اين دوست در توانگري است ، اگر او را درويش داريم، حال و دل او به فساد آيد. من به احوال دلهاي بندگان داناترم.»


«برگزيده نثر فارسي دوره هاي سامانيان و آل بويه فراهم آورده دکتر محمد معين»

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/06/16)

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس                   بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام        پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس

گوناگون

یا ربّ ز شراب عشق سرمستم كن
یك باره به بند عشق یابستم كن
از هر چه نه عشق خود تهی دستم كن
در عشق خودت نیست كن و هستم كن
ما را سر سودای كسی دیگر نیست
در عشق تو پروای كسی دیگر نیست
جز تو، دگر جای نگیرد در دل
دل جای تو شد، جای كسی دیگر نیست
با فاقه و درد همنشینم كردی
بی‌خویش و تبار و بی‌قرینم كردی
این مرتبه مقرّبان درگاه تو است
آیا به چه خدمت این چنینم كردی؟!
آنی تو كه حال دل نالان دانی
احوال دل شكسته بالان دانی
گر خوانمت از سینه سوزان شنوی
ور دم نزنم زبان لالان دانی
گر من گنه‌روی زمین كردستم
لطف تو امید است كه گیرد دستم
گفتی كه به روز عجز دستت گیرم
عاجزتر از این مخواه كه اكنون هستم
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر كافر و گبر و بت‌پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شكستی بازآ
در درگه ما، تو دل یك دله كن
هر چیز كه غیر ماست، آن را یله كن
یك صبح به اخلاص بیا بر در ما
گر كار تو برنیاید، آنگه گله كن

(شيخ ابوسعيد ابوالخير)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/06/15)

جمالت آفتاب هر نظر باد                     ز خوبی روی خوبت خوبتر باد
همای زلف شاهین شهپرت را             دل شاهان عالم زیر پر باد

گوناگون

آورده اند که ....
زاهدي از جهت قربان (براي قرباني کردن )گوسپندي خريد .در راه طايفه ي طرّاران (دزدان) بديدند.طمع دربستند و با يک ديگر قرار دادند که او را بفريبند و گوسپند
بستانند .پس يک تن به پيش او درآمد و گفت :
اين سگ را کجا مي بري ؟ديگري گفت :اين مرد عزيمت شکار مي دارد که سگ در دست گرفته است ؟سوم بدو پيوست و گفت : او در کسوت اهل صلاح است امّا زاهدنمي نمايد؛ که زاهدان با سگ بازي نکنند و دست و جامه ي خود را از آسيب او صيانت واجب ببينند.
از اين نسق هر چيز مي گفتند تا شکّي در دل زاهد افتاد و خود را در آن متّهم گردانيدو
گفت که شايد بُود که فروشنده ي اين ،جادو بوده است و چشم بندي کرده .
در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببردند!

(کليله و دمنه)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/06/14)

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی            ورنه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
بخدائی که توئی بنده بگزیده او                  که برین چاکر دیرینه کسی نگزینی

گوناگون

گم شــدم در خود چنان کز خويش ناپيدا شـدم
شبنمي بـــودم ز دريـــا غرقـــه در دريـــا شــدم
سايــه‌اي بــودم ز اول بـــــر زمين افتـــاده خــوار
راست کان خورشيد پيــدا گشت ناپيــدا شــدم
زآمـــدن بس بي‌نشان و از شدن بس بي‌خبـــر
گوئيــــا يک‌دم برآمــــد کآمــــدم من يا شـــــدم
نـــه مپرس از من سخن زيرا که چون پروانــه‌اي
در فـــــروغ شمـــع روي دوست ناپـــــروا شـــدم
در ره عشقش قــــدم درنــــه اگــــر با دانشــــي
لاجـــرم در عشق هـــم نادان و هم دانا شــدم
چون همه تن ديده مي‌بايست بود و کور گشت
اين عجــايب بين کـــه چون بيناي نابينا شـــدم
خــــاک بــــر فرقــــــم اگـــر يک ذره دارم آگهــــي
تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم
چون دل عطـــــار بيــرون ديدم از هـــر دو جهان
من ز تأثيـــــــر دل او بيـــــدل و شيـــــدا شــدم

(عطار نيشابوري)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/06/13)

               روز بزرگداشت دانشمند بزرگ ابوریحان بیرونی گرامی باد.
بود آیا که در میکده ها بگشایند                 گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند             دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

گوناگون

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عريان نشود هرگز
وان را که منم چاره بيچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ويران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سي پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقي اين ديده من ليکن
بي نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بيمار شود عاشق اما به نَمي ميرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندين غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

(مولوي )

امروز با حافظ (شنبه 90/06/12)

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن         تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند                 گونه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن

گوناگون

دو شاخه نرگست اي يار دلبند
چه خوش عطري درين ايوان پراکند
اگر صد گونه غم داري چو نرگس
به روي زندگي لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهي
صفاي آسمان صبحگاهي
بيا تا عيدي از حافظ بگيريم
که از او مي ستاني هر چه خواهي
سحر ديدم درخت ارغواني
کشيده سر به بام خسته جاني
بهارت خوش که فکر ديگراني
سري از بوي گلها مست داري
کتاب و ساغري در دست داري
دلي را هم اگر خشنود کردي
به گيتي هرچه شادي هست داري
چمن دلکش زمين خرم هوا تر
نشستن پاي گندم زار خوشتر
اميد تازه را درياب و درياب
غم ديرينه را بگذار و بگذر

(فريدون مشيري)

امروز با حافظ (جمعه 90/06/11)

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر                    باز آ که ریخت بی گل رویت بهارعمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست          کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

گوناگون

من روز و شب، ظهور تو را آه مي‌کشم
در آسمان، عبور تو را آه مي‌کشم
مي‌پُرسمت ز رود و بيابان و کوه و دشت
من پاسخ ظهور تو را، آه مي‌کشم
پيداتري از آنکه ببينم تو را به چشم
در محضرت، حضور تو را آه مي‌کشم
مي‌خوانمت به نام و نمي‌دانمت هنوز
من فرصت مرور تو را آه مي‌کشم
گاهي غم فراق تو را گريه مي‌کنم
گاهي وصال دور تو را آه مي‌کشم
وقتي نمي‌رسم به خيال وصال تو
من هم دل صبور تو را آه مي‌کشم
از اين فصول پر ز حقارت دلم گرفت
من فصل پر غرور تو را آه مي‌کشم
موعود عشق! مهر جهان‌تاب آخرين
بر من بتاب، نور تو را آه مي‌کشم

(رضا اسماعيلى)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/06/10)

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد             هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حچ قبول آن کس برد                 که خاک میکده عشق را زیارت کرد

گوناگون

حركت امام رضا (ع) براى نماز عيد

هنگامى که آفتاب صبح اول ماه شوال طلوع کرد ، امام رضا (ع) برخاست و غسل کرد و عمامه اى سفيد بر سر بست. عصا بر دست و پابرهنه به سوى مصلى حرکت کرد.
موقع خروج از منزل، سر به سوى آسمان بلند كرد و چهار تكبير گفت ، اين تكبيرها آن چنان با صلابت و روحانيت ‏خاصى ادا مى‏شد كه گويى آسمان و در و ديوار با نواى حضرتش هم آواز هستند . سرداران و نظاميان و ساير مردم كه با آمادگى و آراستگى تمام در بيرون منزل صف كشيده بودند، هنگامى كه امام رضا عليه السلام و يارانش را به آن صورت مشاهده كردند به پيروى از امام رضا (ع) و هماهنگ با او فرياد تكبير سردادند .
شهر مرو يكپارچه فرياد تكبير سر داد و به دنبال آن از گريه و ناله هزاران زن و مرد مشتاق اهل بيت (ع) به لرزه در آمد، سرداران هنگامى كه حضرت را با آن حال ديدند از مركب‏هاى خود پياده شدند و كفش‏هاى خود را در آورده و كنار گذاشتند و به دنبال امام (ع) به راه افتادند . حضرت رضا (ع) پياده راه مى‏رفت و هر ده قدم يك بار مى‏ايستاد و سه تكبير مى‏گفت .
ياسر خادم مى‏گويد: در اين حال ما خيال مى‏كرديم كه آسمان و زمين و كوه با او هم آواز گشته است، شهر مرو يكپارچه گريه و شيون بود، فضل بن سهل ذوالرياستين با مشاهده اين اوضاع به مامون گفت: اگر امام رضا عليه السلام با اين وضع به مصلا برسد، مردم مجذوب او خواهند شد [و ممكن است‏ با يك اشاره طومار حكومت را در هم پيچند] به نظر من بهتر است كه از او بخواهى تا برگردد .
مامون هم فورا كسى را فرستاد و از حضرت رضا (ع) در خواست نمود تا از ميانه راه برگردد . امام رضا (ع)هم كفش‏هاى خود را طلبيد و سوار مركب شده، به منزل مراجعت كرد

منبع : اصول كافى، مولد ابى الحسن الرضا (ع)، حديث 7 .

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/06/09)

                   عيد سعيد فطر،روز چيدن ميوه هاي شاداب استجابت مبارک باد .
روزه يک سو شد و عيد آمد و دلهابرخاست        مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
نوبت زهد فروشان گران جان بگذشت                وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست

گوناگون

نغمه ريزيد غياب مه نو آخر شد
باده خرم عيد است که در ساغر شد
روز عيد است ، سوي ميکده آييد به شکر
که ببخشند هر آنکس که در اين دفتر شد
ساقي از ميمنت عيد دهد باده صاف
جرعه گيريد چو معشوق به خم رهبر شد
مطربا نغمه عيدانه زن و دست فراز
که ز هر پرده نغزت هله اي ديگر شد
صد کنم شکر بر اين عيد که از عرش رسيد
صد کشم رشک که ايام صيام آخر شد
فرصتي بود که اين تيره ِ دل صاف شود
نعمتي بود که بر تشنه لبان کوثر شد
آتشي بود که در سردي سوزان وجود
دم گرمي شد و در مجمر دل اخگر شد
واي بر ما که از اين جام نگيريم لبي
حيف زان آتش اگر سوخت و خاکستر شد
حاليا عيد شد و رونق مي افزون گشت
مستي افزون کند اين باده چو پر شکر شد

(محمد طاهرزاده)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/06/08)

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید         هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من          کمان ابروی یارم چو و سمه باز کشید

دعاي روز بيست ونهم ماه رمضان :
خدايا در اين روز مرا سراپا به رحمت خود در پوشان وهم توقيق وحفظ از گناهان روزي فرما ودلم را از تاريکيهاي مشکوک واوهام پاک دار اي مهربان بر بندگان مومنت . 

گوناگون

فرازهايى از سلام و درود امام سجاد (ع) در وداع با ماه رمضان

درود بر تو اى ماه ، ماهى كه آرزوهاى ما را به هدف نزديك مى ‏ساختى و اعمال ما را در فروغ خويش روشن مى‏ داشتى!
سلام بر تو! اى همدم عزيز كه تا همدم ما بودى ، قدر تو را نيك نشناختيم و هنگامى كه ترك ما گفتى ، از فراق تو فاجعه ‏اى عظيم يافتيم و خاطر ما پريشان و آزرده شده است.
سلام بر تو! اى مهمان گرامى كه وقتى قدم به خانه ما نهادى ، سخت شادمان شديم و روزى كه از خانه ما رفتى، شادى ما پايان يافت .
سلام بر تو ! اى گران‏مايه كه در كنار تو قلب‏هاى ما به نرمى و مهربانى گراييد و گناهان ما از بركت تو كاهش يافت .
سلام بر تو ! اى يار عزيز كه با كمك تو بر شيطان چيره شديم و از بركت تو راه احسان را شناختيم.
سلام بر تو ! كه به خاطر تو چه بسيار بنده گنه‏كار از قيد عقوبت رسته و چه خوش‏بخت است آن كس كه حرمت تو را رعايت كرده است.
سلام بر تو ! كه زنگ گناهان را از لوح قلب‏ها مى ‏زدودى و بر خطايا و معاصى ، پرده رحمت مى ‏افكندى.
سلام بر تو ! كه مدت تو در چشم تيره‏بختان دراز و خسته‏كننده بود ، ولى در قلب پارسايان ، فروغ و حرمتى فراوان داشتى .
سلام بر تو ! اى ماه بى‏نظير كه هيچ ماه مانند تو نتواند بود .
سلام بر تو ! از همه كس و همه چيز و سلام بر تو كه هر چه با تو بود ، همه سلام و سلامت بود .
سلام بر تو ! آن ‏چنان‏ كه به دنياى ما با بركات و خيرات فرود آمدى و آلايش گناهان را از جامه ما شستى .
سلام بر تو ! كه هنگام وداع ، خويشتن را از تو بيزار نمى ‏بينيم و روزه را كه يادگار توست ، هرگز ترك نمى‏كنيم .
سلام بر تو ! كه هنوز به ما نرسيده ، مشتاق مقدم تو بوديم و هنوز ما را ترك نگفته ، به ياد روز جدايى ، خاطرى پريش و اندوهگين داشتيم .
سلام بر تو ! كه بدى‏ها در جوار تو از ما دور بود و هر چه بركت و خير بود ، در كنار تو بر ما ارزانى شده بود .
سلام بر تو ! كه همه شب در اشتياق روز تو ستاره مى‏شمرديم و همه روز از روز پيش، به تو مشتاق‏تر بوديم.
سلام بر تو و بر آن فضايل كه از وجود آن بهره‏مند نشديم و بر آن بركات كه نصيب ما نشده است.

امروز با حافظ (دوشنبه 90/06/07)

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس          که چنان زو شده ام بی سروسامان که مپرس
کس بامید وفا ترک دل و دین مکناد                     که چنانم من ازین کرده پشیمان که مپرس

دعاي روز بيست وهشتم ماه رمضان :
اي خدا دراين روز به اعمال نافله ومستحبات مرا بهره وافرا عطا فرما وبه حاضر و آماده ساختن مسائل درحقم کرم فرما و وسيله مرابين وسايل واسباب به سوي حضرتت نزديک ساز اي خدايي که سماجت والحاح بندگان ترا (از کار لطف وبخشش) باز نخواهد داشت.

گوناگون

پيامهاي بهداشتي ماه مبارک رمضان

دكتر كارلوى امريكايى مى‏نويسد:
هر شخص بيمار بايد هر سال مدتى از غذا پرهيز كند؛ زيرا تا زمانى كه غذا به شما مى‏رسد، ميكروب‏ها در حال رشدند، ولى هنگامى كه از غذا پرهيز مى‏كنيد، ميكروب‏ها روز به روز ضعيف مى ‏شوند... روزه‏اى كه اسلام واجب كرده، بزرگ‏ترين ضامن سلامتى است.

الكسى سوفورين مى ‏نويسد:
نود و پنج درصد بيمارى‏هاى مردم از پرخورى و سوءتغذيه سرچشمه مى‏گيرد. آن‏گاه كه انسان امساك مى‏كند و دوران روزه كامل خود را مى‏گذراند، بدن كم‏كم از غذاهاى ذخيره‏شده استفاده مى‏كند و از اندوخته‏هاى داخلى براى انرژى مصرفى خود بهره‏بردارى مى‏كند.

دكتر روبرت بارتلو مى ‏گويد:
شكى نيست كه روزه از وسايل مؤثر در نجات از ميكروب‏هاى مضر است.

دكتر عبدالعزير سليمان مى ‏گويد:
روزه در موارد بسيارى مورد استفاده و راه علاج است. در حالت‏هاى بيشترى نيز سبب حفظ سلامت بدن است.

امروز با حافظ (یکشنبه 90/06/06)

کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست             در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان            همراه تو بودن گنه ازجانب ما نیست

دعاي روز بيست وهفتم ماه رمضان :
خداوندا در اين روز فضيلت ليلة القدر را نصيب من گردان وتمام امور وکارهاي مشکل را آسان کن وعذرهايم را بپذير و گناهم را محو ونابود ساز اي روف ومهربان در حق صالحان

گوناگون

وقت سحرهايت دلم مي لرزد انگار
آري کمي اشک و دعا مي چسبد انگار
از خوابِ غفلت لحظه اي دوري گزيدن
بيداري وقت سحر مي ارزد انگار
شيريني وقت سحر، قوت و غذايم
تا وقت افطاري دلم مي رقصد انگار
روزي که اين گونه شود آغاز و پايان
حق درب سختي را بر آن مي بندد انگار
يا رب اطاعت را نصيبم کن در اين ماه
در لحظه هايي کار من مي لنگد انگار

(محسن جاويدنيا)

امروز با حافظ (شنبه 90/06/05)

از سر کوی تو هر کو به ملامت برود           نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا         بتجمل بنشیند بجلالت برود

دعاي روز بيست وششم ماه رمضان :
اي خدا در اين روز سعيم را در راه طاعتت بپذير وجزاي خير عطا فرما وگناهم را در اين روز ببخش و عملم را مقبول وعيبم را مستور گردان, اي بهترين شنواي صداي خلق. 

گوناگون

پيامهاي بهداشتي ماه مبارک رمضان

يكى از راه‏هاى مبارزه با چاقى، برنامه روزه ‏دارى است. انسان روزه‏دار، كالرى و آب كمترى دريافت مى‏كند و براى تأمين اين كمبود، چربى‏هاى اضافه خود را مى‏سوزاند. در نتيجه، وزن اضافى بدن از ميان مى‏رود، به شرط اينكه هنگام افطار و سحر از پرخورى پرهيز شود.

در طبّ امروز، اثر معجزه‏آساى «امساك» در درمان انواع بيمارى‏ها انكارشدنى نيست و كمتر پزشكى است كه در نوشته‏هاى خود، به اين حقيقت اشاره‏اى نكرده باشد.

عامل بسيارى از بيمارى ‏ها، زياده ‏روى در خوردن غذاهاى گوناگون است؛ زيرا مواد اضافى و جذب نشده به صورت چربى‏هاى مزاحم در نقاط گوناگون بدن باقى مى‏مانند و محلى براى پرورش انواع ميكروب‏هاى بيمارى‏زا مى‏شوند. در اين حال، بهترين راه براى مبارزه با اين بيمارى‏ها، روزه است.

بيشتر دانشمندان، روزه را راه درمان بسيارى از بيمارى‏ها مى‏دانند. اسلام نيز بيش از هزار سال پيش، در يك جمله پرمعنى از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به اين حقيقت اشاره كرده است: «معده، لانه بسيارى از بيمارى‏هاست و امساك بهترين درمان‏هاست».

گاهى انسان با كوچك‏ترين فشار روحى و روانى، از پا مى‏افتد، در حالى‏كه روزه‏دارى، ضريب مقاومت و تحمل انسان را بالا مى‏برد.

امروز با حافظ (جمعه 90/06/04)


برید باد صبا دوشم آگهی آورد                    که روز محنت و غم رو بکوتهی آورد
بمطربان صبوحی دهیم جامه چاک               بدین نوید که باد سحر گهی آورد

دعاي روز بيست وپنجم ماه رمضان :
خداوندا مرا در اين روز محب دوستانت ودشمن دشمنانت قرار ده ودر راه روش به طريقه وسنت خاتم پيغمبرانت بدار، اي عصمت بخش دلهاي پيغمبران. 

گوناگون

دلم گرفته از اين انتظار يلدايي
دقايقم همه غرق "چه وقت مي‌آيي؟"
نوشته‌اند "صدايش کنيد مي‌شنود"
صدات مي‌زنم آخر کجاي دنيايي؟
بگو چه وقت مي‌آيي؟ ببين که دلهامان
دگر‌ قبول ندارد هنوز و امايي
شنيده‌ام نمي‌آيد بهار با يک گل
بهار من، گل نرگس! تويي که مي‌آيي
و باز نقطه سر خط، نريز اشک اي چشم!
تمام مي‌شود اين انتظار يلدايي

(محدثه‌ خسروي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/06/03)

حالیا مصلحت کار در آن می بینم                     که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می  گیرم و از اهل ریا دور شوم               یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم

دعاي روز بيست وچهارم ماه رمضان :
خدايا در اين روز از تو درخواست مي کنم آنچه را که رضاي تو در اوست، وبه تو پناه مي برم از آنچه تو را پسند است، و از تو توفيق مي خواهم که دراين روز به فرمان تو باشم وهيچ نافرماني نکنم ، اي عطا بخش سئوال کنندگان.      

گوناگون

شهر الطهور (ماه طهارت و پاكيزگي)

امام چهارم حضرت علي بن الحسين (ع) در صحيفه سجاديه در دعاي خويش هنگام رسيدن ماه رمضان، اين ماه را شهر الطهور ناميده اند.
ماه رمضان ماه پاك شدن و ماه پاكيزگي است. به تعبيري هم خود ماه پاك است و هم طهارت از آن به انسانها سرايت مي كند و آنها را پاك مي كند. در اين ماه فصل نويني از طهارت به روي انسان گشوده مي شود.
اميرالمومنين علي بن ابي طالب (ع) مي فرمايد: هنگامي كه هلال ماه رمضان را ديدي بگو: اللهم اني اسئلك خير هذا الشهر و طهوره. بار خدايا خير و خوبي اين ماه و پاكي آن را از تو درخواست مي كنم.
امام سجاد در صحيفه، در دعاي وداع با اين ماه مي فرمايد: درود بر تو براي آنكه با بركات و نيكيها بر ما وارد شدي و پليدي گناهان را از ما شستي.

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/06/02)

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند            وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                 باده از جام تجلی صفاتم دادند

دعاي روز بيست وسوم ماه رمضان :
خدايا در اين روز مرا از گناهان پاکيزه گردان و از هر عيب پاک ساز ودلم را در آزمايش رتبه دلهاي اهل تقوي بخش ، اي پذيرنده عذر لغزشهاي گناهکاران.  

گوناگون

جوشن کبیر :

يا مَنْ هُوَ لِمَنْ دَعاهُ مُجيبٌ يا مَنْ هُوَ لِمَنْ اَطاعَهُ حَبيبٌ يا مَنْ هُوَ اِلى مَنْ اَحَبَّهُ قَريبٌ يا مَنْ هُوَ بِمَنِ اسْتَحْفَظَهُ رَقيبٌ يا مَنْ هُوَ بِمَنْ رَجاهُ كَريمٌ يا مَنْ هُوَ بِمَنْ عَصاهُ حَليمٌ يا مَنْ هُوَ فى عَظَمَتِهِ رَحيمٌ يا مَنْ هُوَ فى حِكْمَتِهِ عَظيمٌ يا مَنْ هُوَ فى اِحْسانِهِ قَديمٌ يا مَنْ هُوَ بِمَنْ اَرادَهُ عَليمٌ (97)

اى كه براى خواننده اش اجابت كند اى كه به مطيع و فرمانبردارش دوست است اى كه به هر كه دوستش دارد نزديك است اى كه براى هركس كه از او نگهبانى خواهد نگهبانست اى كه نسبت به هر كس به او اميد داشته باشد كريم است اى كه نسبت به نافرمانش بردبار است اى كه در عين عظمت و بزرگيش مهربان است اى كه ر حكمت خود عظيم است اى كه در احسان و عطابخشى ديرين است اى كه به هر كس كه او را بطلبد دانا است (97)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/06/01)

آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است    يارب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
تابه گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد               هر دلي ازحلقه اي در ذکر يارب يارب است

دعاي روز بيست ودوم ماه رمضان :
خداوندا در اين روز درهاي فضل وکرمت را به روي من بگشا و برمن برکاتت را نازل فرما وبر موجبات رضا وخشنوديت موفقم بدار ودر وسط بهشتهايت مرا مسکن ده ، اي پذيرنده دعالي پريشانان. 

گوناگون

ستاره باران شده است. اين شب ‏ها، باران، بوي ستاره مي‏دهد. ستاره‏ ها فراگير شده‏ اند. دست که دراز مي‏کني، آستين‏ هايت از بوي رحمت خداوند پر مي‏شوند.
اين شب‏ها، سقف خانه‏ هايمان هم ستاره ‏پوش شده است و خداوند در اين شب‏ها، بهشت را به بهانه مي‏دهد نه بها.
اين شب‏ها، مي ‏توان صداي بال فرشتگان را حس کرد. اين نسيم هوايي‏ست که از به هم خوردن بال فرشتگان جريان يافته است.
اين حوالي پر شده است از بوي رحمت و سخاوت و مهرباني خداوند.
اينجا همه چشم‏هاي خيس، بوي آسمان گرفته‏اند و دل‏ها به کمال نزديک‏تر شده ‏اند.
اينجا شب ‏هايي جريان گرفته است که در آن بي‏واسطه مي‏توان به خداوند رسيد.
در اين شب‏ها، عشق شدت گرفته است و عاشقي پشت همه پلک‏ها نفس مي‏کشد.
در اين شب‏ها، خانه‏ هايمان را با بوي فرشته‏ها فرش مي‏کنيم تا آسمان، راه خانه‏هايمان را گم نکند. در اين شب‏ها، ماه به اندازه همه پنجره‏ ها تکثير شده است تا نور در هواي نفس کشيدن مان جريان بگيرد و ذکر «يا نور يا نور يا نور»مان بالا بگيرد.
فرشته‏ ها آمده ‏اند تا با ما تسبيح کنند.
کلمات، تکثير مي‏شوند و عشق‏ها ما را آسماني مي‏کنند.
اين شب‏ها، شب‏هاي قدر است؛ شب‏هاي دعا و عشق، شب‏هاي صدا و سکوت؛ شب‏هاي پرندگي در آستان جانان. شب‏هايي که کوله‏ بار پرواز براي آغاز بسته مي‏شود. در اين شب‏ها هزار بار به خويشتن نزديک‏تر خواهيم شد؛ چنان‏که به خداوند منان نزديک‏تر مي‏شويم.

« عباس محمدي »