امـــروز با حافظ - پنجشنبه 30 آبان 92
بلبلی برگ گلی خوشرنگ به منقار داشت ... وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست ... گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
بلبلی برگ گلی خوشرنگ به منقار داشت ... وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست ... گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش ... حافظ قرابه کش شد و
مفتی پیاله پوش
صوفی ز کنج صومعه در پای خم نشست ... تا دید
محتسب که سبو میکشد بدوش
چه بودی ار
دل آن ماه مهربان بودی ... که حال ما
نه چنین بودی ار چنان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست ... گرم
بهر سر موئی هزار جان بودی
نه هر که
چهره برافروخت دلبری داند ... نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست ... کلاه
داری و آیین سروری داند

سینه مالامال درد است،ای دریغا مرهمی ... دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیــزرو ... ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
سحرم هاتف میخانه بدولتخواهی ... گفت باز آی که دیرینه این درگاهی
همچو جم
جرعه ما کش که ز سر دو جهان ... پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ...عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت ...عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ... ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی ... هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است ...به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد ...به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد ...شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید ...تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد
عید است و آخر گل و یاران در انتظار

شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند ...که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه ...هزار شکر که یاران شهر بیگنهند