امروز با حافظ (چهارشنبه 90/09/30)

معاشران گره از زلف يار باز کنيد                           شبي  خوش است بدين قصه اش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمع اند           و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد


طولاني ترين شب سال را شروع ميکنيم درحاليکه در سينه خرمي بهار را داريم ودر دل گرماي تابستان .يلدا را با حافظ خواهيم بود تا فرارسيدن فردايي که آغاز نور است و شور و عشق. و ثابت خواهيم کرد که هيچگاه تاريکي و ظلمت و سرما بر وجود ما حاکم نخواهد شد.
لطفا دو بيت اول تفالي را که در اين شب گرفته ايد در قسمت نظرات مرقوم نماييد

گوناگون

يلدا , دختر باستاني ايران
ايرانيان همواره جشن ها را با روشنايي و نور مي آراستند. در بلندترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد نماد ديگري مي يابد.مردمان سرزمين ايران با بيدار ماندن، طلوع خورشيد و سپيده دم را انتظار مي کشند تا خود شاهد دميدن خورشيد باشند و آن را ستايش کنند.خوردن خوراکي ها و مراسم ديگر در اين شب بهانه اي است براي بيدار ماندن. يکي از دلايل گرفتن جشن در اين شب زاده شدن ايزدمهر است.
در گذشته، آيين هايي در اين هنگام برگزار مي شد که يکي از آنها جشني شبانه و بيداري تا بامداد و تماشاي طلوع خورشيد تازه متولد شده، بود. جشني که از لازمه هاي آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالي خورشيد در پايان پاييز بوده است، و همچنين خوراکي هاي فراوان براي بيداري دراز مدت همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشيد صرف مي شد.در سراسر ايران زمين، جايي را نمي يابيد که خوردن هندوانه در شب يلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد.زيرا عده زيادي اعتقاد دارند که اگر مقداري هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک يعني زمستاني که در پيش دارند سرما و بيماري بر آنها غلبه نخواهد کرد
يکي از آيين هاي شب يلدا در ايران، تفأل به ديوان حافظ است. مردم ديوان اشعار لسان الغيب را با نيت بهروزي و شادکامي مي گشايند و فال دل خويش را از او طلب مي کنند. در برخي ديگر از نقاط ايران نيز شاهنامه خواني رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گويي پدربزرگ ها و مادربزرگ ها نيز يکي از مواردي است که يلدا را براي خانواده ايراني دلپذيرتر مي کند. اما همه اين ها ترفندهايي است تا خانواده ها گرد يکديگر جمع شوند و بلندترين شب سال را با شادي و صفا سحر کنند.
و بهتراست که در اين شب بلند به ياد ديگرافراد نيز باشيم افرادي که به دلايلي مختلف نميتوانند آنگونه که بايد و شايد اين شب را جشن بگيرند و مخصوصا بيماران را.

امروز با حافظ (سه شنبه 90/09/29)

اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيار              ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نکته روح فزا از دهن دوست بگو             نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار

يلدا با حافظ : يكي از سنتهاي قديمي  شب يلدا حافظ خواني و تفال به رند شيراز مي باشد . امسال نيز همچون سالهاي گذشته  از شما  عزيزان درخواست مي كنم هر غزلي كه ازحضرت حافظ در شب يلدا  خوانده مي شود در همان شب و يا روزهاي بعد دو بيت ابتدايي غزل را در همين وبلاگ برايمان كامنت بگذاريد. باشد كه با اين حركت بتونيم اين سنت قديمي را گسترش بيشتري بدهيم.همچون گذشته در اجراي اين طرح نيازمند ياري و اطلاع رساني شما به ساير دوستان هستم .با تشکراز شما بزرگوران.

گوناگون

بعضي از مراسم شب يلدا
هر كدوم از خوردنيهاي شب يلدا فلسفه خاصي دارد. هندوانه كه قاچ‌هاي مدور مي‌خورد مانند خورشيد، يادآور گرماي تابستان و فرونشاندن عطش است. انار صندوقچه دانه‌هاي مرواريد سرخ كه خود نماد تناسل نسل و زايش است و شب چره‌هايي كه با شكستن آن شادي را با خود به همراه مي‌آورد و دمي همه را از حرف زدن باز مي‌دارد.شب چره به آجيل ميوه و شيريني گفته ميشه كه در مهمانيهاي شبانه صرف ميشه. عموما شب چرهْ يلدا شامل گندم شادونه، برگه هلو و زردآلو، ميوه خشك تخمه هندونه كدو و ژاپني، بادوم هندي و پسته به همراه شلغم و لبوي آب پز، هندونه،‌ انار، باسلوق و امثالهم است. يكي از سنتهاي جالب در شب يلدا بردن "شب چله اي" از سوي خانواده داماد براي تازه عروسي است كه هنوز به منزل شوهر نرفته.  كه در طي اون خوردنيهاي شب يلدا رو تزئين ميكنند و در يك خوانچه قرار ميدهند و روي اون رو با پارچه ترمه يا سفره قلمكار ميپوشانند سپس به همراه هديه اي مثل قواره پارچه يا سكه طلا براي عروس فرستاده ميفرستند. خانواده عروس هم براي داماد يك پيراهن يا قواره پيراهني ميفرستند.شب يلدا، شب تلاقي پاييز و زمستان است نخستين شب زمستان پايان قوس و آغاز جدي و طولانيترين شب سال. واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است. ولادت خورشيد مهر و ميترا و روميان آن را ناتاليس انويكتوس يعني روز تولد مهر شكست ناپذير مينامند. از سويي آنرا به ميلاد حضرت مسيح (ع) ربط ميدهند. از ديرباز اين شب، شب جشن و سرور بوده و پادشاهان بدون حضور خدم و حشم از كاخ خارج ميشده و بر روي فرش سپيد مينشستند و با رعايا ملاقات ميكردند. اسم ديگر شب يلدا " نود روز" بود چون اين مقدار تا عيد نوروز باقي مونده.

امروز با حافظ (دوشنبه 90/09/28)

صوفی نهاد وام و سر حقه باز کرد             بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه              زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

گوناگون

دمی با ابوسعید ابوالخیر :
ناکامیم ای دوست ز خودکامی تست            وین سوختگیهای من از خامی تست
مگذار که در عشق تو رسوا گردم                رسوایی من باعث بدنامی تست
          ===============================
ای حیدر شهسوار وقت مددست                 ای زبده‌ی هشت و چار وقت مددست
من عاجزم از جهان و دشمن بسیار              ای صاحب ذوالفقار وقت مددست
          ===============================
عشقم که بهر رگم غمی پیوندست              دردم که دلم بدرد حاجتمندست
 صبرم که بکام پنجه‌ی شیرم هست             شکرم که مدام خواهشم خرسندست

امروز با حافظ (یکشنبه 90/09/27)


گر زدست زلف مشکین خطایی رفت رفت                    ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
برق عشت ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت     جورشاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

گوناگون

هر که دولت یافت، شست از لوح خاطر نام ما
اوج دولت، طاق نسیان است در ایام ما
می‌خورد چون خون دل هر کس به قدر دستگاه
باش کوچکتر ز جام دیگران، گو جام ما
در نظر واکردنی طی شد بساط زندگی
چون شرر در نقطه‌ی آغاز بود انجام ما
طفل بازیگوش، آرام از معلم می‌برد
تلخ دارد زندگی بر ما دل خودکام ما
نیست جام عیش ما صائب چو گل پا در رکاب
تا فلک گردان بود، در دور باشد جام ما

(صائب تبریزی)

امروز با حافظ (شنبه 90/09/26)

که برد به نزد شاهان ز من گذا پیامی          که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم        که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

گوناگون

بیا که بی‌تو مرا کار بر نمی‌آید
مهم عشق تو بی‌یار بر نمی‌آید
مرا به کوی تو کاری فتاد، یاری ده
که جز به یاری تو کار بر نمی‌آید
مقام وصل بلند است و من برو نرسم
سگش چو گربه به دیوار بر نمی‌آید
از آن درخت که در نوبهار گل رستی
به بخت بنده به جز خار بر نمی‌آید
چو شغل عشق تو کاری چو موی باریک است
از آن چو موی به یکبار بر نمی‌آید
به آب چشم برین خاک در نهال امید
بسی نشاندم و بسیار برنمی‌آید
سزد که مزرعه را تخم نو کنم امسال
که آنچه کاشته‌ام پار، بر نمی‌آید
ز ذکر شوق خمش باش سیف فرغانی
که آن حدیث به گفتار بر نمی‌آید
میان عاشق و معشوق بعد ازین کاری‌ست
که آن به گفتن اشعار بر نمی‌آید

(سیف فرغانی)

امروز با حافظ (جمعه 90/09/25)

شراب لعل کش و روی مه جبینان بین          خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
بزیر دلق ملمع کمندها دارند                        دراز دستی این کوته آستینان بین

گوناگون

اي سبزترين بهار، کي مي آيي؟
منظومه انتظار، کي مي آيي؟
اي لاله سرخ باغ زيباي خدا
اي سبزترين سوار کي مي آيي؟
اي راز بزرگ آفرينش، اي مرد،
گنجينه روزگار، کي مي آيي؟
اي روشني چشم جهان، يا مهدي
اي صاحب ذوالفقار، کي مي آيي؟
ماييم و نگاه انتظاري بر در
اي مونس و غمگسار کي مي آيي؟
خورشيد درخشان حريم زهرا
آيينه کردگار، کي مي آيي؟
اي باور ما زنور رويت روشن،
از نسل گل و بهار، کي مي آيي؟

(نسترن قدرتي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/09/24)

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم        دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمی بینم                منم ز عالم و این گوشه معین چشم

گوناگون

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
به کران برد زمانه غم بی‌کران ما را
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
گله‌ی فراق گفتم که نه نیک رفت با
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

(خاقانی)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/09/23)

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش         واز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر برخود کارها کز روی طبع          سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش

گوناگون

از بس که کشیدم از تو بیداد
از دست تو آمدم به فریاد
فریاد از آن کنم که آمد
بر من ز تو ای نگار بیداد
داد از دل پر طمع چه دارم
بر خیر چرا کنم سر از داد
مردی چه طلب کنم ز آتش
نرمی چه طلب کنم ز پولاد
شادی ز دل منست غمگین
در عشق تو ای بت پری‌زاد
هرگز دل من مباد بی‌غم
گر تو به غم دل منی شاد
من جان و جهان به باد دادم
ای جان جهان ترا بقا باد

(انوری)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/09/22)

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی           بی زر و گنچ به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند                چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

گوناگون

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب
چند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب
تا به شب بر سر بازار معلق همه روز
تا دم صبح سرافکنده و گریان همه شب
سوختم ز آتش هجران و دلم بریان شد
ور نسازم چکنم با دل بریان همه شب
رشته‌ی جان من سوخته بگسیخته باد
گر ز عشق سر زلفت ندهم جان همه شب
هر شبی کز خم گیسوی توام یاد آید
در خیالم گذرد خواب پریشان همه شب
تا تودر چشم منی از نظرم دور نشد
ذره‌ئی چشمه خورشید درخشان همه شب
خبرت هست که در بادیه‌ی هجر تو نیست
تکیه گاهم بجز از خار مغیلان همه شب
بخیال رخ و زلف تو بود تا دم صبح
بستر خواب من از لاله و ریحان همه شب
در هوای گل روی تو بود خواجو را
همنفس بلبل شب خیز خوش الحان همه شب

(خواجوی کرمانی)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/09/21)

نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین                  عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عیب دل کردم که وحشی وضع و هر جایی مابش      گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین

گوناگون

گر آه کنم زبان بسوزد
بگذر ز زبان جهان بسوزد
زین سوز که در دلم فتادست
می‌ترسم از آن که جان بسوزد
این سوز که از زمین دل خاست
بیم است که آسمان بسوزد
این آتش تیز را که در جان است
گر نام برم زبان بسوزد
شد تیغ زبان من چنان گرم
از سینه که تا میان بسوزد
مغزم همه سوختست وامروز
وقت است که استخوان بسوزد
گر بر گویم غمی که دارم
عالم همه جاودان بسوزد
صد آه کنم که هر یکی زو
دو کون به یک زمان بسوزد
عطار مگر که خام افتاد
شاید که ز ننگ آن بسوزد

(عطار)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/09/20)

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما           آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان برلب آمده                      بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

گوناگون

از نور حرف میزنم

هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور
من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم
پيغام صبحدم را
 با شعرهاي روشن
  پرواز مي دهم .
انبوه خفتگان را
با نغمه هاي شيرين
 آواز مي دهم
از نور حرف مي زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .
اما در ازدحام خيابان
گم مي شود صداي من و نغمه هاي من .
گويند اين و آن :
 ” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان  !
 بي حاصل است اين همه فرياد
 در گوش هاي كر  !
 ديوانه حرف مي زند از نور
با موش هاي كور  !  “
 بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز مي دهم .
پيغام صبحدم را
پرواز مي دهم
هر سو كه مي روم
در گوش اين و آن
حتي در ازدحام خيابان
از نور حرف مي زنم ،
  از نور ...

( فریدون مشیری)

امروز با حافظ (شنبه 90/09/19)

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم           صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور               با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

گوناگون

     دوازده بند محتشم کاشاني
                  بند دوازدهم
اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده‏اى‏
وز كين چه‏ها درين ستم آباد كرده‏اى‏
پر طعنت اين بس است كه با عترت رسول‏
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده‏اى‏
اى زاده زياد نكرده است هيچ گه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده‏اى‏
كام يزيد داده‏اى از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده‏اى
بهر خسى كه بار درخت شقا و تست
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده‏اى‏
با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حيدر و اولاد كرده‏اى‏
حلقى كه سوره لعل لب خود نبى بر آن
آزرده‏اش به خنجر بيداد كرده‏اى‏
ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند
از آتش تو رود به محشر درآورند

امروز با حافظ (جمعه 90/09/18)

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن             ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن
عارض رنگین را بهر کش می نماید همچو گل         ور بگویم باز پوشان باز پوشاند زمن

گوناگون

           دوازده بند محتشم کاشاني
                   بند يازدهم
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد
خاموش محتشم كه ازين شعر خون چكان‏
در ديده اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز
روى زمين به اشگ جگرگون كباب شد
خاموش محتشم كه فلك بسکه خون گريست‏
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب‏
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين‏
جبريل را ز روى پيمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائى چنين نكرد
بر هيچ آفريده جفائى چنين نكرد

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/09/17)

   سالروز شهادت امام زین العابدین (ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم .
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد                         حالتی رفت که محراب بفریاد آمد
ازمن اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار             کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

گوناگون

      دوازده بند محتشم کاشاني
                   بند دهم
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بي‌كس و بى آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببين
در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
و اندر جهان معصيبت ما بر ملا ببين
نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تن‌هاى کشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاى سروران همه بر نيزه‏ها ببين‏
آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام
يك نيزه‏اش ز دوش مخالف جدا ببين‏
آن تن كه بود پرور شش در كنار تو
غلطان به خاك معركه كربلا ببين
يا بضعة الرسول ز ابن زياد داد
كو خاك اهل‌بيت رسالت به باد داد

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/09/16)

                          شانزده آذر: روز دانشجو گرامی باد
نماز شام غریبان چو گریه آغازم            به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار         که از جهان ره و رسم سفر براندازم

گوناگون

         دوازده بند محتشم کاشاني
                       بند نهم
اين كشته فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست‏
اين نخل‏ تر كز آتش جان سوز تشنگى‏
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست‏
اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست‏
اين غرقه محيط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست‏
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات‏
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست‏
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشگ و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست
چون روى در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد

امروز با حافظ (سه شنبه 90/09/15)

فرارسيدن عاشوراي حسيني و شهادت امام حسين(ع) و ياران جوانمردش را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم .
لعل سیراب بخون تشنه لب یار منست                وز پی دیدن او دادن جان کار منست
شرم از ان چشم سیه بادش و مژگان دراز           هر که دل بردن او دید و در انکار منست

گوناگون

   دوازده بند محتشم کاشاني
              بند هشتم
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد
شد وحشتى كه شور قيامت بباد رفت
چون چشم اهل‌بيت بر آن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخم‌هاى كارى تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بى اختيار نعره هذا حسين زو
سر زد چنانكه آتش از و در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول

امروز با حافظ (دوشنبه 90/09/14)

سالروز تاسوعای حسینی و گرامیداشت رشادت حضرت عباس(ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم .
سحرچون خسرو خاور علم بر کوهساران زد                 بدست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست     برآمد خنده خوش بر غرور کامکاران زد

گوناگون

      دوازده بند محتشم کاشاني
                   بند هفتم
روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه بر آمد ز كوهسار
موجى به جنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابرى به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتى فتاد از حركت چرخ بيقرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه‏اى كه گيسوى حورش طناب بود
شد سرنگون زباد مخالف حباب وار
جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بى عمارى محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امت نبى
روح الامين ز روح نبى گشت شرمسار
وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد

امروز با حافظ (یکشنبه 90/09/13)

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت                گرنکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد و بی منت هرخدمتی که کردم            یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

گوناگون

     دوازده بند محتشم کاشاني
                بند ششم
ترسم اجزاى قاتل او چون رقم زنند
يكباره بر جريده رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل‌بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك
آل على چو شعله آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل‌بيت
گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند
جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل‏
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل‏

امروز با حافظ (شنبه 90/09/12)

میر من خوش میروی کاندر سروپا میرمت              خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
گفته بودی که بمیری پیش من تعجیل چیست        خوش تقاضا میکنی پیش تقاضا میرمت

گوناگون

     دوازده بند محتشم کاشاني
                      بند پنجم
چون خون ز حلق تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانه ايمان شود خراب‏
از بس شكست‌ها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبى رساند
گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه درخم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسى گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال و هم غلط كاركان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال‏
او در دلست و هيچ دلى نيست بي‌ملال‏

امروز با حافظ (جمعه 90/09/11)

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست                  که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست          چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

گوناگون

            دوازده بند محتشم
                   بند چهارم
بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبيا زدند
نوبت با ولي چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتى كه بر سر شير خدا زدند
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش‏
اهل ستم به پهلوى خيرالنسا زدند
بس آتشى ز اخگر الماس ريزه‏ها
افروختند و در حسن مجتبى زدند
وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
وز تيشه ستيزه در آن دشت كوفيان
بس نخل‌ها ز گلش آل عبا زدند
پس ضربتى كزان جگر مصطفى دريد
بر حلق تشنه خلف مرتضى زدند
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند
روح الامين نهاده به زانو سر حجاب‏
تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب‏

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/09/10)

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی             حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد             جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

گوناگون

               دوازده بند محتشم
                      بند سوم
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى‏
وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى‏
كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روى زمين قير كون شدى‏
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل‌بيت‏
يك شعله برق خرمن گردون دون شدى‏
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب وار گوى زمين بى سكون شدى‏
كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك‏
جان جهانيان همه از تن برون شدى‏
كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست
عالم تمام غرقه درياى خون شدى‏
آن انتقام گر نفتادى به روز حشر
با اين عمل معامله دهر چون شدى‏
آل نبى چو دست تظلم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/09/09)

گوهرمخزن اسرار همانست که بود           حقه مهر بدان نام و نشانست که بود
عاشقان زبده ارباب امانت باشند               لاجرم چشم گهربار همانست که بود

گوناگون

   دوازده بند محتشم کاشاني
                   بند دوم
كشتى شكست خورده طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده ميدان كربلا
گر چشم روزگار برو زار مى‏گريست
خون مى‏گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابى به غير اشك
ز آن گل كه شد شگفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و ميمكيد
خاتم ز قحط آب، سليمان كربلا
زان تشنگان هنوز بعيوق مى‏رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمه سلطان كربلا
آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

امروز با حافظ (سه شنبه 90/09/08)

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم            از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است          جامم بدست باشد و زلف نگار هم

گوناگون

               دوازده بند محتشم كاشانى
                            بند اول
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامى ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست‏
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست
سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مى‏كنند
گويا عزاى اشرف اولاد آدم است‏
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده كنار رسول خدا حسين‏

امروز با حافظ (دوشنبه 90/09/07)

چل سال بیش رفت که من لاف میزنم           کز چاکران پیرمغان کمترین منم
هرگز همین عاطفت پیر میفروش                  ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم

گوناگون

تو تنهاتر از شجاعت
در گوشه ي روشن وجدان تاريخ
ايستاده اي
به پاسداري از حقيقت
و صداقت
شيرين ترين لبخند
بر لبان اراده ي توست
چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد
بر تالابي از خون خويش
در گذرگه تاريخ ايستاده اي
با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار را مي آشاماني
- هر كس را كه تشنه شهادت است-

(موسوي گرمارودي)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/09/06)

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز                خروش و ولوله در جان شیخ و شباب انداز
مرا به کشتی باده در افکن ای ساقی           که گفته اند نکوئی کن و در آب انداز

گوناگون

کم کم سیاهی علمت دیده می شود

آثار خیمه های غمت دیده می شود

افتاده سینه ام به تپش های انتظار

 از روی تل دل حرمت دیده می شود ...

امروز با حافظ (شنبه 90/09/05)

دیدم بخواب دوش که ماهی برآمدی             کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفر کرده می رسد               ای کاش هرچه زودتر ز در در آمدی

گوناگون

در آن نفس که بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان که خاک کوي تو باشم
به وقت صبح قيامت که سر ز خاک برآرم
به گفتگوي تو خيزم، به جستجوي تو باشم
به مجمعي که درآيند شاهدان دو عالم
نظر به سوي تو دارم، غلام روي تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه، به بوي موي تو باشم
حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم
مي بهشت ننوشم ز دست ساقي رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روي تو باشم
هزار باديه سهلست با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعديا به سوي تو باشم

(سعدي)

امروز با حافظ (جمعه 90/09/04)

شاهدان گر دلبری زینسان کنند         زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد           گلرخانش دیده نرگسدان کنند

گوناگون

شبي که ياد تو از خاطرم عبور کند
قسم به عشق، دلم خواهش حضور کند
کنار پنجره تنها نشسته ام که مگر
ز کوچه مرکب فرخنده ات عبور کند
دل خزان زده من هميشه مي خواهد
که فصل سبز تو را بارها مرور کند
به حلقه حلقه اشکم دخيل مي بندم
که درد غير تو را از تنم به دور کند
در آز پرده که تا نفخه مسيحايت
درون سينه بيداد و فتنه شور کند
به ميهماني چشمم قدم گذار که چشم
نثار مقدم تو آيه هاي نور کند
شبي که برق نگاهت فتد به خانه چشم
دل شکسته ما را پر از سرور کند
کنار پنجره انتظار، منتظران
نشسته اند که آن آشنا ظهور کند

(اسماعيل سکاک)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/09/03)

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر               خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده بتوفان بلا                 گو بیا سیل غم و خانه ز بیناد ببر

گوناگون

امثال و حکم
از کوره در رفتن

اين مثل سائره در مورد افرادي به کار مي رود که سخت خشمگين شوند و حالتي غير ارادي و دور از عقل و منطق يه آنها دست دهد. در چنين مواقعي چهره اشخاص پرچين و سرخگونه مي شود، رگهاي پيشاني و شقيقه ورم ميکند، فريادهاي هولناک مي کشد و خلاصه اعمال و رفتاري جنون آميز از آنها سر مي زند.
اما ريشه و علت تسميه اين ضرب المثل:
کوره آهنگري که در قديم با ذغال سنگ و زغل چوب و در عصر حاضر با برق و نفت و گاز روشن مي شود، براي جدا کردن آهن از سنگ و گداختن آهن به کار مي رود. در کوره، آهن را تا آن اندازه حرارت مي دهند که به صورت مذاب درآيد و از آهن مذاب براي ساختن آلات و ابزار زندگي استفاده مي کنند.
براي گداختن آهن رسم و قاعده براي آن است که درجه حرارت کوره آهنگري را تدريجاً بالا مي برند تا آهن سرد به تدريج حرارت بگيرد و گذاخته و مذاب گردد. چه آهنها بعضاً اين خاصيت را دارند که چنانچه غفلتاً در معرض حرارت شديد و چند صد درجه قرار گيرند، سخت گداخته مي شوند و با صداهاي مهيبي منفجر شده از «از کوره در ميروند» يعني به خارج پرتاب مي شوند. افراد سربع التأثر و عصبي مزاج اگر در مقابل حوادث غير مترقبه قرار گيرند، آتش خشم و غضبشان چنان زبانه مي کشد که به مثابه همان آهن گداخته از کوره اعتدال خارج مي شوند و اعمالي غير منتظره از آنها سر مي زند که پس از فروکش کردن و اطفاي نايره غضب از کرده پشيمان مي شوند و اظهار ندامت مي کنند.
غرض از تمهيد مقدمه بالا اين است که چون اعمال غير طبيعي و غير ارادي ناشي از افراد عصبي مزاج، با انفجار و از کوره در رفتن آهن گداخته تشابه دارد؛ لذا اصطلاح از کوره در رفتن در مورد افراد تندخو و خشمگين که قدرت توانايي کنترل اعصاب را ندارند معاني و مفاهيم مجازي پيدا کرده است

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/09/02)

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند            بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند
اول ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی                 وآنگه بیک پیماه می با من وفاداری کند

گوناگون

دمی با باباطاهر :
ببندم شال و ميپوشم قدك را            بنازم گردش چرخ و فلك را
بگردم آب درياها سراسر                 بشويم هر دو دست بي نمك را
        ================================
اگر زرين كلاهي عاقبت هيچ           اگر خود پادشاهي عاقبت هيچ
اگر ملک سليمانت ببخشند               در آخر خاك راهي عاقبت هيچ   
       ================================
ته كه ناخوانده اي علم سماوات      ته كه نابرده اي ره در خرابات
ته كه سود و زيان خود نداني          بياران كي رسي هيهات هيهات
       ================================
شب تاريك و سنگستان و مو مست      قدح از دست مو افتاد و نشكست
نگهدارنده اش نيكو نگهداشت              وگر نه صد قدح نفتاده بشكست  

امروز با حافظ (سه شنبه 90/09/01)

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست            آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش میدهد نشان جلال و جمال یار             خوش میکند حکایت عز و وقار دوست

گوناگون

                                            آشنایی با ماههای سال : آذر
در اوستا آتر , آثر, در پارسی باستان آتر, در پهلوی آتر, و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان) بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت میدادند. ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خوانده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان) از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفتاب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد