تو تنهاتر از شجاعت
در گوشه ي روشن وجدان تاريخ
ايستاده اي
به پاسداري از حقيقت
و صداقت
شيرين ترين لبخند
بر لبان اراده ي توست
چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد
بر تالابي از خون خويش
در گذرگه تاريخ ايستاده اي
با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار را مي آشاماني
- هر كس را كه تشنه شهادت است-

(موسوي گرمارودي)