امروز با حافظ - چهار شنبه 30 اسفند 91
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد ...زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود ...عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد ...زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود ...عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ...آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع ...شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
جان می رود ای اشک ز دنباله روان باش
وی ناله تو هم چند قدم پیرو جان باش
ای شوق درافشای غمم این چه شتاب است
کو راز من غمزده یک چند نهان باش
می آید و می بارد ازو ناز و تعافل
ای دیدهٔ امید به حسرت نگران باش
مستانه پی سوختن جان و دل آمد
ای دل همه طاقت شو و ای تن همه جان باش
عرفی مشو آزرده هنوز اول صلح است
گو عشوه همان، غمزه همان، ناز همان باش
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام ...مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن ...همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست ...چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی ...او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
اگر آن یار سیه چرده ببیند رخ زردم
هم به نوعی که تواند بکند چارهٔ دردم
پیش ازینم دل دیوانه بده جای گرو بود
این زمان دل به یکی دادم و ترک همه کردم
...
خاک کوی توام، ای یار و پس از مرگ به زاری
هم به کوی تو برد باد محبت همه گردم
ساقیا برخیز و درده جام را ...خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر ...برکشم این دلق ازرق فام را
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت ...بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید ...تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
...
تا آفتاب چهره زیبات دررسید ...صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید
در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا ...ای پرتو خیال تو بوده امام عید
ای سجدهها به پیش درت واجبات عید ...وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید
جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود ...تا کام جان روا شود از جام و کام عید
اندر رکاب تو چو روانها روا شوند ...در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید
...
مولانا
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم ...هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا ...بر منتهای همت خود کامران شدم

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست ...که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق ...چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
الاله کوهسارانم تویی یار
بنوشه جو کنارانم تویی یار
الاله کوهساران هفتهای بی
امید روزگارانم تویی یار
.
باباطاهر
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک ...گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد ...و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشی ...خط بر صحیفه گل و گلزار میکشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرا ...زان سوی هفت پرده به بازار میکشی
بازآن سوار مست به نخجیر میرود
دستم ز کار و کار ز تدبیر می رود
من بیهشم که میدهد از سرو من نشان
این باد مشک بو که به شبگیر میرود
هر ساعتی که می گذرد قامتش به دل
گویا که در درونهٔ من تیر میرود
دیوانه شد دلم ره زلف تو برگرفت
مسکین به پای خویش به زنجیر میرود
عشقست نه سرسریست که با عشق آدمی
یا جان برآید آنگه و یا شیر میرود
گشتم در آب دیده چنان غرق کاین زمان
کاین باد پای عمر به شتاب میرود
ما را زطاق ابروی جانان گزیر نیست
زاهد اگر به گوشهٔ محراب میرود
.
امیرخسرو دهلوی
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش ...به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن ...سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی ...که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق ...نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
او نیست بجز صورت بی هیئت بی روح/افگنده به میدان شهنشاه خرابات
آن روز مبادم من و آن روز مبادا/بینند ز من خالی درگاه خرابات
شیر نر اگر سوی خرابات خرامد/روباه کند او را روباه خرابات
آنکو «لمن الملک» زند هم حسد آید/او را ز خرابات و علیالاه خرابات
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی ...آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا ...و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ...سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند ...قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هست
سودی ندهد یاری هر یار که هست
تا زحمت سرمای زمستان نکشد
پر گل نشود دامن هر خار که هست
.
ابوسعید ابوالخیر
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد ...گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ ...گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست ... مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ ...دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست
این هستی تو ، هستی هست دگر است
وین مستی تو ، مستی مست دگر است
رو ، سر به گریبان تفکر درکش
کاین دست تو ، آستین دست دگر است
کسایی
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف ...گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من ...گر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی ...حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد ...جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
...
شهریار
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد ...نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان ...که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست ...گشاد کار من اندر کرشمههای تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند ...زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
دلم از دست تو دایم غمینه
ببالین خشتی و بستر زمینه
همین جرمم که مو ته دوست دیرم
که هر کت دوست دیره حالش اینه
باباطاهر
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما ...چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون ...روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد ...نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر ...چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد
کس نیست که غم از دل ما داند برد
یا چارهٔ کار عشق بتواند برد
گفتم که به شوخی ببرد دست از ما
زین دست که او پیاده میداند برد
سعدی
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است ...شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفتهای ...کت خون ما حلالتر از شیر مادر است
خیال روی تو در هر طریق همره ماست ...نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند ...جمال چهره تو حجت موجه ماست
مهمان شماعیم نظر با ما کن
مهمانی یاران لب چون حلوا کن
میخواستی و چراغ، نی، حاجت نیست
امشب که چراغ وا کنی رو وا کن
سلمان ساوجی
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست ...چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی ...او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
کنون که بر کف گل جام باده صاف است ...به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر ...چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است
این که تو داری قیامتست نه قامت وین نه تبسم که معجزست و کرامت
هر که تماشای روی چون قمرت کرد سینه سپر کرد پیش تیر ملامت
هر شب و روزی که بی تو میرود از عمر بر نفسی میرود هزار ندامت
عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم باقی عمر ایستادهام به غرامت
سرو خرامان چو قد معتدلت نیست آن همه وصفش که میکنند به قامت
چشم مسافر که بر جمال تو افتاد عزم رحیلش بدل شود به اقامت
اهل فریقین در تو خیره بمانند گر بروی در حسابگاه قیامت
این همه سختی و نامرادی سعدی چون تو پسندی سعادتست و سلامت
صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش ...وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه ...تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
خنک نسیم معنبر شمامهای دلخواه ...که در هوای تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا ...که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه
اسفند = حوت
در تقویم هجری خورشیدی، دوازدهمین و آخرین ماه سال است. این ماه در سالهای عادی ۲۹ روز و در سالهای کبیسه ۳۰ روز دارد.
نام این ماه از واژه فارسی اسفند یا سپندارمذ، از واژه پهلوی سپندارمد و اوستایی سپَنتَهآرمَئیتی، گرفته شدهاست.
خیام در رسالهای موسوم به نوروزنامه که جزو رسایل منسوب به اوست، دربارهٔ این نام مینویسد:
"بدان جهت این ماه را اسفندارمذ نامیدهاند که اسفند به زبان پهلوی به معنی میوه است، یعنی اندر این ماه، شکوفههای میوهها و گیاهان به روییدن و آماده شدن برای رُستن آماده شوند و اندر این ماه، آفتاب، اندر برج حوت ،باشد."