امروز با حافظ - دوشنبه 25 دی 91
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت ...بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید ...تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت ...بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید ...تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر ...بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست ...کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب ...گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار ...خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

هرگاه کارم زار شد گفتم علی موسی الرضا
هردم دلم بیمار شد گفتم علی موسی الرضا
وقتی گره در کار شد گفتم علی موسی الرضا
دنیا به چشمم تار شد گفتم علی موسی الرضا
پائیز دل غمبار شد گفتم علی موسی الرضا
تابخت با من یار شد گفتم علی موسی الرضا
چون لحظه دیدار شد گفتم علی موسی الرضا
جز آستان توام در جهان پناهی نیست ...سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم ...که تیغ ما بجز از نالهای و آهی نیست
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند ... محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید ...هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم ...مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو ...آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
در این روز در سال 11 هجری پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عده ای از صحابه امر فرمودند برای سفر به روم و جنگ با رومیان به امیری اسامه بن زید آماده شوند، آنان از این امر کراهت داشتند و نسبت به فرماندهی اسامه بر سپاه خاتم الانبیاء اعتراض کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رومیان را همیشه خطری جدی تلقی میکرد.
پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) در واپسین روزهاى عمر خود در این شرایط حساس که پایتخت اسلام آبستن حوادث بود، دست به اقدام مهمى زد که در خور همه گونه تأمل و بررسى است او، سپاه اسلام را براى جنگ با نیروهاى امپراتورى دوم که مستلزم طى مسافت دور و درازى بود، مأمور ساخت، و پرچم جهاد را با دست مقدس خود برافراشت و به دست "اسامه" که آن روز جوانى نورس بود، سپرد و او را به فرماندهى آن سپاه منصوب نمود و سران مهاجر و انصار را که ابوبکر عمر و ابو عبیده جراح از جمله آنان بودند، تحت فرماندهى اسامه به سوى شام گیسل داشت و دستور داد به ناحیه ابنى در سرزمین بلقاء شام رهسپار شوند
اسامه در یک فرسخی ِ مدینه لشگرگاه ساخت، اما مردم به دلیل تشدید بیماری پیامبر و جوانی اسامه و ... از پیوستن به لشگر او خودداری کردند. چون این خبر به گوش پیامبر رسید، با حال بیماری به مسجد رفت و از مردم خواست که لشگر اسامه را راه بیندازند.
با این همه اسامه به مدینه بازگشت. ...
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش ...به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم ...که دل چه میکشد از روزگار هجرانش
کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش؛
بی سبب نفروختم؛
دعوی بی معنیت را سوختم....
مجذوب علیشاه
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ...خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد ...حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم ...و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی ...کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست ...چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی ...او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

برج آزادی تهران، نمونهای از نماد و نشانههای شهری است که معماری شاخص آن، تلفیق طاقهای معماری پیش از اسلام (دوره هخامنشیان و ساسانیان) و بعد از اسلام و تبدیل آن به نمادی زیبا به لحاظ معماری است.
تاریخچه برج آزادی به سال ۱۳۴۵ خورشیدی بر میگردد. در این سال طرح یک نماد شناسایی ایران میان معماران ایرانی به مسابقه گذاشته شد و در پایان طرح مهندس حسین امانت بیست و چهار ساله و دانشآموخته دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران برنده و برای ساخت برگزیده شد. عملیات ساخت برج آزادی در یازدهم آبان ۱۳۴۸ خورشیدی آغاز شد و پس از بیست و هشت ماه کار، در ۲۴ دیماه ۱۳۵۰به بهره برداری رسید
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری ...تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست ...گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم ...که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم ...روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

السَّلَامُ عَلَى الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ ... وَ قَتِیلِ الْعَبَرَاتِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَشْهَدُ أَنَّهُ ... الْفَائِزُ بِكَرَامَتِكَ أَكْرَمْتَهُ بِالشَّهَادَةِ وَ حَبَوْتَهُ بِالسَّعَادَة.
سلام خدا بر حسینی که مظلومانه به شهادت رسید ... و کشته ای که اشک فراوان بر او ریخته می شود. خدایا من گواهی می دهم که به یقین ... به بزرگداشت تو رستگار گشته و او را به مقام شهادت گرامی داشتی و به نیکبختی مخصوصش ساخته ای.
سحرگه ره روی در سرزمینی ...همیگفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف ...که در شیشه برآرد اربعینی
نگاه گریه داری داشت زینب
چه گام استواری داشت زینب
دل با اقتداری داشت زینب
مگر چه اعتباری داشت زینب
حاصل کارگه ک و ن و مکان این همه نیست ...باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است ...غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست
| من و انکار شراب این چه حکایت باشد | غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد | |
| تا به غایت ره میخانه نمیدانستم | ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد |
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس ... زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد ... از گرانان جهان رطل گران ما را بس
اللّهم كن لوليك الحجّه بن الحسن صلواتك عليه و علي ابائه في هذه السّاعه و في كلّ ساعه
وليّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّي تسكنه ارضك طوعاً و تمتعه فيها طويلاً
کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند
... ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قصد
منزل سلمی که سلامت بادش ... چه شود گر بسلامی دل ما شاد کن
پنبه ز گوش دور کن ، بانگ نجات می رسد
آب سیاه در مرو ، کآب حیات می رسد
نوبت عشق مشتری ، بر سر چرخ می زند
بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد
جمله چو شهد و شیر شو ، وز خودِ خود
فقیر شو
زانکه ز شه فقیر را ، عُشر و زکات می
رسد
رحمت اوست کآب و گل ، طالب دل همی شود
جذبه اوست کز بشر ، صوم و صلات می رسد
در ظلمات ابتلا ، صبر کن و مکن ابا
کآب حیات خضر را ، در ظلمات می رسد
مولوی
درآ که در دل خسته توان در آید باز ... بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت توچشم من چنان دربست ... که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد ... كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي ... درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
درویشی سوال کرد که یا شیخ : «بندگی چیست؟»
گفت:«خدایت آزاد آفرید. آزاد باش»
(ابوسعید ابوالخیر)
به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش...به کردگار رها کرده به مصالح خویش
به پادشاهی عالم فرو نیارد سر...اگر ز سر قناعت خبر شود درویش
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست ... دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت میبندد ... گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
امروز، سه شنبه 5 دی ماه، مصادف با میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) چهارمین پیامبر اولوالعزم است. پیامبری كه علاوه بر موعظه كردن، بیماران را شفا مىداد و ارواح خبیث را از روان جن زدگان بیرون مىراند؛ یاور مستضعفان و محرومان اجتماعى بود، به زنان و كودكان بسیار احسان مىكرد و با سختگیریهاى برخى از فریسیان و تندرویهاى انقلابى «متعصبان» مخالف بود.
در آیه 45 سوره آل عمران میخوانیم كه فرشتگان اینگونه به حضرت مریم نوید دادهاند « خدا تو را به كلمه خود بشارت میدهد كه نامش مسیح (عیسی) پسر مریم است، كه در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان (درگاه خدا) است. و با خلق در گهواره سخن میگوید بدان گونه كه در سنین بزرگی، و او از جمله نیكویان جهان است».
گرچه ما بندگان پادشهیم پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی جام گیتی نماد خاک رهیم
ازین سوی خراسان بلکه تا آن سوی کنگاور
چه طرفی بسته ام ای دوست از این نام ننگ آور؟
اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت
که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور؟
دلم را پیشتر از این به کف آورده ای؛ حالا
زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور
به دست آور دل آن شاه ترسو را به ترفندی
به لبخندی سر این شیخ ترسا را به سنگ آور
به استقبال شعر تازه ام بند قبا بگشا
مرا از این جهان بی سر و سامان به تنگ آور
فراموشی در این شیشه ست، خاموشی در آن شیشه
شرابت هوشیارم می کند قدری شرنگ آور
غزلی از علیرضا بدیع
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و بادصبا نتوان کرد
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
روز ثبت احوال
در گذشته ثبت امور مربوط به ولادت و ازدواج در ایران بصورت سنتی بیشتر با مراجعه به روحانیون، ریش سفیدان محله یا بزرگان قوم انجام میگرفت. ثبت احوال به شیوه کنونی با پیروی از کشورهای اروپایی در ایران رواج یافت. بر اساس مصوبه هیات وزیران در تاریخ ۲۰ آذر ماه ۱۲۹۷ خورشیدی، مقررات تشکیل اداره سجل احوال در وزارت کشور تهیه شد و نخستین شناسنامه برای دختری بنام فاطمه ایرانی در تاریخ ۳ دی همان سال صادر شد.
از سال ۱۳۰۴ شمسی، بر اساس قانون، دریافت شناسنامه برای کلیه شهروندان ایرانی در مناطقی که در آنها اداره سجل احوال دایر بود الزامی شد
در سال ۱۳۵۵ با تعریف وظایف و ساختار جدید، این نهاد به نام کنونی یعنی سازمان ثبت احوال کشور تغییر نام داد.
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد
ظریفی با عربی همراه شد، در آن اثناء از او پرسید که چه نام داری؟
گفت: مطر یعنی باران. پرسید: کنیت تو چیست؟ گفت: ابوالغیث یعنی پدرباران. پرسید: پدرت چه نام دارد؟ گفت: فرات! پرسید:کنیت او چیست؟ گفت: ابوالفیض یعنی پدر آب روان. پرسید: نام مادرت چیست؟ گفت: سحاب یعنی ابر. پرسید: کنیت او چیست؟ گفت : ام البحر یعنی مادر دریا!
ظریف گفت: برای خدای، لحظه ای باش تا زورقی پیدا کنم، وگرنه در همراهی با تو غرق خواهم شد!
لطایف الطوایف
ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور گلبانگ زد كه چشم بد از روي گل بدور
اي گل بشكرانه آنكه توئي پادشاه حسن با بلبلان بيــــدل شيدا مكن غــرور