امـــروز با حافظ - سه شنبه 19 آذر 92
مخمور جام عشقم جامی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید ... مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
مخمور جام عشقم جامی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید ... مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است ... مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست
به کام نرساند مرا لبش چون نای ... نصیحت همه عالم به گوش من باد است
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست ... دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می بندد ... گرچه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد ... هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم ... یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
پیرانه سرم عشق جوانی به سرم افتاد ... وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر ... ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

سحر با باد دمی گفتم حدیث آرزومندی ... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است ... بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است ... مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای ... نصیحت همه عالم به گوش من باد است
سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت ... آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت ... جانم از آتش مهررخ جانانه بسوخت