امروز با حافظ (جمعه 90/05/01)

آن کيست کز روي کرم با ما وفاداري کند            برجاي بدکاري چو من يکدم نکوکاري کند.
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي         وآنگه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند

گوناگون

صدای سم سمند سپیده می آید
یلی كه سینه ظلمت دریده می آید
گرفته بیرق تابان عشق را بر دوش
كسی كه دوش به دوش سپیده می آید
طلوع بركه خورشید تابناك دل است
ستاره ای كه ز آفاق دیده می آید
بهار آمده با كاروان لاله به باغ
به دشت ژاله گل نودمیده می آید
به سوی قله بی انتهای بیداری
پرنده ای كه به خون پر كشیده می آید
درآن كران كه بود خون عاشقان جوشان
شهید عشق سر از تن بریده می آید
به پاسداری آیین آسمانی ما
گزیده ای كه خدا برگزیده می آید

(نصرالله مردانی)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/04/30)

دل و دینم شد و دلبر بملامت برخاست                  گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که درین بزم دمی خوش بنشست        که نه در آخر صحبت بندامت برخاست

گوناگون

سعدالدين وراوينی در مرزبان نامه حکايتی از روزگار خسرو پرويز را چنين روايت می کند:

بوذرجمهر بامداد به خدمت خسرو شتافتی و او را گفتی: شب خيز باش تا کامروا باشی. خسرو به سبب اين کلمه پاره‌ای متاثر و متغير گشتی و اين معنی چون سرزنش دانستی. روزی چاکران را فرمود تا به وقت صبح، چون ناشناختگان بر وی زنند و بی آسيبی جامه او بستانند. چاکران، آن بازی در پرده شب با بوذرجمهر نمودند. او بازگشت و جامه ديگر بپوشيد و چون به محضر خسرو شد، بر خلاف گذشته بيگاه شده بود.
خسرو پرسيد، موجب دير آمدن چيست؟ گفت: می‌آمدم، دزدان بر من افتادند و جامه من ببردند و به تمهيد جامه ديگر مشغول شدم. خسرو گفت: نه هر روز نصيحت تو بود که شب خيز باش تا کامروا باشی؟ پس اين آفت به تو از شب خيزی رسيد.
بوذرجمهر بر ارتجال جواب داد: شب خيز دزدان بودند که پيش از من برخاستند تا کام ايشان روا شد! خسرو از بداهت اين گفتار به صواب و حضور او خجل و ملزم گشت.

کسی که بر سر خواب سحر شبيخون زد
هزار دولت بيدار را به خواب گرفت

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/04/29)

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد                    بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
کو حریفی کش سر مست که پیش کرمش          عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

گوناگون

خوشا دردی كه درمانش تو باشی
خوشا راهی كه پایانش تو باشی
خوشا چشمی كه رخسار تو بیند
خوشا ملكی كه سلطانش تو باشی
خوشا آن دل كه دلدارش تو گردی
خوشا جانی كه جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و كامرانی
كسی دارد كه خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
كه امید دل و جانش تو باشی
همه شادی عشرت باشد، ای دوست
در آن خانه كه مهمانش تو باشی
گل و گلزار خوش آید كسی را
 كه گلزار و گلستانش تو باشی
" عراقی" طالب درد است دایم
به بوی آنكه درمانش تو باشی

(فخرالدین عراقی)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/04/28)

گر ازین منزل ویران بسوی خانه روم                دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت بوطن باز رسم             نذر کردم که هم از راه بمیخانه روم

گوناگون

اي درويش!
معرفت خداي تعالى اصل است، و بناي چندين مقامات بر وي است.
اگر معرفت خداي تمام حاصل شد، باقي مقامات که بنا بر وي است، آسان گشت؛
بلکه باقي مقامات جمله حاصل شد؛ و شک نيست که اين چنين است،
از جهت آن که سالک چون يک قدم در معرفت نهاد در هر مقامي يک قدم نهاد.
چون معرفت تمام شد، جمله مقامات که بنا بر وي است تمام شد.
و اين سخن بغايت خوب است.
در معرفت ميبايد کوشيد، که باقي خود حاصل شود الا اخلاق،
که اخلاق از معرفت پيدا نيايد، کسب اخلاق بطريقي ديگر است.
هريک عالمي اند، اخلاق عالمي است و معارف عالمي است.
بسيار کس را باشد که معارف باشد و اخلاق نباشد،
و بسيار کس را بود که اخلاق بود و معرفت نبود. هر که را دو بود، او بکمال باشد.
تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانيم، غرض ما بيان محبّت حق تعالى بود.

(عزیز الدین نسفی)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/04/27)

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم           وین نقش زرق را خط بطلان بسرکشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم             دلق ریا به آب خرابات برکشیم

گوناگون

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي
در آرزوي رويت، بنشسته به هر راهي
صد زاهد و صد عابد، سرگشته سودايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد
كز دست نخواهد شد پايان شكيبايي
اي درد توأم درمان در بستر ناكامي
وي ياد توأم مونس در گوشه تنهايي
فكر خود و رأي خود، در امر تو كي گنجد
كفر است در اين وادي خودبيني و خودرأيي
در دايرة فرمان ما نقطه تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي
گستاخي و پرگويي، تا چند كني اي فيض
بگذر تو از اين وادي، تن ده به شكيبايي

(فيض کاشاني)

امروز باحافظ (یکشنبه 90/04/26)

خجسته ميلاد حضرت وليعصر مهدي موعود(عج) را تبريک و تهنيت عرض مي نمايم .
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي          دل بي تو به جان آمد وقت است که باز آيي
دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند        درياب ضعيفان را در وقت توانايي

گوناگون

امروز با حافظ (شنبه 90/04/25)

چندانکه گفتم غم با طبیبان                       درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادست              گو شرم بادش از عندلیبان

گوناگون

خرم آن دم که توام مونس و همدم باشی
من به غم های تو دلتنگ و تو خرم باشی
گر کنی پرسشم اندیشه رنجوری نیست
چه از آن درد نکوتر ، که تو مرهم باشی
عجب آید همه کس را ز تو ای رشک پری
که بدین لطف ، تو از طینت آدم باشی
تا کسی بر من مفلس ننهد تهمت گنج
به از آن نیست که در صحبت ما کم باشی
ملک دل گیر که شاه رخت آورد خطی
که به حسن از همه خوبان تو مقدم باشی
غم هجران سبب راحت وصل است کمال
دولت وقت تو ، گر شاد بدین غم باشی

(کمال خجندی)

امروز با حافظ (جمعه 90/04/24)

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی                کجاست پیغام صبا گر همی کند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق        چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی

گوناگون

در حلقه‌ی زلف تو هر دل خطری دارد
زیرا که سر زلفت پر فتنه سری دارد
بر آتش دل آبی از دیده همی ریزم
تا باد هوای تو بر من گذری دارد
من در حرم عشقت همخانه‌ی هجرانم
در کوی وصال آخر این خانه دری دارد
تو زاده‌ی ایامی مردم نبود زین سان
این مادر دهر الحق شیرین پسری دارد
از تو به نظر زین پس قانع نشوم می‌دان
زیرا که چو من هر کس با تو نظری دارد
تلخی غمت خوردم باشد سخنم شیرین
ای دوست ندانستم کاین نی شکری دارد
جایی که غمت نبود شادی نبود آنجا
انصاف غم عشقت نیکو هنری دارد
در مذهب درویشان کذب است حدیث آن
کز عشق سخن گوید وز خود خبری دارد
کردم به سخن خود را مانند به عشاقت
چون مرغ کجا باشد مور ارچه پری دارد
من بنده بسی بودم در صحبت آن مردان
عیبم نتوان کردن صحبت اثری دارد
نومید مباش ای سیف از بوی گل وصلش
در باغ امید آخر هر شاخ بری دارد

 (سیف فرغانی)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/04/23)


مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت              خرابم مي كند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبايي شبي يارب توان ديدن          كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت

گوناگون

اي پيک پي خجسته که داري نشان دوست
با ما مگو بجز سخن دل نشان دوست
حال از دهان دوست شنيدن چه خوش بود
يا از دهان آن که شنيد از دهان دوست
اي يار آشنا علم کاروان کجاست
تا سر نهيم بر قدم ساربان دوست
گر زر فداي دوست کنند اهل روزگار
ما سر فداي پاي رسالت رسان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمي‌رسد که بگيرم عنان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هر که ديد
رحمت کند مگر دل نامهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد يا بپرورد
تسليم از آن بنده و فرمان از آن دوست
گر آستين دوست بيفتد به دست من
چندان که زنده‌ام سر من و آستان دوست
بي حسرت از جهان نرود هيچ کس به در
الا شهيد عشق به تير از کمان دوست
بعد از تو هيچ در دل سعدي گذر نکرد
وان کيست در جهان که بگيرد مکان دوست

 (سعدي)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/04/22)

                         سالروز ولادت حضرت علي اکبر(ع) و روز جوان گرامی باد.
آن کيست کز روي کرم با ما وفاداري کند         برجاي بدکاري چو من يکدم نکوکاري کند.
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي         وآنگه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند

گوناگون

در آدمي عشقي و دردي و خارخاري و تقاضايي هست که اگر صد هزار عالم ، مُلک او شود که نياسايد و آرام نيايد . اين خَلق ، به تفصيل در هر پيشه‌اي و صنعتي و منصبي و تحصيل نجوم و طب و غيرذلک مي‌کنند و هيچ آرام نمي‌گيرند ، زيرا آنچه مقصود است به دست نيامده است. آخر معشوق را دلارام گويند، يعني که دل به وي آرام گيرد، پس به غير چون آرام و قرار گيرد؟ اين جمله خوشي‌ها و مقصودها چون نردباني است و چون پايه‌هاي نردبان جاي اقامت و باش نيست، از بهر گذشتن است. خُنُک او را که زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز بر او کوته شود و درين پايه‌هاي نردبان عمر خود را ضايع نکند.
«فيه ما فيه. مولانا جلال الدين بلخي»

امروز با حافظ (سه شنبه 90/04/21)

هزار شکر که دیدم بکام خویشت باز         ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طریقت ره بلا سپرند                  رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

گوناگون

آغاز عشقم را نپرس ، آغاز عالم بوده است
انجام عشقم را شنو ، انجام عالم بوده است
آغاز عشقم غلغله
انجام عشقم زلزله
در خواب خوش بودم ، پرید ، از بانگ عشقم خواب چشم
دیگر نیامد بانگ عشق، کردم حباب ، از آب چشم
آغاز عشقم زنگله
انجام عشقم آبله
چون سال سیری ، سیر بود، لبهای من از بوسه ها
آن بوسه سیری ها گذشت ، سیرم دگر از غصه ها
آغاز عشقم بی گله
انجام عشقم پر گله
اول بدم من یکدله ، با هلهله با حوصله
آخر شدم من هر دله ، بی هلهله بی حوصله
آغاز عشقم ولوله
انجام عشقم مسئله

(بازار صابر ، شاعر تاجیکستان)

امروز با حافظ (دوشنبه 90/04/20)

چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش             بهر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا بشرح عرضه دهم           که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

گوناگون

خرم آن دم که توام مونس و همدم باشی
من به غم های تو دلتنگ و تو خرم باشی
گر کنی پرسشم اندیشه رنجوری نیست
چه از آن درد نکوتر ، که تو مرهم باشی
عجب آید همه کس را ز تو ای رشک پری
که بدین لطف ، تو از طینت آدم باشی
تا کسی بر من مفلس ننهد تهمت گنج
به از آن نیست که در صحبت ما کم باشی
ملک دل گیر که شاه رخت آورد خطی
که به حسن از همه خوبان تو مقدم باشی
غم هجران سبب راحت وصل است کمال
دولت وقت تو ، گر شاد بدین غم باشی

(کمال خجندی)

امروز با حافظ (یکشنبه 90/04/19)

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند           که ببالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا           که برقص آوردم آتش رویت چو سپند

(برای سلامتی دختر بچه ای که در بیمارستان بستری است ، لطفا دعا کنید)

گوناگون

پنبه ز گوش دور کن ، بانگ نجات می رسد
آب سیاه در مرو ، کآب حیات می رسد
نوبت عشق مشتری ، بر سر چرخ می زند
بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد
جمله چو شهد و شیر شو ، وز خودِ خود فقیر شو
زانکه ز شه فقیر را ، عُشر و زکات می رسد
رحمت اوست کآب و گل ، طالب دل همی شود
جذبه اوست کز بشر ، صوم و صلات می رسد
در ظلمات ابتلا ، صبر کن و مکن ابا
کآب حیات خضر را ، در ظلمات می رسد

(مولوی)

امروز با حافظ (شنبه 90/04/18)

خیز تا در میخانه گشادی طلبیم            بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگر                بگدائی ز در میکده زادی طلبیم

گوناگون

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد ؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد ؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد ؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد ؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را ؟،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد ؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد ؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد ؟
صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد ؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد ؟
(رهی معیری)

امروز با حافظ (جمعه 90/04/17)

دردم از یارست و درمان نیز هم              دل فدای او شد و جان نیز هم
اینکه میگویند آن خوشتر ز حسن            یار ما این دارد و آن نیز هم

گوناگون

به دنبال تو مي گردم نمي يابم نشانت را
بگو بايد کجا جويم مدار کهکشانت را
تمام جاده را رفتم غباري از سواري نيست
بيابان تا بيابان جسته ام رد نشانت را
نگاهم مثل طفلان زير باران خيره شد بر ابر
ببيند تا مگر در آسمان رنگين کمانت را
کهن شد انتظار اما به شوقي تازه, بال افشان
تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را
کرامت گر کني اين قطره ناچيز را شايد
که چون ابري بگردم کوچه هاي آسمانت را
الا اي آخرين طوفان! بپيچ از شرق آدينه
که دريا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را

(حسين اسرافيلي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/04/16)

   ولادت با سعادت سید الساجدین امام سجاد(ع) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست       آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود       درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست


                                    از فرمایشات امام زین العابدین (ع) :
* در اين دنيا سرور مردم، سخاوتمندان هستند؛ و در قيامت سيّد و سرور مردم، پرهيزكاران خواهند بود.‏
* تعجّب دارم از كسي كه  به خاطر ضررهاي غذا نسبت به ( تشخيص خوب و بد ) خوراكش ‍ اهتمام مي‌ورزد ، چگونه نسبت به گناهان به خاطر زشتي و زيانش اهميّت نمي‌دهد.
* كسي كه مشتاق بهشت باشد در انجام كارهاي نيك، سرعت مي‌نمايد و شهوات را زير پا مي‌گذارد و ‏هركس از آتش جهنم هراسناك باشد به درگاه خداوند از گناهانش توبه مي‌كند و از گناهان و چيزهاي حرام روي برمي‌گرداند.‏
* هركس به ديدار دوست و برادر خود برود و براي رضاي خداوند او را زيارت نمايد به اميد آن كه به وعده‌هاي ‏الهي برسد، هفتاد هزار فرشته او را همراه و مشايعت خواهند كرد، و نيز هاتفي از پشت سر ندايش در دهد كه بهشت گوارايت باد‏ كه از آلودگي‌ها پاك شدي . پس چون با دوست و برادر خود دست دهد و مصافحه كند  رحمت فرايش خواهد گرفت.‏

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/04/15)

              ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) خجسته و مبارک باد.
در دیرمغان آمد یارم قدحی در دست       مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا            وز قد بلند او بالای صنوبر پست

گوناگون

امروز با حافظ (سه شنبه 90/04/14)

         ولادت با سعادت امام حسين(ع) و ایاد شعبانیه مبارک و خجسته باد.
دروفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع         شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع
روز وشب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست     بسکه در بيماري هجر تو گريانم چو شمع

گوناگون

                                             از زلال گفتار امام حسین (ع):
* اى مردم! شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم و از (گناه كردن) در ايّامش برحذر مىدارم... در مدّت عمر به سلامت و تندرستى جسم پيشى گيريد... و از كسانى مباشيد كه بر گناه بندگان بيم دارند و خود از عقوبت گناه خويش آسودهخاطراند
* غافلگير كردن بنده از جانب خداوند به اين شكل است كه به او نعمت فراوان دهد و توفيق شكرگزارى را از او بگيرد
* جز به يكى از سه نفر حاجت مبر: به ديندار، يا صاحب مروّت، يا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد
* رستگار مباد مردمى كه خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خالق خريدند

امروز با حافظ (دوشنبه 90/04/13)

  هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک               گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می دارد                      وگرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک

گوناگون

انبان پر از نان و سگ گرسنه
عربي سگي با وفا داشت كه در برابرش مي مرد و آن عرب برحالت زار او اشك مي ريخت. كسي از كنارش گذشت. ازاوپرسيد : چراگريه مي كني؟ عرب ،
گفت : در ملكم سگي بد نيك خو             نك همي ميرد ميان راه ، او
روز صيادم بد و شب پاسبان                   تيز چشم و صيد گير و دزدران
آن شخص پرسيد: رنج و مرضش چيست؟ آيا زخمي يا زهري خورده است ؟ عرب گفت : خير از گرسنگي دارد مي ميرد. آن رهگذر گفت : صبر بايد كرد. خداوند نسبت به بندگان و مخلوقاتش لطف و ترحم مي كند. سپس پرسيد : آن انبان پر كه در كنار تو مي باشد، چيست ؟ عرب گفت : اين نان و غذاي ديشب من است كه براي تقويت بدن، آن را به دوش مي كشانم.
گفت : چون ندهي بدان سگ نان و زاد          گفت : تا اين حد ندارم مهر و داد
عرب گفت : نان را بدون پول نميتوان به دست آورد ولي آب و اشك دو چشم ، رايشگان و مجاني است. رهگذر گفت :
گفت : خاكت بر سر اي پرباد مشك            كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك

(مثنوي معنوي – مولانا )

امروز با حافظ (یکشنبه 90/04/12)

چو دست بر سر زلفش زنم بتاب رود                در آشتی طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره نظارگان بیچاره                           زند بگوشه ابرو و در نقاب رود

گوناگون

یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت
 خانه‌ات آباد؛ کاین ویرانه بوی گل گرفت
از پریشان گویی‌ام، دیدی پریشان‌خاطرم
زلف خود را شانه کردی، شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت، با آن گل‌افشانی که داشت
در زیارتگاه دل، پروانه بوی گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد
ساقی‌ اندیشه‌ام، پیمانه بوی گل گرفت
عشق‌ بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت
از شمیم شعر شورانگیز «آتش»، عاشقان!
ساقی و ساغر، می‌ و میخانه بوی گل گرفت

(علی آذرشاهی)

امروز با حافظ (شنبه 90/04/11)

طایر دولت اگر باز گذاری بکند                    یار باز آید و با وصل قراری بکند
دیده را دستگه در و گهر گرچه نماند           بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

گوناگون

باده  بیار ساقیا ، تا  که  به می  وضو کنم
مست خدا شوم نخست ، پس به نماز رو کنم
کوزه گران چو عاقبت ، از سر من سبو کنند
بهر شراب عشق حق ، خود سر خود سبو کنم
بوئی از آن شراب اگر ، وقت نماز بشنوم
رو که به قبله آورم ، عطر بهشت بو کنم
چیست بهشت و عطر آن ، بوی خدا رسد از آن
مست خدای چون شوم ، کار خدا نکو کنم
گر نرسد به جام دست ، یا به سبو رسد ، شکست
باده ی زخم بر کشم ، در دهن و گلو کنم
باده بود چو جان مرا ، گر نرسد روان مرا
غوطه زنم درون خم ، تن به روان فرو کنم
در ازلم شراب داد ، جام ِ الستِ ناب داد
باز کشم از آن شراب ، مستی کهنه نو کنم
سر نکشم ز همرهان ، پا بکشم زگمرهان
پشت کنم به دشمنان ، جانب دوست رو کنم
چند به هر جهت دوم ، سُخره ی این و آن شوم
سوی حبیب خود روم ، روی به روی او کنم

(فیض کاشانی)

امروز با حافظ (جمعه 90/04/10)


برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز                بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم بر سر زلفی نتو            تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز

گوناگون

اي زهره زيبايي ، تو کعبه دلهايي
بتها به سجود افتد ، هر پرده که بگشايي
با دست مسيحايي ، عطري چو ببخشايي
رخساره مريم را ، با عشق بيارايي
اي عشق!گوارايي ، صهباي مصفايي
مست تو بهار آمد ، تو هست بهار آيي
در حلقه مينايي ، ماهي تو، دل آرايي
صد ديده به رقص آمد، يک جلوه چو بنمايي
يوسف رخ يکتايي، محبوب زليخايي
مجنون تو شد ديده، ليلاي دل مايي
در مذهب زيبايي، تو خال لب بايي
يک قطره تلاوت کن، زان کوثر دريايي
اي حسن تماشايي ، در اوج تمنايي
لبيک تو ما را بس، در مشعر تنهايي

(معصومه نجفي مطيعي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/04/09)

                عيد بزرگ مبعث بر تمامي همراهان گرامي خجسته و مبارك باد
 در ازل پرتو حسنش ز تجلي دم زد                  عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
 جلوه اي كرد رُخش ديد ملك عشق نداشت      عين آتش شد ازين غيرت و برآدم زد

گوناگون


در نعت رسول اكرم(ص)
 خواجه ي دنيا و دين گنچ وفا                صدر و بدر هر دو عالم مصطفي
 آفتاب شرع و درياي يقين                     نور عالم رحمة للعالمين
 جان پاك خاك جان پاك او                       جان رها كن آفرينش خاك او
 خواجه ي كونين و سلطان همه             آفتاب جان و ايمان همه
 صاحب معراج و صدر كاينات                   سايه ي حق خواجه ي خورشيد ذات
 هردو عالم بسته ي فتراك او                 عرض و كرسي قبله كرده خاك او
 پيشواي اين جهان و آن جهان                 مقتداي آشكارا و نهان
 مهترين و بهترين انبيا                            رهنماي اصفيا و اوليا
 مهدي اسلام و هادي سبل                    مفتي غيب و امام جز و كل
 خواجه اي كز هرچه گويم بيش بود         در همه چيز از همه در پيش بود
 هر دو گيتي از وجودش نام يافت            عرش نيز از نام او آرام يافت

 (منطق الطير- عطار نيشابوري)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/04/08)

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید              از یار آشنا سخن آشنا شنید
ای شاه حسن چشم بحال گدا فکن               کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

گوناگون

ای درویش!
 محبّت خدای تعالى از معرفت خدای تعالى پیدا میآید.
هر که را معرفت خدای تعالى باشد، البته او را محبّت خدای تعالى بود؛
و محبّت خدای تعالى بر قدر معرفت خدای تعالى باشد.
اگر معرفت بکمال بود، محبّت هم بکمال باشد؛ و چون محبّت بکمال باشد،
 لذت و راحت در آخرت هم بکمال باشد.

(عزیزالدین نسفی)

امروز با حافظ (سه شنبه 90/04/07)

             سالروز شهادت امام موسی کاظم(ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.
دل ما بدو ررویت ز چمن فراغ دارد                 که چو سرو پای بندست و چو لاله داغ دارد
سر ما فرو نیاید بکمان ابروی کس                  که  درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

گوناگون

از فرمایشات امام موسی کاظم(ع) :
* براى خود بهره اى از دنيا برگيريد و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوانمردى ايجاد نكند و اسراف نباشد منظور داريد، و به اين وسيله براى انجام امور دين يارى جوييد. زيرا كه روايت شده است: «از ما نيست كسى كه دنيايش را براى دينش ترك گويد يا دينش را براى دنيايش رها سازد.»
* مؤمن همانند دو كفّه ترازوست، هر گاه به ايمانش افزوده گردد، به بلايش افزوده گردد.
* چيزى نيست كه چشمانت آن را بنگرد، مگر آن كه در آن پند و اندرزى است.
* هر كه می خواهد كه قويترين مردم باشد بر خدا توكّل نمايد.

امروز با حافظ (دوشنبه 90/04/06)

خیال روی تو چون بگذرد بگلشن چشم          دل از پی نظر آید بسوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمی بینم                منم ز عالم و این گوشه معین چشم

گوناگون

دمی با خیام :
وقت سحر است خيز اي طرفه پسر       پر باده لعل کن بلورين ساغر 
کاين يکدم عاريت در اين گنج فنا            بسيار بجوئي و نيابي ديگر 
          ============================
اي پير خردمند پگه‌تر برخيز                   و آن کودک خاکبيز را بنگر تيز 
پندش ده گو که نرم نرمک می‌بيز          مغز سر کيقباد و چشم پرويز 
          ============================
وقت سحر است خيز اي مايه ناز           نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز 
کانها که بجايند نپايند بسي                   و آنها که شدند کس نمیايد باز 

امروز با حافظ (یکشنبه 90/04/05)

ای که با سلسله زلف دراز آمده ای           فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت               چون بپرسیدن ارباب نیاز آمده ای

گوناگون

چه خوش باشد! که دلدارم تو باشی
ندیم و مونس و یارم تو باشی
دل پر درد را درمان تو سازی
شفای جان بیمارم تو باشی   
ز شادی در همه عالم نگنجم
اگر یک لحظه غم خوارم تو باشی
ندارم مونسی در غار گیتی
بیا، تا مونس غارم تو باشی   
اگر چه سخت دشوار است کارم
شود آسان، چو در کارم تو باشی
اگر جمله جهانم خصم گردند   
نترسم، چون نگهدارم تو باشی
همی نالم چو بلبل در سحرگاه
به بوی آنکه گلزارم تو باشی
چو گویم وصف حسن ماهرویی
غرض زان زلف و رخسارم تو باشی
اگر نام تو گویم ور نگویم
مراد جمله گفتارم تو باشی
از آن دل در تو بندم، چون عراقی
که می‌خواهم که دلدارم تو باشی

(عراقی)

امروز با حافظ (شنبه 90/04/04)

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت                کار چراغ خلوتیان باز در گرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت          وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

گوناگون

بيا اي آنك بردي تو قرارم
 در آ چون تنگ شكر در كنارم
دل سنگين خود را بر دلم نه
 نمي بيني كه از غم سنگسارم
بيا نزديك و بر رويم نظر كن
 نشانيها نگر كز عشق دارم
بسوزم پرده هفت آسمان را
 اگر از سوز دل دودي برآرم
خزان گر باغ و بستان را بسوزد
 بخنداند جهان را نوبهارم
جهان گويد كه باز آ اي بهاران
 كه از ظلم خزان صد داغ دارم
بگردان ساقيا جام خزاني
 كه از عشق بهار اندر خمارم
بده چيزي كه پنهانست چون جان
 به جان تو مده بيش انتظارم

(مولانا)

امروز با حافظ (جمعه 90/04/03)


بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی          خوش باش زانکه نبود این هر دو را زوالی
در وهم می نگنجد کاندرتصور عقل                    آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی

گوناگون

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطي، نه خالي! نه خواب و خيالي!
من اي حس مبهم تو را دوست دارم
سلامي صميمي تر از غم نديدم
به اندازه ي غم تو را دوست دارم
بيا تا صدا از دل سنگ خيزد
بگوييم با هم: تو را دوست دارم
جهان يك دهان شد هماواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

(قيصر امين پور)

امروز با حافظ (پنجشنبه 90/04/02)

حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند             محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد                     هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند

گوناگون

مغنی وقت آن آمد که بنوازی رباب
صبوحست ای بت ساقی بده شراب
اگر مردم بشوئیدم به آب چشم جام
وگر دورم بخوانیدم به آواز رباب
فلک در خون جانم رفت و ما در خون دل
می لعل آب کارم برد و ما در کار آب
مرا بر قول مطرب گوش و مطرب در سماع
من از بادام ساقی مست و ساقی مست خواب
چو هندو زلف دود آسای او آتش نشین
چو طوطی لعل شکر خای او شیرین جواب
دل از چشمم به فریادست و چشم از دست دل
که هم پر عقابست آفتاب جان عقاب
کبابم از دل پرخون بود وقت صبوح
که مست عشق را نبود برون از دل کباب
سر کویت ز آب چشم مهجوران فرات
سرانگشتت به خون جان مشتاقان خضاب
دلم چون مار مپیچد ز مهرم سرمپیچ
رخت چون ماه می‌تابد ز خواجو رخ متاب

(خواجوي كرماني)

امروز با حافظ (چهارشنبه 90/04/01)

ای خونبهای نافه چین خاک راه تو                    خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می برد از حد برون خرام            ای من فدای شیوه چشم سیاه تو

گوناگون

                                            آشنایی با ماههای سال : تيرماه
تير نام چهارمين ماه سال و روز سيزدهم هر ماه گاهشماري اعتدالي خورشيدي است. در اوستا تيشريه, در پهلوي تيشتر و در فارسي صورت تغيير يافته آن يعني تير گفته شده که يکي از ايزدان است و به ستاره شعراي يماني اطلاق مي شود. فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمين پاک , از باران بهره مند مي شود و کشتزارها سيراب ميگردد. تيشتر رادر زبانهاي اروپايي سيريوس خوانده اند. هر گاه تيشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ريزش باران مي دهد. اين کلمه را نبايد با واژه عربي به معني سهم اشتباه کرد.