امروز با حافظ (پنجشنبه 91/06/30)

دلم رمیده شد و غافلم من درویش      که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم     که دل به دست کمان ابروئیست کافر کیش

گوناگون

آورده اند که : روباهي دربيشه اي رفت آنجا طبلي ديد پهلوي درختي افکنده و هرگاه که باد بجستي شاخ درخت بر طبل رسيدي , آوازي سهمناک بگوش روباه آمدي . چون روباه ضخامت جثه  بديد و مهابت آواز بشنيد طمع دربست که گوشت و پوست فراخور آواز باشد , مي کوشيد تا آن را بدريد . الحق چربوي بيشتر نيافت. مرکب زيان در جولان کشيد و گفت : بدانستم که هرکجا جثه ضخيم تر و آواز آن هايل تر منفعت آن کمتر.
(کليله و دمنه )

امروز با حافظ (چهارشنبه 91/06/29)

چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد       كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد
تو نيز باده به چنگ آرو راه صحرا گير            كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

گوناگون

ای درویش!
 اصل همه عیب‏ها و بدی‏ها پر خوردن است و اندک خوردن آن نیست که روزی یا ده روز اندک خورد و آن‏گاه بسیار خورد که این چنین سودی نکند بلکه زیان کند. بعضی هستند که چند روز غذا کم خورند و چله گیرند و بعد از آن بسیار خورند؛ این چنین بی‏فایده است و عمر شریف ضایع کردن است.
 اندک خوردن آن باشد که بدان ثبات نمایند که از ثباتْ کارها گشاید و از بی‏ثباتی هیچ کاری نیاید.

 (عزیزالدین نسفی)

امروز با حافظ (سه شنبه 91/06/28)

                          ولادت حضرت معصومه (س) و روز ملی دختر گرامی باد
 خواب آن نرگس فتّان تو بي چيزي نيست     تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست
 از لبت شير روان بود كه من ميگفتم            اين شكر گرد نمكدان تو بي چيزي نيست

گوناگون

امروز با حافظ (دوشنبه 91/06/27)

بـــازآی ســـاقــیــا کــه هــواخــواه خــدمــتــم          مـــشــتــاق بــنــدگــی و دعــاگــوی دولــتــم
زان جـا کـه فـیـض جام سعادت فروغ توست          بــیــرون شــدی نــمــای ز ظــلــمــات حــیــرتـم

گوناگون

به دريايي در اوفتادم که پايانش نمي‌بينم
به دردي مبتلا گشتم که درمانش نمي‌بينم
در اين دريا يکي در است و ما مشتاق در او
ولي کس کو که در جويد که جويانش نمي‌بينم
چه جويم بيش ازين گنجي که سر آن نمي‌دانم
چه پويم بيش ازين راهي که پايانش نمي‌بينم
درين ره کوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليک اين کوي چون يابم که پيشانش نمي‌بينم
به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمي‌بينم
دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
که هر کو شمع جان جويد غم جانش نمي‌بينم
برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
که هر کو جان درو بازد پشيمانش نمي‌بينم

(عطار نيشابوري)

امروز با حافظ (یکشنبه 91/06/26)

بــیــا کــه رایــت مــنــصــور پــادشــاه رسـیـد          نــویـد فـتـح و بـشـارت بـه مـهـر و مـاه رسـیـد
جــمــال بــخــت ز روی ظــفـر نـقـاب انـداخـت          کــمــال عــدل بــه فــریــاد دادخـواه رسـیـد

گوناگون

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بيا اي چشم روشن بين که خورشيدي عجب زادم
ز هر چاک گريبانم چراغي تازه مي تابد
که در پيراهن خود آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذره ي من آفتابي نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونين زير اين آوار شب ، اما
دري زين دخمه سوي خانه ي خورشيد بگشادم
الا اي صبح آزادي به ياد آور در آن شادي
کزين شب هاي ناباور منت آواز مي دادم
در آن دوري و بد حالي نبودم از رخت خالي
به دل مي ديدمت وز جان سلامت مي فرستادم
سزد کز خون من نقشي بر آرد لعل پيروزت
که من بر درج دل مهري به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سايه ست
به بندي تن نخواهد داد هرگز جان آزادم

(هوشنگ ابتهاج .سايه)

امروز با حافظ (شنبه 91/06/25)

مــا بــی غـمـان مـسـت دل از دسـت داده‌ایـم          هــمــراز عــشــق و هــمـنـفـس جـام بـاده‌ایـم
بــر مــا بــســی کــمـان مـلـامـت کـشـیـده‌انـد          تــا کــار خــود ز ابــروی جــانـان گـشـاده‌ایـم

گوناگون

چون زلف توام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاکي در مستي و در پاکي
من چشم ترا مانم تو اشک مرا ماني
در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
داغي که نمي بيني دردي که نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت کو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد که نگرداني

(رهي معيري)

امروز با حافظ (پنجشنبه 91/06/23)

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش          دلـم از عـشـوه شـیـریـن شـکـرخای تو خوش
هـمـچـو گـلـبـرگ طـری هـست وجود تو لطیف          هـمـچـو سـرو چـمـن خـلـد سـراپـای تـو خوش

گوناگون

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بيدارش نماييد که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خويش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

امروز با حافظ (سه شنبه 91/06/21)

گر روم ز پيش فتنه ها برانگيزد               ور از طلب بنشينم بكينه برخيزد
 و گر به رهگذري يكدم از هواداري           چو گرد در پيش افتم چو باد برخيزد

گوناگون

آنچه كه در كوير زيبا مي رويد ، خيال است ! اين تنها درختي است كه در كوير خوب زندگي ميكند ميبالد و گل مي افشاند . گلهاي خيال! گلهائي همچون قاصدك ، آبي و سبز و كبود و عسلي . . . هريك به رنگ آفريدگارش به رنگ انسان خيال پرداز و نيز برنگ آنچه قاصدك بسويش پر مي كشد به رويش مي نشيند . خيال اين تنها پرنده نامرئي كه آزاد و رها همه جا دركوير جولان دارد. سايه پروازش تنها سايه اي است كه بر كوير مي افتد و صداي سايش بالهايش تنها سخني است كه ابدي بودن كوير را نشان ميدهد و آنرا ساكت تر مي نمايد؛ آري اين سكوت مرموز و هراس آميز كوير است كه در سايش بالهاي اين پرنده شاعر سخن ميگويد.
 (كوير- دكتر علي شريعتي)

امروز با حافظ (دوشنبه 91/06/20)

وقــت را غــنــیــمــت دان آن قـدر کـه بـتـوانـی          حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کــام بــخــشـی گـردون عـمـر در عـوض دارد          جــهـد کـن کـه از دولـت داد عـیـش بـسـتـانـی

گوناگون

نــکــو نــبــود بــه یــکــبــار تــرک مـا گـفـتـن          ز مــا بــریــدن و صـد شـکـوه بـرمـلـا گـفـتـن
نــظــر نــکــردن و از خـشـم روی تـابـیـدن          غــضــب نــمــودن و بــی‌وجــه نـاسـزا گـفـتـن
عــبــارتـی کـه بـه بـیـگـانـه کـس نـمـی گـویـد          ادب نـــکـــردن و در حــق آشــنــا گــفــتــن
نـشـان حـالـت شـب یـک بـه یـک ادا کـردن          حــدیــث مــســتــی مــا را بــدان ادا گــفـتـن
هــزار عــشــوه نــه یــک روز روزهــا کـردن          هــزار شــکــوه نــه یــکــبــار بــارهــا گـفـتـن
به سهو زلف‌ تو گفتم شبی که مشک‌ ختاست          هــنــوز خــجــلــتـم آیـد از آن خـطـا گـفـتـن
تــو گــفــتــه‌ایـی کـه چـه گـفـتـه اسـت قـاآنـی          بــه جــان تــو کـه مـلـولـم از آن چـهـا گـفـتـن

(قاآنی)

امروز با حافظ (یکشنبه 91/06/19)

ساقي بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت             كار چراغ خلوتيان باز در گرفت
 آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت       وين پيرسالخوده جواني زسرگرفت

گوناگون

چنان فشرده شب تيره پا که پنداري
هزار سال بدين حال باز مي ماند
به هيچ گوشه اي از چارسوي اين مرداب
خروس آيه آرامشي نمي خواند
چه انتظار سياهي
سپيده مي داند ؟

(فريدون مشيري)

امروز باحافظ (شنبه 91/06/18)

گرمن از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود        پيش پائي به چراغ تو ببينم چه شود
 يارب اندر كنف سايه آن سرو بلند                گرمن سوخته يكدم بنشينم چه شود

گوناگون

قـدرت بـخشش

در روزگاران قديم بانوى خردمندى كه به تنهايي و پياده سفر مي كرد در عبور از كوهستان سنگ گرانقيمتي را پيدا كرد.
روز بعد به مسافرى رسيد كه گرسنه بود. آن بانوى خردمند كيف خود را باز كرد و مقداري غذا به او داد ولي آن مسافر سنگ گرانقيمتى را در كيف بانوى خردمند ديد و از او خواست تا آن را به او بدهد و بانوى خردمند بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد.
مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسيار شادمان گشت.
او مي دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد كه مي تواند تا آخر عمر با خيال راحت زندگي بي دردسر و پرنعمتي را داشته باشد.
چند روزي گذشت ولي طمع مرد او را راحت نمي گذاشت و مرتب با خود مي گفت اگر او چنين سنگ باارزشي را به اين سادگي به من داد پس اگر از او مي خواستم بيش از اين به من مي داد.
بنابراين مرد بازگشت و با سختي فراوان آن بانو را پيدا كرد و سنگ گرانقيمت را به او بازگرداند و به او گفت: من خيلي فكر كردم و مي دانم كه اين سنگ چقدر ارزش دارد اما من او را به تو باز مي گردانم به اين اميد كه چيزي به من بدهي كه از اين سنگ باارزشتر باشد.
بانوى خردمند گفت: از من چه مي خواهي؟ مرد گفت: همان چيزي كه باعث شد به اين راحتي از اين همه ثروت چشم پوشي كني!
زن پاسخ داد: قناعت. به همين دليل است كه مي گويند افراد، ثروتمند و يا فقيرند به خاطر آنچه هستند نه آنچه دارند.
ما با آنچه بدست مي آوريم زندگي مي كنيم و با آنچه مي بخشيم يك زندگي مي سازيم.

امروز با حافظ (پنجشنبه 91/06/16)

دارم اززلف سياهش گله چندان كه مپرس    كه چنان زوشده ام بي سروسامان كه مپرس
كس باميد وفا ترك دل و دين مكناد            كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس

گوناگون

سليمان و مور
 حضرت سليمان(ع) از وادي موران گذر كرد. همه مورچه ها به خدمتگزاري پيش موكب سليمان آمدند. از قضا موري كه تل خاكي پيش لانه اش بود به محضر حضرت سليمان(ع) آمد. اين مور- پيش از رسيدن حضرت سليمان- سرگرم هموار كردن آن تل خاك بود.
 سليمان(ع) به مورگفت: تو را بي طاقت و زور مي بينم. اگر تو عمر نوح و صبر ايوب داشته باشي. نخواهي توانست اين تل خاك را از پيش لانه ات برداري:
 به بازوي چو تو كس نيست اين كار        ز تو اين تل نگردد ناپديدار
 مور پاسخ داد:
 تو منگر در نهاد و بُنيَت من          نگه كن در كمال نيت من
 من دلباخته مور ديگري هستم كه به من وعده وصال داده و گفته است: بايد اين تل را هموار كني و من:
 كنون اين كار را بسته ميانم         بجز اين خاك بردن مي ندانم
 اگر اين خاك گردد ناپديدار            توانم گشت وصلش را خريدار
 من تصميم دارم اين كار را كه دلخواه محبوب من است به پايان رسانم:
 عزيز!عشق از موري بياموز              چنين بينايي از مور بياموز
 به چشم خُرد منگر سوي موري        كه او را نيز در دل هست شوري

 (الهي نامه – عطار نيشابوری)

امروز با حافظ (چهارشنبه 91/06/15)

به جان او كه گرم دسترس بجان بودي        كمينه پيشكش بندگانش آن بودي
 بگفتمي كه بها چيست خاك پايش را         اگر حيات گرانمايه جاودان بودي

گوناگون

با خدا باش
 از یکی مشایخ نقل است که در بیابانی به گله گوسفندی رسیدم. شبان گله را دیدم که به نماز ایستاده و گرگی در میان گله می گردید و گوسفندان از او فرار نمی کردند و آن نیز آسیبی به گوسفندان نمی رسانید. تعجب کردم و توقف نمودم تا شبان از نماز فارغ شد به او گفتم : میان گرگ و گوسفند از کی صلح بر قرار شده است. گفت : از زمانی که من با خدای خود صلح نموده ام . خدای من گرگ را با گوسفندان من صلح داده است. گفتم مرا وصیتی کن . گفت : تو با خدا باش تا خدا با تو باشد.

 (کشکول منتظری)

امروز با حافظ (سه شنبه 91/06/14)

دل از من برد و روي ازمن نهان كرد        خدارا با كه اين بازي توان كرد
شب تنهائيم در قصد جان بود                خيالش لطف هاي بيكران كرد

گوناگون

امروز با حافظ (دوشنبه 91/06/13)

روزگــاریــســت کــه مـا را نـگـران مـی‌داری          مــخــلـصـان را نـه بـه وضـع دگـران مـی‌داری
گــوشــه چــشـم رضـایـی بـه مـنـت بـاز نـشـد          ایـن چـنـیـن عـزت صـاحـب نـظران می‌داری

گوناگون

تا روي دل آنسو کنم ، هردم به کويش رو کنم
با درد عشقش خو کنم ، چون مرغ حق کوکو کنم
ذاتش وجود و من عدم ، من حادثم او از قدم
من عابدم معبود او ، من ساجدم مسجود او  
من قاصدم مقصود او ، من از نمودم بود او
من خارم او يک شاخ گل ، من جزئم او هستي کل
من ساغر او ساقي مل  ،او ساز امکان من دهل
من رهنمودي بي خبر ، او شاهراه و راهبر
من طايري بي بال و پر ، او آسمان بحر و بر
من ذره او دنياي من ، من قطره او درياي من 
من عاشق و محبوب او ، من مست و شهر آشوب او
صيدم من و صياد او ، من بنده ام آزاد او  
ويران منم آباد او ، مجنون منم فرهاد او
من تيره روزي بينوا ، او مهرتابان هدي 
من ذره اي روشن نما ، او نوربخش ماسوا
حق حق زنم هوهو کنم تا ما و من را او کنم

(دکتر جواد نوربخش)

امروز با حافظ (یکشنبه 91/06/12)

چــو ســرو اگــر بــخــرامــی دمــی بـه گـلـزاری          خــورد ز غــیــرت روی تــو هــر گــلـی خـاری
ز کــفــر زلــف تــو هــر حــلــقــه‌ای و آشــوبــی          ز ســحـر چـشـم تـو هـر گـوشـه‌ای و بـیـمـاری

گوناگون

ثروتمند و فقير
روزي بهلول در قبرستان بغداد کله هاي مرده ها را تکان مي داد، گاهي پر از خاک مي کرد و سپس خالي مي نمود.
شخصي از او پرسيد: بهلول! با اين سر هاي مردگان چه مي کني؟
گفت: مي خواهم ثروتمندان را از فقيران و حاکمان را از زير دستان جدا کنم، لکن مي بينم همه يکسان هستند.

امروز با حافظ (شنبه 91/06/11)

گرمن از سرزنش مدعيان انديشم             شيوه مستي و زندي نزود از پيشم
زهد رندان نوآموخته راهي بدهيست         من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم

گوناگون

دزدي مـال و دزدي ديـن
گويند روزي دزدي در راهي، بسته اي يافت که در آن چيز گرانبهايي بود و دعايي نيز پيوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا اين همه مال را از دست دادي؟
گفت: صاحب مال عقيده داشت که اين دعا، مال او را حفظ مي کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دين.
اگر آن را پس نميدادم و عقيده صاحب آن مال، خللي مي يافت ؛
آن وقت من، دزد باورهاي او نيز بودم و اين کار دور از انصاف است ...

امروز با حافظ (جمعه 91/06/10)

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی                 شرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه                آب خضر ز نوش لبانت کنایتی

گوناگون

دلم گرفته خدا را تو دلگشايي کن
من آمدم به اميدت تو هم خدايي کن
به بوي دلکش زلفت که اين گره بگشاي
دلِ گرفته ما بين و دلگشايي کن
دلي چو آينه دارم نهاده بر سر دست
ببين به گوشه چشمي و خودنمايي کن
ز روزگار مياموز بي وفايي را
خداي را که دگر ترکِ بي وفايي کن
بلاي کينه دشمن کشيده ام اي دوست
تو نيز با دلِ من طاقت آزمايي کن
شکايتِ شبِ هجران که مي تواند گفت
حکايتِ دلِ ما با ني کسايي کن
بگو به حضرتِ استاد ما به يادِ توايم
تو نيز يادي از آن عهدِ آشنايي کن
نواي مجلس عشاق نغمه دل ماست
بيا و با غزلِ سايه همنوايي کن

(هوشنگ ابتهاج .سايه)

امروز با حافظ (پنجشنبه 91/06/09)

مخمور جم عشقم ساقي بده شرابي        پر كن قدح كه بي مي مجلس ندارد آبي
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد      مطرب بزن نوائي ساقي بده شرابي

گوناگون

رباعياتي از شيخ اجل سعدي شيرين گفتار:
 روزی گفتی شبی کنم دلشادت             وز بند غمان خود کنم آزادت
 دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت      وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟
 =========================================
آن یار که عهد دوستاری بشکست          می‌رفت و منش گرفته دامان در دست
 می‌گفت دگرباره به خوابم بینی             پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
 =========================================
شبها گذرد که دیده نتوانم بست             مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
 باشد که به دست خویش خونم ریزی     تا جان بدهم دامن مقصود به دست

امروز با حافظ (چهارشنبه 91/06/08)

نقدها را بوّد آيا كه عيّاري گيرند                     تا همه صومعه داران پي كاري گيرند
 مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار       بگذارند و خم طّرّه ياري گيرند

بـازمـانـدم در غـم و تـیـمـار او تدبیر چیست          بـازگـشـتـم عـاجـز انـدر کار او تدبیر چیست
بـاز خـون عـقـل و جـانم ریخت اندر عشق او          دیـدهٔ شـوخ‌کـش خـونـخـوار او تـدبیر چیست
بــاز بــار دیــگــرم در زیـر بـار غـم کـشـیـد          آرزوی لــعــل شــکـربـار او تـدبـیـر چـیـسـت
پیش از این عمری به باد عشق او بر داده‌ام          بـازگـشـتـم عـاشـق دیـدار او تـدبـیر چیست
در مــیــان مــحـنـت بـسـیـار گـشـتـم نـاپـدیـد          از غـم و انـدیـشـهٔ بـسـیـار او تـدبـیـر چیست
شــیــوهٔ عــهــدش دگـر بـا انـوری بـخـرنـد بـاز          خـویـشـتـن بفروخت در بازار او تدبیر چیست

(انوری)

امروز با حافظ (سه شنبه 91/06/07)

سـرم خـوش اسـت و بـه بانگ بلند می‌گویم          کـه مـن نـسـیـم حـیـات از پـیـالـه مـی‌جویم
عــبــوس زهــد بــه وجــه خــمـار نـنـشـیـنـد          مـریـد خـرقـه دردی کـشـان خـوش خـویم

گوناگون

شـاد کـن جان من، که غمگین است          رحـم کـن بـر دلم، که مسکین است
روز اول کـــه دیـــدمــش گــفــتــم:          آنــکـه روزم سـیـه کـنـد ایـن اسـت
روی بـــنـــمــای، تــا نــظــاره کــنــم          کــارزوی مــن از جــهـان ایـن اسـت
دل بـــیـــچــاره را بــه وصــل دمــی          شـادمـان کن، که بی‌تو غمگین است
بـی‌رخـت دیـن مـن هـمـه کـفـر اسـت          بـا رخـت کـفـر مـن هـمـه دیـن اسـت
گــه گــهــی یــاد کــن بــه دشــنـامـم          ســخــن تــلــخ از تـو شـیـریـن اسـت
دل بـــه تـــو دادم و نـــدانــســتــم          کـه تـو را کـبـر و نـاز چـنـدیـن اسـت
بـــــنـــــوازی و پـــــس بــــیــــازاری          آخر، ای دوست این چه آیین است؟
کــیــنــه بــگــذار و دلــنــوازی کــن          کــه عـراقـی نـه در خـور کـیـن اسـت

(عراقی)

امروز با حافظ (دوشنبه 91/06/06)

نـسـیـم صـبـح سـعادت بدان نشان که تو دانی          گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تـو پـیـک خـلـوت رازی و دیـده بـر سـر راهت          بـه مـردمـی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

گوناگون

بــتـی کـز طـرف شـب مـه را وطـن سـاخـت          ز ســنــبــل ســایــبـان بـر یـاسـمـن سـاخـت
نـه بـس بـود آنـکـه جزعش دل شکن بود          بــشــد یـاقـوت را پـیـمـان شـکـن سـاخـت
دروغ اســت آن کــجـا گـویـنـد کـز سـنـگ          فــروغ خــور عــقــیـق انـدر یـمـن سـاخـت
دل یــار اسـت سـنـگـیـن پـس چـه مـعـنـی          کـه عـشـق او عـقـیق از چشم من ساخت
مــن از دل آن زمــانــی دســت شــســتــم          کــه شـد در زلـف آن دلـبـر وطـن سـاخـت
کــنــون انـدوه دل هـم دل خـورد ز آنـک          هـلـاک خـویـشـتـن از خـویـشـتـن سـاخـت
بـــه کـــرم پـــیـــلـــه مــی‌مــانــد دل مــن          که خود را هم به دست خود کفن ساخت
ز خــاقــانــی چـه خـواهـد دیـگـر ایـن دل          نـه بـس کـورا بـه مـحـنـت مـمـتـحـن سـاخت

(خاقانی)

امروز با حافظ (یکشنبه 91/06/05)

زلف هزار دل به یک تار مو ببست                           راه هزار چاره گر از چهارسو ببست
تا عاشقان ببوی نسیمش دهند جان                       بگشود نافه یی و در آرزو ببست

گوناگون

تيز دوم تيز دوم تا به سواران برسم
نيست شوم نيست شوم تا بر جانان برسم
خوش شده ام خوش شده ام پاره آتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چونک به پايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفر است و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که به ميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که به پستي نرود
خاکي و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که به درمان برسم

(مولانا)

امروز با حافظ (شنبه 91/06/04)

باز آي ساقيا که هواخواه خدمتم                      مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
زان جا که فيض جام سعادت فروغ توست          بيرون شدي نماي ز ظلمات حريتم

گوناگون

گويند : روزي ناصرالدين شاه قاجار از اعتماد السلطنه وزير انطباعات پرسيد: در مملکت چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتماد السلطنه بي درنگ گفت: قربان، پزشک !
ناصرالدين شاه با تعجب گفت: دليل اين سخنت چيست؟
اعتمادالسلطنه گفت: جوابش را بعداً به عرض مي رسانم.
يک هفته بعد دستمالي زير چانه بست و دو سر آن را روي سرش گره زد و چنان نمود که دندانش درد مي کند. با همان حالت نزد شاه آمد.
شاه پرسيد: اعتماد السلطنه چه شده است؟ گفت: دندانم ورم کرده است.
فوراً يکي از درباريان گفت: شلغم جوشيده روي جايگاه آماس شده بگذاريد. ديگري گفت: هليله ي بادام علاج اين درد است. حاصل آنکه هرکس فراخور دانش خود چيزي تجويز کرد. اعتماد السلطنه به آرامي گره دستمال را باز کرد و گفت: قربان دندان من درد نمي کند. تنها خواستم عرضي که يک هفته پيش کردم تاييد شود که در مملکت، پزشک از همه چيز بيشتر است.

(خواندني هاي ادب فارسي - دکتر حلبي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 91/06/02)

صحن بستان ذوق بخش وصحبت ياران خوشست
                                                  وقت گل خوش بادكزوي وقت ميخواران خوشست
 ازصباهردم مشام جان ماخوش مي شود
                                                              آري آري طيب انفاس هواداران خوشست

گوناگون

                                                                     امثال و حكم
                                                                  حاجي حاجي مكه
 این عبارت يعني “حاجي حاجي را در مكه مي‏بيند“ در مواردي به كار مي‏رود كه كسي به عللي كم پيدا شده باشد و دير زماني به آشنايان و دوستان و فاميل سر نزده باشد و از ديده‏ها پنهان شده باشد و سال به سال او را توانند ديد. در گذشته كه برقراري ارتباط مانند امروز ميسر نيوده، مناسك حج فرصت مناسبي پيش مي‏آورده است براي ديدار دوستان، آشنايان و هموطنان كه مدت زيادي از ديدار هم محروم بوده‏اند. وقتي از سراسر كرة ارض، صه ايران براي حج عزيمت مي‏كردند از ديدار يكديگر مسرور مي‏شدند و هنگام خداحافظي عبارت “حاجي حاجي كه“ را بر زبان جاري مي‏ساختند. تا باز كي “حج“ دست دهد و به بهانة آن دوستان را زيارت كنند.

امروز با حافظ (چهارشنبه 91/06/01)

                            سالروز تولد ابن سینا و روز پزشک گرامی باد
ساقي بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت               كار چراغ خلوتيان باز در گرفت
 آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت       وين پيرسالخوده جواني زسرگرفت

گوناگون

                                          آشنايي با ماههاي سال :

                                                      شهریور

 شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه , در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء: (خشتر) که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از (ور) به معنی برتری دادن و(ئیریه) یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی : کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده .
 
این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات . چون نگهبانی فلزات با اوستا را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند. روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.