گوناگون
گويند : روزي ناصرالدين شاه قاجار از اعتماد السلطنه وزير انطباعات پرسيد: در مملکت چه چيز از همه بيشتر است؟ اعتماد السلطنه بي درنگ گفت: قربان، پزشک !
ناصرالدين شاه با تعجب گفت: دليل اين سخنت چيست؟
اعتمادالسلطنه گفت: جوابش را بعداً به عرض مي رسانم.
يک هفته بعد دستمالي زير چانه بست و دو سر آن را روي سرش گره زد و چنان نمود که دندانش درد مي کند. با همان حالت نزد شاه آمد.
شاه پرسيد: اعتماد السلطنه چه شده است؟ گفت: دندانم ورم کرده است.
فوراً يکي از درباريان گفت: شلغم جوشيده روي جايگاه آماس شده بگذاريد. ديگري گفت: هليله ي بادام علاج اين درد است. حاصل آنکه هرکس فراخور دانش خود چيزي تجويز کرد. اعتماد السلطنه به آرامي گره دستمال را باز کرد و گفت: قربان دندان من درد نمي کند. تنها خواستم عرضي که يک هفته پيش کردم تاييد شود که در مملکت، پزشک از همه چيز بيشتر است.
(خواندني هاي ادب فارسي - دکتر حلبي)
ناصرالدين شاه با تعجب گفت: دليل اين سخنت چيست؟
اعتمادالسلطنه گفت: جوابش را بعداً به عرض مي رسانم.
يک هفته بعد دستمالي زير چانه بست و دو سر آن را روي سرش گره زد و چنان نمود که دندانش درد مي کند. با همان حالت نزد شاه آمد.
شاه پرسيد: اعتماد السلطنه چه شده است؟ گفت: دندانم ورم کرده است.
فوراً يکي از درباريان گفت: شلغم جوشيده روي جايگاه آماس شده بگذاريد. ديگري گفت: هليله ي بادام علاج اين درد است. حاصل آنکه هرکس فراخور دانش خود چيزي تجويز کرد. اعتماد السلطنه به آرامي گره دستمال را باز کرد و گفت: قربان دندان من درد نمي کند. تنها خواستم عرضي که يک هفته پيش کردم تاييد شود که در مملکت، پزشک از همه چيز بيشتر است.
(خواندني هاي ادب فارسي - دکتر حلبي)
+ نوشته شده در شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:51 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ