سليمان و مور
 حضرت سليمان(ع) از وادي موران گذر كرد. همه مورچه ها به خدمتگزاري پيش موكب سليمان آمدند. از قضا موري كه تل خاكي پيش لانه اش بود به محضر حضرت سليمان(ع) آمد. اين مور- پيش از رسيدن حضرت سليمان- سرگرم هموار كردن آن تل خاك بود.
 سليمان(ع) به مورگفت: تو را بي طاقت و زور مي بينم. اگر تو عمر نوح و صبر ايوب داشته باشي. نخواهي توانست اين تل خاك را از پيش لانه ات برداري:
 به بازوي چو تو كس نيست اين كار        ز تو اين تل نگردد ناپديدار
 مور پاسخ داد:
 تو منگر در نهاد و بُنيَت من          نگه كن در كمال نيت من
 من دلباخته مور ديگري هستم كه به من وعده وصال داده و گفته است: بايد اين تل را هموار كني و من:
 كنون اين كار را بسته ميانم         بجز اين خاك بردن مي ندانم
 اگر اين خاك گردد ناپديدار            توانم گشت وصلش را خريدار
 من تصميم دارم اين كار را كه دلخواه محبوب من است به پايان رسانم:
 عزيز!عشق از موري بياموز              چنين بينايي از مور بياموز
 به چشم خُرد منگر سوي موري        كه او را نيز در دل هست شوري

 (الهي نامه – عطار نيشابوری)