من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بيا اي چشم روشن بين که خورشيدي عجب زادم
ز هر چاک گريبانم چراغي تازه مي تابد
که در پيراهن خود آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذره ي من آفتابي نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونين زير اين آوار شب ، اما
دري زين دخمه سوي خانه ي خورشيد بگشادم
الا اي صبح آزادي به ياد آور در آن شادي
کزين شب هاي ناباور منت آواز مي دادم
در آن دوري و بد حالي نبودم از رخت خالي
به دل مي ديدمت وز جان سلامت مي فرستادم
سزد کز خون من نقشي بر آرد لعل پيروزت
که من بر درج دل مهري به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سايه ست
به بندي تن نخواهد داد هرگز جان آزادم

(هوشنگ ابتهاج .سايه)