از نور حرف میزنم

هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور
من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم
پيغام صبحدم را
 با شعرهاي روشن
  پرواز مي دهم .
انبوه خفتگان را
با نغمه هاي شيرين
 آواز مي دهم
از نور حرف مي زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .
اما در ازدحام خيابان
گم مي شود صداي من و نغمه هاي من .
گويند اين و آن :
 ” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان  !
 بي حاصل است اين همه فرياد
 در گوش هاي كر  !
 ديوانه حرف مي زند از نور
با موش هاي كور  !  “
 بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز مي دهم .
پيغام صبحدم را
پرواز مي دهم
هر سو كه مي روم
در گوش اين و آن
حتي در ازدحام خيابان
از نور حرف مي زنم ،
  از نور ...

( فریدون مشیری)