گرم باز آمدي محبوب سيم اندام ســــنگين دل
 گل از خارم برآوردي و خار از پا و پا از گِل

 اَيا باد سحرگاهي! اگر اين شب روز مي‌خواهي
از آن خورشيد خرگاهي برافکن دامن محمــــــــل

 گروهي همنشين من خلاف عقل و دين من
 بگيرند آستينِ من که دست از دامنش بگسـل

 ملامتگوي عاشق را چه گويد مردم دانــــا
 که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

 ز عقل انديشه‌ها زايد که مردم را بفرســـــايد
 گرت آسودگي بايد برو عاشق شو اي عاقل