درد من هیچ دوا نپذیرد     زانکه حسن تو فنا نپذیرد

گر من از عشق رخت توبه کنم    هرگز آن توبه خدا نپذیرد

از لطافت که رخت را دیدم    نقش تو دیدهٔ ما نپذیرد

نتوانم که تو را بینم از آنک    چشم خفاش ضیا نپذیرد

گرچه زلف تو دل ما می‌خواست    سر گرفته است عطا نپذیرد

ما بدادیم دل اما چه کنیم   اگر آن زلف دوتا نپذیرد

عطار