ثروتمند و فقیر

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود.

شخصی از او پرسید: بهلول! با این سر های مردگان چه می کنی؟

گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیر دستان جدا کنم، لکن می بینم همه یکسان هستند.



خواب سبک و سنگین

بهلول را گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟

گفت: سبک بودن اندیشه.

هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد.

 

عقل و جنون

کسی بهلول را گفت: تا چند می خواهی در جنون باشی؟

لحظه ای بخود آی و راه عقل در پیش گیر.

بهلول گفت: بدنبال عقل رفتن خیلی جنون می خواهد.

 

زندگی انسان ها

بهلول را پرسیدند: حیات آدمی را در مثال به چه ماند؟

بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه، که از یک طرف: سن بالا می رود و از طرف دیگر زندگی پایین می آید.

 

نقطه مشترک انسان ها

بهلول را پرسیدند: انسان ها در روی زمین، در کدامین چیز مشترکند؟

گفت: در روی زمین، چنین چیزی نتوان یافت. اما در زیر زمین خاک سرد و تیره.

گورستان مشترک  همه افراد بشر است.

 

عاقلان و دیوانگان

بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند: دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.

گفت: دیوانه های شهر آنقدر زیادند که نمی شود شمرد.

 اگر بخواهید: عاقلان و خردمندان را برای شما می شمارم.