گوناگون
در اين جهان گرد و فراخ . کم آدمي رهاست ، آزاد است . هر تنابنده گرفتار در گرفتار است . پنداري مردمان در تار عنکبوتي بي پايان گرفتار آمده اند . هر تن ، بنديِ تني ديگر، چيز ديگر . شانه هايشان بسته شده است . دستهايشان بسته شده است . مغزهايشان ، زبانهايشان بسته شده است . بسا صدسالگاني ، درون همان چارديواري که پاي برخشت نهاده اند ، سر بر خشت مي گذارند ؛ بندي خشت ديوار . بسا مردماني که همه عمر خود در فراز بردن ديوار پيرامون خود ، روزگار به سر مي برند ، بندي ديوارهاي بلند . بسا کساني که تو مي شناسي بر ديگچه هاي سکه خود ، اژدها وش چمبر زده اند ، بندي خون ناچاران . بساگرفتاران . بسي گرفتاران . يکي به کندوي خود ، يکي به انبار خود . يکي به دست و يکي به آيش. يکي به گله ، يکي به چوبدست گله . اربابان به غارت و آن ديگران به غارت شدن . دهقان به خاک کهنه اين خاک ، نان شب و قرض و به دسته بيلش بسته است . چوپان به شب دراز و ستاره . چوبدار به پشم و پوست . پيله ور به همه . به هر سوي . همه به هم . چنان که خارها ، درمنه ها ، درختها ، گلها و قارچها به زمين و آفتاب و هوا بسته اند .
توري است تنيده در هم اين زندگاني ، درويش !(کليدر - ج 1- محمود دولت آبادي)
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 6:21 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ