گوناگون
بيار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزم
که بوي دوست ميآرد نسيم باد نوروزم
به عشقم سرزنش کردي ،ببين آن روي را امشب
که عذرم خود ترا گويد که: من روشنتر از روزم
مگو احوال درد من به پيش هر هوسبازي
که جز عاشق نميداند حکايتهاي مرموزم
رها کن، تا بميرد شمع پيش او ز رشک امشب
که چون بايد ز عکس او دگر بارش بر افروزم
رقيب از رشک من هر دم گريبان گو: بدر بر خود
که من چشم از جمال او نميدانم که: بردوزم
من مفلس نميخواهم جلوس تخت فيروزه
که از رخسار او، حالي، جليس بخت پيروزم
نگارينا، چه بد کردم؟ که نيک از من شدي غافل
نه نيکست اين که آزردي به گفتار بد آموزم
من از حيرت نميدانم حديث خويشتن گفتن
ز قول اوحدي بشنو سخنهاي جگر سوزم
(اوحدي مراغه اي )
که بوي دوست ميآرد نسيم باد نوروزم
به عشقم سرزنش کردي ،ببين آن روي را امشب
که عذرم خود ترا گويد که: من روشنتر از روزم
مگو احوال درد من به پيش هر هوسبازي
که جز عاشق نميداند حکايتهاي مرموزم
رها کن، تا بميرد شمع پيش او ز رشک امشب
که چون بايد ز عکس او دگر بارش بر افروزم
رقيب از رشک من هر دم گريبان گو: بدر بر خود
که من چشم از جمال او نميدانم که: بردوزم
من مفلس نميخواهم جلوس تخت فيروزه
که از رخسار او، حالي، جليس بخت پيروزم
نگارينا، چه بد کردم؟ که نيک از من شدي غافل
نه نيکست اين که آزردي به گفتار بد آموزم
من از حيرت نميدانم حديث خويشتن گفتن
ز قول اوحدي بشنو سخنهاي جگر سوزم
(اوحدي مراغه اي )
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:15 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ