امروز با حافظ (پنجشنبه 89/10/30)

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم               وین نقش زرق را خط بطلان بسرکشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم                 دلق ریا به آب خرابات برکشیم

گوناگون

داستان چوپان و امام زاده
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را که چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديک است که بيفتد و دست و پايش بشکند.
در حال مستاصل شد.... از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:اي امام زاده خدا راضي نمي شود که زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي...نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.وقتي که نزديک تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي کني؟آنها را خودم نگهداري مي کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي کمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بي مزد نمي شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه کشکي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يک غلطي کرديم ، غلط زيادي که جريمه ندارد.

(برگرفته از : کتاب کوچه ، احمد شاملو)

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/10/29)

بدام زلف تو دل مبتلای خویشتن است       بکش بغمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت بدست نیاید مراد خاطر ما                  بدست باش که خیری بجای خویشتن است

گوناگون

سيد امام قاضي در بخارا چنين حكايت كرد كه وقتي در سمرقند به سوي سراي قدرطمغاج خان مي رفت. ناگاه در راه امام محمد نصر، كه از جمله افراد علماي سمرقند بود، پيش من آمد. از اسب فرود آمدم و او را خدمت كردم. گفت: به نزديك خان مي روي؟
گفتم: آري.
گفت: پيغام من به وي رسان و بگوي كه آنچه به دست كسان تو مي رود، يا مي داني يا نمي داني. اگر مي داني و خاموش مي باشي واي بر تو ؛ و اگر نمي داني واي بر ما، كه ما را سلطاني است كه از حال رعيت خود خبر ندارد.
چون اين پيغام بگزاردم او بسيار بگريست و اساس عدل محكم تر نهاد، و بناي سياست افراشته گردانيد.

(جوامع الحكايات)

امروز با حافظ (سه شنبه 89/10/28)

هر نکته که گفتم در وصف آن شمائل             هر کو شنید گفتا لله درّ قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول           آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

گوناگون

خانمانسوز بود، آتش آهی گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بیخبر خفته براهی گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
بعزیزی رسد افتاده بچاهی گاهی
هستیم سوختی ازیکنظرای اختر عشق   
آتش افروز شود برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب   
بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی
اشک در چشم، فریبنده ترت می بینم
در دل موج ببین صورت ماهی گاهی
زرد رویی نبود عیب ،مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی گاهی

(معینی کرمانشاهی)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/10/27)

بارها گفته ام و بار دگر میگویم                 که من دلشده این ره نه بخود می پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند         آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

گوناگون

وه چه بیگانه گذشتی نه کلامی نه سلامـــی
نـه نگاهـــی به نویـدی ، نه امیــدی به پیامی
رفتــی آن گونـه که نشناختم از فـرط لطافت
کاین تویی یا که خیال است ،از این هر دو کدامی؟
روزگاری شد و گفتم که شد آن مستی دیرین
باز دیدم که همان باده ی جامی و مدامی
همه شوری و نشاطی،همه عشقی و امیدی
همه سحری و فسونی ، همه نازی و خرامی
آفتاب منی! افسوس! که گرمی ده غیری
بامداد منی ای وای!که روشنگر شامی
خفته بودم که خیال تو به دیدار من آمد
کاش آن دولت بیدار مرا بود دوامی

(محمد رضا شفیعی کدکنی)

امروز با حافظ (یکشنبه 89/10/26)

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد          که بود ساقی و این باده از کجا آورد
تو نیز باده بچنگ آر و راه صحرا گیر         که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

گوناگون

*حکايت سليمان ونگين انگشتري او*
هيچ گوهر رانبود آن سروري
کان سليمان داشت در انگشتري
چون سليمان کرد آن گوهر نگين
زير حکمش شد همه روي زمين
چون سليمان ملک خود چندان بديد
جمله‌ي آفاق در فرمان بديد
گفت چون اين مملکت وين کار و بار
زين قدر سنگ است دايم پايدار
من نمي‌خواهم که در دنيا و دين
بازماند کس به ملکي هم چنين
پادشاها من به چشم اعتبار
آفت اين ملک ديدم آشکار
هست آن در جنب عقبي مختصر
بعد ازين کس را مده هرگز دگر
من ندارم با سپاه و ملک کار
مي‌کنم زنبيل بافي اختيار
گرچه زان گوهر سليمان شاه شد
آن گهر بودش که بند راه شد
آن گهر چون با سليمان اين کند
کي چو تو سرگشته را تمکين کند
چون گهر سنگيست چندين کان مکن
جز براي روي جانان جان مکن
دل ز گوهر برکن اي گوهر طلب
جوهري را باش دايم در طلب

(منطق الطير - عطار نيشابوري)

امروز با حافظ (شنبه 89/10/25)

طایر دولت اگر باز گذاری بکند                یار باز آید و با وصل قرار بکند
دیده را دستگه در و گهر گرچه نماند        بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

گوناگون

ابن اثير، مجدالدين ابوالسعادات، مؤلف جامع الاصول و النهايه در زمينه حديث، از بزرگاني بود كه نزد پادشاهان منزلتي به جا داشت و منصب هاي مختلفي را به عهده گرفته بود. تا اين كه بيماريي عارض وي شد كه دست و پايش از كار باز ماند. به همين سبب نيز ترك مشاغل خويش گفت و از آميزش مردم ببريد خانه نشين شد. اما رؤسا همچنان به خانه اش آمد و رفت مي كردند. تا اين كه طبيي به نزدش آمد و درمان وي را عهده دار شد. اما زماني كه درمانش كرد و نزديك شد سلامتيش را بازيابد، مقداري طلايش داد و گفت: براه خويش رو.
ياران، سرزنشش كردند و پرسيدند كه نمي گذاريش تا شفاي كامل حاصل آيد؟
گفت: زماني كه عافيت يابم، به منصبم خوانند و ناگزير بدان گردن نهم.
ما تا زماني كه بيمارم، به كار مناصب حكومتي نمي آيم و از اين رو اوقاتم را صرف تكميل خويش و خواندن كتب علمي مي كنم و با ايشان در كاري كه خشنودشان مي سازد، اما خدا را ناخشنود مي كند، يار نمي گردم. وي ناتواني جسمش را برگزيد تا بدان از برگماشتگي در مناصب مانع شود و در آن مدت كتاب جامع الاصول و نهايه و جز آنها را برشته تحرير در آورد.

امروز با حافظ (جمعه 89/10/24)

خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدم            بصورت تونگاری ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم         بگرد سرو خرامان دامنت نرسیدم

گوناگون

با تیشه خیال تراشیده ام تو را
در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را
از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را
هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمام گل ها بوییده ام تو را
رویای آشنای شب و روز عمر من!
در خواب های كودكی ام دیده ام تو را
از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را
زیبا پرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را
با آنكه جز سكوت جوابم نمی دهی
در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را
از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را

(قیصر امین پور)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/10/23)

خواب آن نرگس فتان تو بی چیز نیست              تاب آن زلف پریشان تو بی چیز نیست
از لبت شیر روان بود که من میگفتم               این شکر گرد نمکدان تو بی چیز نیست

گوناگون

تاثير همنشين
لاشک، با هر چه نشيني و با هر چه باشي، خويِ او گيري.
در کُه نگري، در تو پَخسيدگي در آيد.
در سبزه و گُل نگري، تازگي درآيد.
زيرا همنشين تو را درعالَمِ خويشتن کشد.
و از اين روست که تلاوت قرآن دل را صاف مي کند.
زيرا از انبيا ياد کني و احوالِ ايشان، صورتِ انبيا بر روحِ تو جمع شود و همنشين شود

(مناقب العارفين - شمس الدين محمد افلاکي )

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/10/22)

   سالروز ولادت امام موسی کاظم(ع) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع          شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن           بنماید رخ گیتی به هزاران انواع

گوناگون

از زلال گفتار امام موسی کاظم(ع) :
* بكوشيد كه اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:1 ـ قسمتى براى مناجات با خدا، 2 ـ قسمتى براى تهيّه معاش، 3 ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد كه عيبهاى شما را به شما مىفهمانند و در دل به شما اخلاص مىورزند، 4 ـ و قسمتى را هم در آن خلوت مىكنيد براى درك لذّتهاى حلال [و تفريحات سالم] و به وسيله انجام اين قسمت است كه بر انجامِ وظايف آن سه قسمت ديگر توانا مىشويد.
* همنشينى اهل دين، شرف دنيا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خيرخواه، يُمن و بركت و رشد و توفيق از جانب خداست، چون خردمند خيرخواه به تو نظرى داد، مبادا مخالفت كنى كه مخالفتش هلاكت بار است.
* از كبر و خودخواهى بپرهيز، كه هر كسى در دلش به اندازه دانه اى كبر باشد، داخل بهشت نمىشود.
* امانتدارى و راستگويى، سبب جلب رزق و روزى اند، و خيانت و دروغگويى، سبب جلب فقر و دورويى.

امروز با حافظ (سه شنبه 89/10/21)

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم            ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بینادم بخواهد برد          لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

گوناگون

حكايت ديدار خدا
صاحب كمالي مي گفت: آن گاه كه مي بينم شب در پيش است به خود مي گويم با پروردگار تنها خواهم ماند. و آن گاه كه مي بينم صبحدم نزديك است، از فرط ناخشنودي ديدار كساني كه مرا از خداوند باز مي دارند، اندوهناك مي شوم.

(كشكول شيخ بهائي)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/10/20)

یارب آن آهوی مشکین بختن باز رسان            وان سهی سرو خرامان بچمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنواز                      یعنی آن جان ز تن رفته بتن بازرسان

گوناگون

حكايت حضرت موسي و عزرائيل
موقعي که عزرائيل(ع) براي گرفتن جان حضرت موسي(ع) به بالين او آمد، موسي(ع) به عزرائيل گفت: اول برو به خداوند عرض کن که موسي گويد: آيا هيچ دوستي جان دوست خود را مي گيرد؟
عزرائيل نزد حضرت احديت رفت و پيغام حضرت موسي(ع) را عرض کرد، خداوند فرمود: به موسي بگو هيچ ديده اي دوستي ديدار دوست خود را نخواهد؟

امروز با حافظ (یکشنبه 89/10/19)

جز آستان توام در جهان پناهی نیست          سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیاندازم               که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست

گوناگون

حكايت حکيم طماع
قصابي در حال کوبيدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه اي از استخوان پريد گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبيب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند. طبيب ران گوشت را ديد طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که يکي به او محتاج شده بايد بيشتر از پهلوي او بخورد بنابراين مرهمي روي زخم گذاشت و استخوان را نکشيد. زخم موقتا آرام شد. قصاب به خانه رفت. فردا مجددا درد شروع شد به ناچار ران گوشتي برداشت و نزد طبيب رفت. باز هم طبيب ران گوشت را گرفت و همان کار ديروز را کرد تا چندين روز به همين منوال گذشت تا يک روز که قصاب به مطب مراجعه کرد طبيب نبود اما شاگرد طبيب در دکان بود. قصاب مدتي منتظر شد اما طبيب نيامد. بالاخره موضوع را با شاگرد بيان کرد. شاگرد طبيب بعد از معاينه کوتاهي متوجه استخوان شد و با دو ناخن خود استخوان را از لاي زخم کشيد و مرهم گذاشت و قصاب رفت. بعد از مدتي طبيب آمد از شاگرد پرسيد. کسي مراجعه نکرد. گفت چرا قصاب باشي آمد.
طبيب گفت: تو چه کردي؟ شاگرد هم موضوع کشيدن استخوان را گفت. طبيب دو دستي بر سرش زد و گفت: اي نادان آن زخم براي من نان داشت تو چطور استخوان را ديدي نان را نديدي.
گرچه لاي زخم بودي استخوان
ليک اي جان در کنارش بود نان

( بهارستان جامي )

امروز با حافظ (شنبه 89/10/18)

   ولادت با سعادت امام محمد باقر(ع) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم .
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن            تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند             گونه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن

گوناگون

از زلال گفتار امام محمد باقر(ع) :
1- چه بسا شخص حريص بر امري از امور دنيا، که بدان دست يافته و باعث نافرجامي و بدبختي او گرديده است، و چه بسا کسي که براي امري از امور آخرت کراهت داشته و بدان رسيده، ولي به وسيله آن سعادتمند گرديده است.
2- خداوند دوست ندارد که مردم در خواهش از يکديگر اصرار ورزند، ولي اصرار در خواهش از خودش را دوست دارد.
3- از سستي و بي قراري بپرهيز، که اين دو، کليد هر بدي مي‌باشند، کسي که سستي کند، حقي را ادا نکند، و کسي که بي قرار شود، بر حق صبر نکند.
4- خداوند بنده مؤمنش را با بلا مورد لطف قرار مي‌دهد، چنانکه سفر کرده اي براي خانواده خود هديه مي‌فرستد، و او را از دنيا پرهيز مي‌دهد، چنانکه طبيب مريض را پرهيز مي‌دهد.
5- خداوند عزوجل کسي را که در ميان جمع، بدون ناسزاگويي شوخي کند، دوست دارد.

امروز با حافظ (جمعه 89/10/17)

ای غایت از نظر به خدا می سپارمت          جانم بسوختی و بدل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک                باور مکن که دست ز دامن بدارمت

گوناگون

به دنبال تو مي گردم نمي يابم نشانت را
بگو بايد کجا جويم مدار کهکشانت را
تمام جاده را رفتم غباري از سواري نيست
بيابان تا بيابان جسته ام رد نشانت را
نگاهم مثل طفلان زير باران خيره شد بر ابر
ببيند تا مگر در آسمان رنگين کمانت را
کهن شد انتظار اما به شوقي تازه, بال افشان
تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را
کرامت گر کني اين قطره ناچيز را شايد
که چون ابري بگردم کوچه هاي آسمانت را
الا اي آخرين طوفان! بپيچ از شرق آدينه
که دريا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را

(حسين اسرافيلي)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/10/16)

یارب سببی ساز که یارم بسلامت        باز آید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید             تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

گوناگون

درد سري مي‌دهيم باد صبا را
تا برساند به دوست قصه‌ي ما را
برسر کويش گذر کند به تاني
با لب لعلش سخن کند به مدارا
پيرهن ما قبا کند به نسيمش
برکند از ما دگر به مژده قبا را
مرهم اين ريش کرد نيست، که عمري
سينه سپر بوده‌ايم زخم بلا را
دنيي و دين کرده‌ايم در سر کارش
گردن و سر مي‌نهيم تيغ و قفا را
اي بت نامهربان، بيا و بياموز
از سخن من حديث مهر و وفا را
پاي چنين سرزنشت‌ها چو نداري
دست مزن عاشقان بي سرو پارا
عيب زبوني نه لايقست،گر از خود
دفع ندانست کرد تيغ قضا را
اوحدي، از من بدار دست ملامت
من چه کنم؟ کين ارادتست خدا را

(اوحدي)

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/10/15)

دوستان دختر زر توبه ز مستوری کرد              شد سوی محتسب و کار بدستوری کرد
آمد از پرده بمجلس عرقش پاک کنید                 تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد

گوناگون

قدري بخند و ازرخ قمري نماي ما را!
سخني بگوي و از لب شکري نماي مارا
سخني چو گوهر تر صدف لب تو دارد
سخن صدف رها کن گهري نماي مارا
منم اندرين تمنا که بينم ازتو مويي
چو صبا خرامش کن کمري نماي مارا
ز خيال طره‌ي تو چو شب ! ست روز عمرم
بکر شمه خنده‌يي زن سحرنماي مارا
بزبان خويش گفتي که گذر کنم بکويت
مگذر ز گفته‌ي خود گذري ماي ما را
چو منت هزار عاشق بوداي صنم وليکن
بهمه جان چو خسرو دگري نماي مارا

( اميرخسرو دهلوي)

امروز با حافظ (سه شنبه 89/10/14)

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید            حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
بوقت سرخوشی از آه و ناله عشاق        بصوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید

گوناگون

به كجاها برد اين اميد ما را
به كجا  برد ما را
نشد اين عاشق سرگشته صبور
نشد اين مرغك پربسته رها
به كجا مي رود يارا
به كجا مي برد ما را 
ره اين چاره ندانم به خدا به خدا
نشود دل نفسي از تو جدا به خدا
به هوايت همه جا در همه حال
به اميدي بگشايم شب و روز پرو بال
غم عشقت دل ما را
به كجاها برد يارا .

(کاست دلشدگان- استاد شجریان)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/10/13)

دل ما بدور رویت ز چمن فراغ دارد           که چو سرو پای بندست و چو لاله داغ دارد
سر ما فرو نیاید بکمان ابروی کس           که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

گوناگون

ز خاک کوي تو هر خار سوسني است مرا
به زير زلف تو هر موي مسکني است مرا
براي آنکه ز غير تو چشم بردوزم
به جاي هر مژه بر چشم سوزني است مرا
ز بسکه بر سر کوي تو اشک ريخته‌ام
ز لعل در بر هر سنگ دامني است مرا
فلک موافقت من کبود درپوشيد
چو ديد کز تو بهر لحظه شيوني است مرا
از آن زمان که ز تو لاف دوستي زده‌ام
بهر کجا که رفيقي است دشمني است مرا
هر آنکه آب من از ديده زير کاه تو ديد
يقين شناخت که بر باد خرمني است مرا
به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقاني
اگر نه بام فلک خوش نشيمني است مرا

 (خاقاني)

امروز با حافظ (یکشنبه 89/10/12)

فاتحه چو آمدی بر سر خسته بخوان              لب بگشا که میدهد لعل لبت بمرده جان
آنکه بپرسش آمد و فاتحه خواند و میرود        گو نفسی که روح را میکنم از پیش روان

گوناگون

عشق ِ رميده
در پاي آن چنار ِ کهن ، کز بسي زمان
سر بر کشيده يکه و تنها ميان دشت
عشقي رميده ، رفته ز افسردگي به خواب
غمگين ز سر گذشت
غوغا کنان ، گروه ِ کلاغان به شامگاه
سوي ِ درخت ِ گمشده پرواز مي کنند
پر مي زنند و از پي ِ خواب ِ شبانگهان
آواز مي کنند
شب مي رسد گرفته و سنگين نفس ز دور
سوسو زنان ، ستاره نظر مي کند به خاک
وندر سکوت ِ شامگهان ، ژرف حالتيست
آرام و سهمناک
گهگاه ، از ميانِ يکي ابر ِ تيره رنگ
برقي به چشم مي رسد از کوهسار ِ دور
وز گوشه ي سياه ِ يکي دخمه سايه اي
سر مي کشد ز گور
آنجا ، کنار ِ قلعه ي ويران و دوردست
افروختست دختر ِ شبگرد ، آتشي
او خود به خواب رفته و نالان بگرد ِ او
روح ِ مشوشي
باد از فراز ِ کوه ، خروشان و تند خيز
مي افکند به خاک ، چنار ِ خميده را
مي پيچدش به شاخه و بيدار مي کند
عشق ِ رميده را

(فریدون توللی)

امروز با حافظ (شنبه 89/10/11)

سحرگاهان که مخمور شبانه            گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مي           ز شهر هستي اش کردم روانه

گوناگون

 به مويي بسته صبرم، نغمه تار است پنداري
دلم از هيچ مي لرزد، دل يار است پنداري
به تحريک نسيمي خاطرم آشفته مي گردد
به خود رايي، سر زلفين دلدار است پنداري
نه پندم مي دهد سودي، نه کارم راست بهبودي
دلي دارم که هر امسال او پار است پنداري
ننوشم تا قدح، بر من دري ازغيب نگشايد
کليد روزنم در دست خمار است پنداري
به نوعي طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان، دامان کُهسار است پنداري
فلک را ديده ها بر هم نمي آيد شب از کينم
چنان هشيار مي خوابد که بيدار است پنداري
نظيري بوالعجب شيرين و نازک نکته مي آري!
ترا شکّر به خرمن، گل به خروار است پنداري

(نظيري نيشابوري )

امروز با حافظ (جمعه 89/10/10)

سالروز شهادت سید الساجدین امام زین العابدین (ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد                        حالتی رفت که محراب بفریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار           کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

گوناگون

در طلب عاقبت به خيري
اي که يادت يادکنندگان را شرف است، و شکرت شکرگزاران را کامروايي است، و اي که فرمانبرداريت براي فرمانبرداران نجات و رهائي است، بر محمد و الش درود فرست، و دلهاي ما را به ياد خودت از هر ياد، و زبان ما را به شکر خودت از هر شکر و اعضايمان را به طاعت خودت از هر طاعت مشغول دار، و اگر براي ما فراغتي از کار مقدر کرده‏اي پس ان را فراغت همراه با سلامتي قرار ده تا در دنبال ان هيچ وبالي به ما نرسد، و در ان فراغت ملالتي به دامن حيات ما ننشيند، تا نويسندگان اعمال زشت از نزد ما با دفتري خالي از کردار بد برگردند، و نويسندگان خوبيها به سبب انچه از حسنات ما نوشته‏اند شادان و مسرور باز ايند، و چون روزگار حياتمان سپري شود، و رشته زندگيمان بگسلد، و ان دعوت تو (مرگ) که از خودش و اجابتش گزيري نيست ما را فراخواند، پس بر محمد و الش درود فرست، و پايان انچه را که نويسندگان پرونده بر ما مينويسند توبه‏اي مقبول قرار ده که بعد از ان ما را بر معصيتي که کرده‏ايم و نافرمانيي که مرتکب شده‏ايم توبيخ و سرزنش نکني، و پرده‏اي که بر ما پوشانده‏اي در برابر ديده حاضران از روي کار ما برمدار، در روزي که اخبار بندگانت را اشکار ميسازي، زيرا که تو نسبت به هر که تو را بخواند مهرباني، و تقاضاي هر که تو را صدا بزند اجابت کننده‏اي

(صحيفه سجاديه- دعاي يازدهم)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/10/09)

گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود             تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنراست           حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود

گوناگون

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/10/08)

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست      چشم میگون و لب خندان دل خرم با اوست
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی             او سلیمان زمانست که خاتم با اوست

گوناگون

اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد
 آه از دمي که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
 امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد
 خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيدي که از کمندت ازاد رفته باشد
از آه دردناکي سازم خبر دلت را
وقتي که کوه صبرم بر باد رفته باشد
 رحم است بر اسيري کز گرد دام زلفت
با صد اميدواري ناشاد رفته باشد
 شادم که از رقيبان دامن کشان گذشتي
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزين است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

(حزين لاهيجي )

امروز با حافظ (سه شنبه 89/10/07)

آنکه از سنبل او غالیه تابی دارد                باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
از سر کشته خود میگذری همچون باد           چه توان کرد که عمرست و شتابی دارد

گوناگون

چنين شنيدم که لطف يزدان به روي جوينده در نبندد
دري که بگشايد از حقيقت بر اهل عرفان دگر نبندد
چنين شنيدم که هر که شبها نظر ز فيض سحر نبندد
ملک ز کارش گره گشايد فلک به کينش کمر نبندد
دلي که باشد به صبح خيزان عجب نباشد اگر که هر دم
دعاي خود را به کوي جانان به بال مرغ سحر نبندد
اگر خيالش به دل نيايد سخن نگويم چنان که طوطي
جمال آيينه تا نبيند سخن نگويد خبر نبندد
ز تير آه چو ما فقيران شود مشبّک اگر که شبها
فلک ز انجم زره نپوشد قمر زهاله سپر نبندد
بر شهيدان کوي عشقش به سرخ رويي علم نگردد
به رنگ لاله کسي که داغ غمش به لخت جگر نبندد
کجا تواند كسي درين ره دم از مقامات عاشقي زد
هر آن که نالد به ناله ني چو ني به صد جا كمر نبندد

(صفاي اصفهاني)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/10/06)

روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم        در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
تا که اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام        در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم

گوناگون

گرماي تموز از دل پردرد شماست
سرماي زمستان تبش سرد شماست
اين گرمي و سردي نرسد با صدپر
بر گرد جهانيکه در او گرد شماست

(مولوی)

امروز با حافظ (یکشنبه 89/10/05)

ز دست کوته خود زیر بارم                که از بالا بلندان شرمسارم
مگر زنجیر موئی گیردم دست            وگرنه سر بشیدائی بر آرم

گوناگون

عشق 
عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود

(فریدون مشیری)

امروز با حافظ (شنبه 89/10/04)

چو باد عزم سر کوي يار خواهم کرد            نفس ببوي خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد          بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

گوناگون

خويشتن را من نيك ميدانم كيم
روزي آدم پست و تنگ نظري به درويشي گفت: تو را كسي اين جا نمي شناسد. درويش گفت : اگر مردم عامي مرا نشناسند. من خودم را خوب مي شناسم. اگر كار برعكس بود يعني مردم مرا مي شناختند و من در شناختن مقدار و ارزش خود كوربودم ، چقدر درد آور بود. 
گفت با درويش روزي خسي              كه ترا اين جا نمي داند كسي 
گفت او گر مي نداند عاميم             خويش را من نيك مي دانم كيم 
واي اگر بر عكس بودي درد و ريش         او بدي بيناي من ، من كور خويش

(مثنوي معنوي – مولانا )

امروز با حافظ (جمعه 89/10/03)

خستگانرا چو طلب باشد و قوت نبود             گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود مپسندی           آنچه در مذهب ارباب فتوت نبود

گوناگون

چه روزها که يک به يک غروب شد نيامدي
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن، تبر به دوش بت شکن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم نه
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نيامدي
(مهدي جهاندار)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/10/02)

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار                و زو بعاشق بیدل خبر دریغ مدار
بشکر آنک شگفتی بکام بخت ای گل          نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

گوناگون

*حکايت عاشقي که در پي معشوق خود را در آب افکند*
از قضا افتاد معشوقي در آب
عاشقش خود را درافکند از شتاب
چون رسيدند آن دو تن با يک دگر
اين يکي پرسيد از آن کاي بي‌خبر
گر من افتادم در آن آب روان
از چه افکندي تو خود را در ميان
گفت من خود را در آب انداختم
زانک خود را از تو مي‌نشناختم
روزگاري شد که تا شد بي‌شکي
با تويي تو يکي من يکي
تو مني يا من توم، چند از دوي
با توم من ، يا توم، يا تو توي
چون تو من باشي و من تو بر دوام
هر دو تن باشيم يک تن والسلام
تا توي برجاست در شرکست يافت
چون دوي برخاست توحيدت بتافت
تو درو گم گرد، توحيد اين بود
گم شدن کم کن تو، تفريد اين بود

 (منطق الطير - عطار نيشابوري)

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/10/01)

صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی           برگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مائی و منی افتاده ام بیار                   می تا خلاص بخشدم از مائی و منی

گوناگون

                                          آشنايي با ماههاي سال : دي
در اوستا داثوش يا دادها به معني آفريننده , دادار و آفريدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معني دادن و افريدن است. در خود اوستا صفت دثوش (=دي) براي تعيين دهمين ماه استعمال شده است. در ميان سي و روز ماه, روزهاي هشتم و بيست و سوم به دي(آفريدگار , دثوش) موسوم است. براي اينکه سه روز موسوم به ((دي)) با هم اشتباه نشوند نام هر يک را به نام روز بعد مي پيوندند. مثلا روز هشتم را ((دي باز)) و روز پانزدهم را ((دي بمهر)) و....دي نام مَلَکي است که تدبير امور و مصالح روز و ماه دي به او تعلق دارد