گوناگون
سيد امام قاضي در بخارا چنين حكايت كرد كه وقتي در سمرقند به سوي سراي قدرطمغاج خان مي رفت. ناگاه در راه امام محمد نصر، كه از جمله افراد علماي سمرقند بود، پيش من آمد. از اسب فرود آمدم و او را خدمت كردم. گفت: به نزديك خان مي روي؟
گفتم: آري.
گفت: پيغام من به وي رسان و بگوي كه آنچه به دست كسان تو مي رود، يا مي داني يا نمي داني. اگر مي داني و خاموش مي باشي واي بر تو ؛ و اگر نمي داني واي بر ما، كه ما را سلطاني است كه از حال رعيت خود خبر ندارد.
چون اين پيغام بگزاردم او بسيار بگريست و اساس عدل محكم تر نهاد، و بناي سياست افراشته گردانيد.
(جوامع الحكايات)
گفتم: آري.
گفت: پيغام من به وي رسان و بگوي كه آنچه به دست كسان تو مي رود، يا مي داني يا نمي داني. اگر مي داني و خاموش مي باشي واي بر تو ؛ و اگر نمي داني واي بر ما، كه ما را سلطاني است كه از حال رعيت خود خبر ندارد.
چون اين پيغام بگزاردم او بسيار بگريست و اساس عدل محكم تر نهاد، و بناي سياست افراشته گردانيد.
(جوامع الحكايات)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۹ ساعت 6:7 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ