امروز با حافظ (جمعه 89/02/31)

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع         شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز وشب خوابم نمی آید به چشم غم پرست      بسکه در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

گوناگون

اي جاده هاي گمشده در مه!
اي روزها ي سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آييد !
اي روز آفتابي !
اي مثل چشمهاي خدا آبي !
اي روز آمدن !
اي مثل روز ، آمدنت روشن !
اين روزها که مي گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم ؟

(قيصر امين پور)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/02/30)

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ         که تا چو بلبل بی دل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه می کردم                 که بود در شب تیره ز روشنی چو چراغ

گوناگون

اگر پرنده نخواند
اگر که آب نرقصد
اگر که سبزه نرويد
زمين چه خواهد کرد؟
چه يکنواخت و بيروح مي شود هستي
اگر که عشق نخندد
اميد اگر نباشد
اگر نباشد شادي
و گاهگاهي درد...
از آن کسي گله دارم که آيه ياس است
و همچو برف زمستان
به هرکجا که نشيند
کند هوا را سرد
چه پرشکوه بود دست عشق بوسيدن
ولي چه ننگين است
که دست قدرت يک مرد را ببوسد مرد
و آفتاب و زمين عاشقان يکدگرند
چو دستهاي من و تو که شاخه هاي ترند
چو مي خورند به گرمي به يکدگر پيوند
 هزاران گل سرخ آورند و ميوه زرد   

(ژاله اصفهاني)

گوناگون

بگذار سر به سينه من تا که بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق
آزار اين رميده سر در کمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق کدام است، غم کجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرمتر بتاب
دلتنگم آنچنان که اگر بينمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

(فريدون مشيري)

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/02/29)

پس ازین دست من و دامن آن سرو بلند             که ببالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا           که برقص آوردم آتش رویت چو سپند

امروز با حافظ (سه شنبه 89/02/28)

         سالروز بزرگداشت ریاضی دان و شاعر بزرگ ایرانی حکیم خیام نیشابوری گرامی باد.
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم            تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست          بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم

گوناگون

رباعیاتی از حکیم خیام نیشابوری:
اين قافله عمر عجب میگذرد                   درياب دمی که با طرب میگذرد 
ساقي غم فرداي حريفان چه خوری        پيش آر پياله را که شب میگذرد 
=================================
بر چشم تو عالم ارچه می‌آرايند       مگراي بدان که عاقلان نگرايند 
بسيار چو تو روند و بسيار آيند         برباي نصيب خويش کت بربايند 
=================================
تا چند اسير رنگ و بو خواهی شد           چند از پي هر زشت و نکو خواهی شد 
گر چشمه زمزمی و گر آب حيات              آخر به دل خاک فرو خواهی شد 
================================= 
چون روزي و عمر بيش و کم نتوان کرد     دل را به کم و بيش دژم نتوان کرد 
کار من و تو چنانکه راي من و تست          از موم بدست خويش هم نتوان کرد 

امروز با حافظ (دوشنبه 89/02/27)

سالروز شهادت بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا(س) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم         نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته                  جامی به یاد گوشه محراب می زدم

گوناگون

چون حضرت علی علیه السلام حضرت فاطمه (س) را شبانه به خاک سپرد رو به مزار پیغمبر (ص) کرد و گفت :
چه شبی است امشب خدایا! این بنده تو هیچ گاه این قدر بی تاب نبوده است. این دل و دست و پا هیچ گاه این قدر نلرزیده است.این اشک این قدر مدام نباریده است.
چه کند علی با این همه تنهایی!
ای خدا، در سوگ پیام آور تو که سخت ترین مصیبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. می گفتم: گلی از گلستان در این گلخانه یادگار هست. اما اکنون چه بگویم؟
این همه تنهایی را کجا ببرم؟ این همه اندوه را با که قسمت کنم؟
وقتی به خانه می آمدم، انگار پا به دریای محبت می گذاشتم. انگار در چشمه صفا شست وشو می کردم. خستگی کجا می توانست خودی نشان دهد. زندگی دشوار بود و مشکلات بسیار. اما انگار من بر دیبای مهر فرود می آمدم، بر پشتی لطف تکیه می زدم و بال و پرعطوفت را بر گونه های خودم احساس می کردم. فاطمه در این دنیا برای من حقیقت کوثر بود. با وجود او تشنگی، گرسنگی، سختی، جراحت، کسالت و خستگی به راستی معنی نداشت. اکنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم به دوش خودم احساس می کنم....


امروز با حافظ (یکشنبه 89/02/26)

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل           که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام رهست و من زین بحث      نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل

گوناگون

گفتار اندر آفرینش آفتاب
ز یاقوت سرخست چرخ کبود
نه از آب و گرد و نه از باد و دود
به چندین فروغ و به چندین چراغ
بیاراسته چون به نوروز باغ
روان اندرو گوهر دلفروز
کزو روشنایی گرفتست روز
ز خاور برآید سوی باختر
نباشد ازین یک روش راست‌تر
ایا آنکه تو آفتابی همی
چه بودت که بر من نتابی همی

(حکیم فردوسی)

امروز با حافظ (شنبه 89/02/25)

سالروز بزرگداشت پارسي سراي بزرگ حكيم ابوالقاسم فردوسي  گراميباد.
صبا تو نکهت آن زلف مشکبو داري                    به يادگار بماني که بوي او داري
دلم که گوهراسرار حسن و عشق در اوست     توان به دست تودادن گرش نکوداري

گوناگون

                                          حکايت درگذشت فردوسي.
فردوسي طوسي شاعر حماسه سراي ايران دربار سلطان محمود غزنوي را به علت اينکه نقض عهد کرده بود با خاطري آزرده ترک گفت و به وطن مألوف خويش بازگشت. سالها از اين واقعه گذشت تا سلطان محمود غزنوي لشکر به هندوستان کشيد و در آنجا قلعه اي را محاصره کرد. چون از تسخير قلعه مأيوس شد قاصدي نزد کوتوال قلعه فرستاد و او را به اطاعت و تسليم دعوت کرد. سپس به وزير خود خواجه حسين ميکال (حسنک) گفت:«اگر جواب بر وفق مراد نيايد تدبير چيست؟» حسنک با اطمينان قاطعه اين شعر را خواند:
اگر جز بکام من آيد جواب
من و گرز و ميدان افراسياب
سلطان محمود پرسيد:«اين شعر از کيست که در آن روح مردانگي وجود دارد؟» حسنک که باطناً شيعي مذهب و از علاقمندان و طرفداران جدي فردوسي بود و هميشه به دنبال فرصت مي گشت که آب رفت را به جوي باز آرد موقع را مغتنم شمرده جواب داد:«از بيچاره ابوالقاسم فردوسي است که سي سال رنج برده چنان کتابي تمام کرد ولي متأسفانه بر اثر سعايت ساعيان و حاسدان مغضوب و مطرود گرديد.» سلطان محمود بي نهايت متأثر شد که چرا چنين شاعر بزرگواري را از خود آزرده و رنجيده خاطر ساخت. در آن موقع چيزي نگفت و چون به غزنين بازگشت فرمان داد دوازده شتر نيل بار کرده به طوس ببرند و ضمن عذرخواهي از ماوقع تحويل فردوسي دهند ولي مع الاسف هنگامي هديه سلطان از دروازه رودبار طبران وارد شد که جنازه فردوسي را از دروازه رزان به گورستان مي بردند
بناهاي آباد گردد خراب             ز باران و از تابش آفتاب
پي افکندم از نظم کاخي بلند       که از باد و باران نيابد گزند
برين نامه بر عمرها بگذرد      بخواند هر آن کس که دارد خرد
بسي رنج بردم بدين سال سي     عجم زنده کردم بدين پارسي
جهان کرده ام ازسخن چون بهشت   از اين بيش تخم سخن کس نکشت
چو اين نامور نامه آمد به بن        ز من روي گيتي شود پر سُخُن
نميرم از اين پس که من زنده ام        که تخم سخن را پراکنده ام
هرآن کس که دارد هـُشو راي ودين   پس از مرگ، بر من کند آفرين

امروز با حافظ (جمعه 89/02/24)

بدور لاله قدح گیر و بی ریا می باش         ببوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که هه ساله می پرستی کن       سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

گوناگون

گفتم مي آيي، کوچه ها را آب پاشيدم
گلدان نور آوردم، عطر ناب پاشيدم
شب باسياه خويش درپس کوچه هاگم شد
بر ذهن تار آسمان، مهتاب پاشيدم
هر چند بي تو زندگي، مرداب ماندن بود
من بذر نيلوفر بر اين مرداب پاشيدم
در قاب عمرم انتظاري کهنه مي رقصيد
تصويرهاي تازه بر اين قاب پاشيدم
امشب تمام آنچه مي بايست، من کردم
بايد بيايي! کوچه ها را آب پاشيدم

(محمد رضا تقي دخت)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/02/23)

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است           شمشماد خانه پرور ما ازکه کمتر است
ای نازنین من تو چه مذهب گرفته ای            که ات خون ما حلال تر از شیر مادر است

گوناگون

از پختگي است گر نشد آواز ما بلند
کي از سپند سوخته گردد صدا بلند ؟
سنگين نمي شد اين همه خواب ستمگران
مي شد گر از شکستن دل ها صدا بلند
هموار مي شود به نظر باز کردني
قصري که چون حباب شود از هوا بلند
رحمي به خاکساري ما هيچ کس نکرد
تا همچو گرد باد نشد گرد ما بلند
فرياد مي کند سخنان بلند ما
آواز ما اگر نشود از حيا بلند
بلبل به زير بال خموشي کشيد سر
صائب به گلشني که شد آواز ما بلند

(صائب تبريزي)

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/02/22)

سحر زهاتف غیبم رسید مژده به گوش              که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می رفت                هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

گوناگون


از داستانهای مثنوی :
دزد و دستار فقيه.
يك عالم دروغين، عمامه‌اش را بزرگ مي‌كرد تا در چشم مردم عوام، او شخص بزرگ و دانايي بنظر بيايد. مقداري پارچه كهنه و پاره، داخل عمامة خود مي‌پيچيد و عمامة بسيار بزرگي درست مي‌كرد و بر سر مي‌گذاشت. ظاهر اين دستار خيلي زيبا و پاك و تميز بود ولي داخل آن پر بود از پارچه كهنه و پاره. يك روز صبح زود او عمامة بزرگ را بر سر گذاشته بود و به مدرسه مي‌رفت. غرور و تكبر زيادي داشت. در تاريكي و گرگ و ميش هواي صبح، دزدي كمين كرده بود تا از رهگذران چيزي بدزدد. دزد چشمش به آن عمامة بزرگ افتاد، با خودش گفت: چه دستار زيبا و بزرگي! اين دستار ارزش زيادي دارد. حمله كرد و دستار را از سر فقيه ربود و پا به فرار گذاشت. آن فقيه‌نما فرياد زد: اي دزد حرامي! اول دستار را باز كن اگر در آن چيز ارزشمندي يافتي آن را ببر. دزد خيال مي‌كرد كه كالاي گران قيمتي را دزديده و با تمام توان فرار مي‌كرد. حس كرد كه چيزهايي از عمامه روي زمين مي‌ريزد، با دقت نگاه كرد، ديد تكه تكه‌هاي پارچه كهنه و پاره پاره‌هاي لباس از آن مي‌ريزد. با عصبانيت آن را بر زمين زد و ديد فقط يك متر پارچة سفيد بيشتر نيست. گفت: اي مرد دغلباز مرا از كار و زندگي انداختي.

امروز با حافظ (سه شنبه 89/02/21)

خنک نسیم معنبر شمامه دلخواه              که از هوای تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه  شو ای طایر خجسته لقا            که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه

گوناگون

حکايت
يکی از حکما را شنيدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خويش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون ديگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.
سخن را سر است اى خداوند و بن
مياور سخن در ميان سخن
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
نگويد سخن تا نبيند خموش

(گلستان سعدي-باب چهارم در فوايد خاموشي)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/02/20)

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می            طامات تا به چند و خرافات تا به کی
بگذر ز کبر و ناز که دیدست روزگار             چین قبای قیصر و طرف کلاه کی

گوناگون

پنداشتي، چون كوه، كوه خامش دمسردم ؟
بي درد، سنگ ساكت بي دردم ؟
- ني؛
قله ام،
بلند ترين قله غرور .
اينك درون سينه من التهابهاست .
هرگز گمان مبر،
شد خاطرات تلخ فراموشم
هر چند
نستوه كوه ساكت و سردم
- ليك
آتشفشان مرده خاموشم

(حميد مصدق)

امروز با حافظ (یکشنبه 89/02/19)

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت         ناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجم ولی              هیچ عاشقی سخن سخت به معشوق نگفت

گوناگون

جانا، حديث شوقت در داستان نگنجد
رمزي ز راز عشقت در صد بيان نگنجد
جولانگه جلالت در کوي دل نباشد
خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد
سوداي زلف و خالت جز در خيال نايد
انديشه‌ي وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آيد، سوداي جان نماند
در جان چو مهرت افتد، عشق روان نگنجد
دل کز تو بوي يابد، در گلستان نپويد
جان کز تو رنگ بيند، اندر جهان نگنجد
پيغام خستگانت در کوي تو که آرد؟
کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد
مسکين کسي که آنجا در آستان نگنجد
بخشاي بر غريبي کز عشق تو بميرد
وآنگه در آستانت خود يک زمان نگنجد
جان داد دل که روزي کوي تو جاي يابد
نشناخت او که آخر جايي چنان نگنجد
آن دم که با خيالت دل راز عشق گويد
گر جان شود عراقي، اندر ميان نگنجد

 (عراقي)

امروز با حافظ (شنبه 89/02/18)

ابر آزاری برآمد  باد نوروزی وزید                         وجه می خواهیم و مطرب که میگوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام           بار عشق و مفلسی را هردو می باید کشید

گوناگون

آشنایی با سوره های قرآن کریم :
نام سوره : تکاثر *** شماره سوره : 102 *** محل نزول : مکه *** تعداد آیه : 8 *** تعداد کلمه : 38 *** تعداد حروف : 120
معني : افزون طلبي در ثروت
علت نامگذاري : آيه اول و دوم سوره از تكاثر يعني افزون طلبي و فخر نمودن به مال و قوم بسيار نكوهش كرده است و ي پيام عبرت انگيز و بيدار كننده است.
نامهاي ديگر : ندارد
محتوي سوره :
•  سرزنش افرادي كه بر اساس مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مي كنند (از جمله مال و قوم و قبيله).
•  هشداري نسبت به مسأله معاد و قيامت و آتش دوزخ.
•  هشدار در زمينه مسأله سؤال و بازپرسي از نعمت ها.
ترتيب سوره : به ترتيب جمع آوري، صد و دومين سوره است و به ترتيب نزول، پانزدهمين سوره است كه بعد از سوره «كوثر» و قبل از سوره «ماعون» نازل شده است.
داستانهاي سوره : ندارد
فضيلت سوره : پيامبر اسلام (ص) فرمود: «كسي كه سوره تكاثر را بخواند خداوند در برابر نعمت هايي كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمي دهد و پاداشي به او مي دهد كه گويي هزار آيه قرآن را تلاوت كرده است.

(منبع : سایت رادیو قرآن )

امروز با حافظ (جمعه 89/02/17)

چراغ روی ترا شمع گشت پروانه                      مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
خرد که قید مجانین عشق می فرمود               ببوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

گوناگون

گفتم مي آيي، کوچه ها را آب پاشيدم
گلدان نور آوردم، عطر ناب پاشيدم
شب باسياه خويش درپس کوچه هاگم شد
بر ذهن تار آسمان، مهتاب پاشيدم
هر چند بي تو زندگي، مرداب ماندن بود
من بذر نيلوفر بر اين مرداب پاشيدم
در قاب عمرم انتظاري کهنه مي رقصيد
تصويرهاي تازه بر اين قاب پاشيدم
امشب تمام آنچه مي بايست، من کردم
بايد بيايي! کوچه ها را آب پاشيدم

(محمد رضا تقي دخت)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/02/16)

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم         محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش           این داغ که ما در دل دیوانه نهادیم

گوناگون

نوميد مشو جانا کاوميد پديد آمد
اوميد همه جانها از غيب رسيد آمد
نوميد مشو گر چه مريم بشد از دستت
کان نور که عيسي را بر چرخ کشيد آمد
نوميد مشو اي جان در ظلمت اين زندان
کان شاه که يوسف را از حبس خريد آمد
يعقوب برون آمد از پرده مستوري
يوسف که زليخا را پرده بدريد آمد
اي شب به سحر برده در يارب و يارب تو
آن يارب و يارب را رحمت بشنيد آمد
اي درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وي قفل فروبسته بگشا که کليد آمد
اي روزه گرفته تو از مايده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عيد آمد
خامش کن و خامش کن زيرا که ز امر کن
آن سکته حيراني بر گفت مزيد آمد

(مولوي )

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/02/15)

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود        تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آمز و کرم کن که نه چندان هنرست         حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

گوناگون

حمدون قصار از کبار مشايخ بود و گفت : روزي در محلتي از نشابور مي گذشتم . عياري بود به فتوت معروف ، نام او نوح . در حال پيش آمد ، گفتم : يا نوح ! جوانمردي چيست : گفت : جوانمردي من يا از آن تو ؟ گفتم : هر دو .
گفت : جوانمردي من آنست که قبا بيرون کنم و مرقع در پوشم و معاملت مرقع پوشان پيش گيرم ، تا صوفي شوم ، و از شرم خلق در آن جامه از معصيت پرهيز کنم . و جوانمردي تو آن است که مرقع بيرون کني ، تا تو به خلق و خلق به تو فريفته نگردند ، پس جوانمردي من حفظ شريعت بود بر اظهار و آن تو حفظ حقيقت بود بر اسرار .
نقل است که چون کار او عالي شد و کلمات او منتشر شد ، ائمه و اکابر نشابور بيامدند و وي را گفتند که تو را سخن بايد گفت ، که سخن تو فا يده ي دلها بود .
گفت : مرا سخن روا نيست . گفتند : چرا ؟ گفت : از آ نکه دل من هنوز در دنيا و جاه بسته است ، سخن من فائده ندهد ، و در دلها اثر نکند و سخني که در دلها مؤثر نبود ، گفتن آن بر علم استهزا کردن بود .

« عطارنیشابوری ، تذکرة الاولياء »

امروز با حافظ (سه شنبه 89/03/14)

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد             ورنه اندیشه این کار فراموشش باد
آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن                دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

گوناگون

شنيدم مصرعي شيوا، که شيرين بود مضمونش
«منم مجنون آن ليلا که صد ليلاست مجنونش‌»
به خود گفتم تو هم مجنون يک ليلاي زيبايي
که جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش
بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي
مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش!
نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سرکن،
کزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش
به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن
که خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش
ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگرداني،
که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،
به مهر آويز و جان را روشنايي ده که اين آيين
همه شادي است فرمانش، همه ياري است قانونش
غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افکند
که غم‌هاي دگر را کرد از اين خانه بيرونش
غرور حسنش از ره مي‌برد، اي دل صبوري کن!
به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش

(فريدون مشيري )

امروز با حافظ (دوشنبه 89/02/13)

افسرسلطان گل پیدا شد از طرف چمن                   مقدمش یارب مبارک باد بر سرو چمن
خوش بجای خویشتن بود این نشست خسروی        تا نشیند هر کسی اکنون بجای خویشتن

رباعیاتی از شیخ اجل سعدی شیرین سخن :

آن سست وفا که یار دل سخت منست           شمع دگران و آتش رخت منست
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف          جرم از تو نباشد گنه از بخت منست
           ======================================
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست             گویی به گناه مسخ کردندش پوست
وقتی غم او بر همه دلها بودی                     اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست
           ======================================
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست       هرچه آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای                    ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست
           ======================================
چون حال بدم در نظر دوست نکوست              دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
چون دشمن بیرحم فرستاده‌ی اوست             بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست

سالروز بزرگداشت مقام شامخ معلم را خدمت تمامی معلمان و اساتید گرامی تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
               مخصوصا معلمان و اساتیدی که اینجا همراهی امان می نمایند.
توئی که بر سرخوبان کشوری چون تاج               سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو بر هم زده خطا و حبش            بچین زلف تو ما چین و هند داده خراج

گوناگون

اول از استاد یاد آموختم
پس سودای سواد آموختم  
ازپدرگر قالب تن یافتم       
 از معلم جان روشن یافتم
ای معلم چون کنم توصیف تو
چون خدا مشکل توان تعریف تو
ای تو کشتی نجات روح ما
 ای به توفان جهالت  نوح ما
یک پدر بخشنده ی آب و گل است
 یک پدر روشنگر جان و دل است
لیک گر پرسی کدامین بر ترین
آنکه دین آموزد و علم و یقین     

(شهریار)

امروز باحافظ (شنبه 89/02/11)

                                         روز جهانی کار و کارگر گرامی باد.
دوش سوداری رُخش گفتم از سر بیرون کنم          گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سرکشید از من بخشم          دوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم

گوناگون

آشنایی با سوره های قرآن کریم :
نام سوره : قارعه *** شماره سوره : 101 *** محل نزول : مکه *** تعداد آیه : 111 *** تعداد کلمه : 36 *** تعداد حروف: 150
معني : كوبنده
علت نامگذاري : در سه آيه اول سوره يكي از نامهاي قيامت ذكر شده است (قارعه) كه پيام هشدار دهنده و اخطار آميز و سازنده اي را در بر دارد. اشاره به حادثه قيامت است كه تمام كرات آسمان و جهان آفرينش را در هم كوبيده ويران مي كند.
نامهاي ديگر : ندارد
محتوي سوره :
•  معاد و مقدمات آن.
•  تعبيرات كوبنده و بياني تكان دهنده و انذار و هشدارهايي صريح و روشن (كوبنده دلها با ترس و وحشت و كوبنده دشمنان خدا با عذاب).
•  تقسيم انسانها به دو گروه: گروهي كه اعمالشان در ميزان عدل الهي سنگين است و پاداششان زندگي رضايت بخش در جوار رحمت حق. گروه ديگر كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم است.
ترتيب سوره : به ترتيب جمع آوري، صد و يكمين سوره است و به ترتيب نزول. بيست و نهمين سوره است كه بعد از سوره «قريش» و قبل از سوره «قيامت» نازل شده است.
داستانهاي سوره : ندارد
فضيلت سوره : امام باقر (ع) فرمود: « كسي كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه «دجال» و ايمان آوردن به او حفظ مي كند و او را در قيامت از چرك جهنم دور مي دارد انشاء الله.»

(منبع : سایت رادیو قرآن )

امروز با حافظ (جمعه 89/02/10)

          دهم ارديبهشت روز ملي خليج هميشه فارس گرامی وجاويد باد.
بغیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم          بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد                 بخاک پای عزیزت که عهد نشکستم

گوناگون

ای خلیج آبی و پیوسته فارس
همرهت نام خوش و برجسته فارس
ای خلیج نیلی و نامی فارس
ای نشسته در کنار قوم پارس
جای تو والاترین حد و مکان
در دل و در جان ما ایرانیان
رونق احوال دنیا بوده ای
هرمزت تنگه گلوگاه جهان
وصله ی اصلی مرز و بوم ما
غبطه ای بر دشمنان شوم ما
ای خلیج نیلی و نامی فارس
چون زمرد می درخشد بر تو نام
تا که ایران هست و دنیا بر دوام
نام تو پاینده هست و مستدام

(منوچهر سعادت نوری)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/02/09)

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب      گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی , گفت معذورم بدار            خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

گوناگون

گل از طراوت باران صبحدم لبريز
هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز
صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار
که هست دامنت از رشحه کرم لبريز
هزار چلچله در برج صبح مي خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز
به پاي گل چه نشينم دراين ديار که هست
روان خلق ز غوغاي بيش و کم لبريز
مرا به دشت شقايق مخوان که لبريز است
فضاي دهر ز خونابه لبريز
ببين در ايينه روزگار نقش بلا
که شد ز خون سياووش جام لبريز
چگونه درد شکيبايي اش نيازارد
دلي که هست به هر جا ز درد و غم لبريز

(فريدون مشيري)

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/02/08)

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) (به روايتي)را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
يارب اين نوگل خندان که سپردي به منش    مي سپارم به تو از دست حسود چمنش
گرچه از کوي وفا گشت به صد مرحله دور    دورباد آفت دور فلک از جان وتنش

گوناگون

از فرمايشات حضرت فاطمه زهرا(س) :
كسي كه عبادت هاي خالصانه خود را به سوي خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترين مصلحت را به سويش فرو خواهد فرستاد.
همانا سعادتمند(به معناي) كامل و حقيقي كسي است كه امام علي(ع) را در دوران زندگي و پس از مرگش دوست داشته باشد.
ما اهل بيت رسول خدا(ص) وسيله ارتباط خدا با مخلوقاتيم ما برگزيدگان خداييم و جايگاه پاكي ها، ما دليل هاي روشن خداييم و وارث پيامران الهي.
بهترين شما کسي است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترين مردم کساني هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند .

امروز با حافظ (سه شنبه 89/02/07)

آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد          صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وآنکه گیسوی ترا رسم تطاول آموخت         هم تواند کرمش دادِ من غمگین داد

گوناگون

آهي کشيد غم زده پيري سيپد موي،
افکند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لاي موي چو کافور خويش ديد:
يک تار مو سياه؛

در ديدگان مضطربش اشک حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريک خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يک تار مو سپيد؛

در هم شکست چهره محنت کشيده اش،
دستي به موي خويش فرو برد و گفت : ”واي!“
اشکي به روي آيينه افتاد و ناگهان
بگريست هاي هاي؛

درياي خاطرات زمان گذشته بود،
هر قطره اي که بر رخ آيينه مي چکيد
در کام موج، ناله جانسوز خويش را
از دور مي شنيد.
طوفان فرونشست…ولي ديدگان پير،
مي رفت باز در دل دريا به جست و جو…
در آب هاي تيره اعماق، خفته بود:
يک مشت آرزو!

(فريدون مشيري )

امروز با حافظ (دوشنبه 89/02/06)

به سّر جام جم آنگه نظر توانی کرد                  که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر         بدین ترانه غم از دل توانی کرد

گوناگون

آورده اند كه روزي شيخ ابوسعيد ابي الخير قدس الله روحه العزيز در نيشابور برنشسته مي رفت . به در كليسايي رسيد. اتفاق را روز يكشنبه بود و ترسايان جمله در كليسا جمع شده بودند . جمله ياران با شيخ گفتند : « اي شيخ ! مي بايد كه ايشان را ببينيم . » شيخ پاي ز ركاب بگردانيد. چون شيخ در رفت ترسايان پيش شيخ آمدند و خدمت كردند و همه به حرمت پيش شيخ بيستادند . و حالتها برفت . مقريان با شيخ بودند يكي گفت : « اي شيخ ! دستوري هست تا آيتي بخوانند » شيخ گفت : « روا باشد. » مقريان آيتي بخواندند. ايشان را وقت خوش گشت و بگريستند. شيخ برخاست و بيرون آمد . يكي گفت : « اگر شيخ اشارت كردي همه زنارها باز كردندي . » شيخ گفت : « ما ايشان را زنار برنبسته بوديم تا باز گشاييم . »
(محمد بن منور اسرارالتوحيد)

امروز با حافظ (یکشنبه 89/02/05)

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش         معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی               گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

گوناگون

حال عالَم سر بسر پرسيدم از فرزانه‌اي
گفت: يا خاکيست يا باديست يا افسانه‌اي
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پويان بُوَد؟
گفت: يا کوريست يا کريست يا ديوانه‌اي
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چيست؟
گفت: يا برقيست يا شمعيست يا پروانه‌اي
بر مثال قطره‌ي برفست در فصل تموز
هيچ عاقل در چنين جاگاه سازد خانه‌اي ؟
يا مثال سيل خانست آب در فصل بهار
هيچ زيرک در چنين منزل فشاند دانه‌اي ؟
فيلسوفي گفت: اندر جانب هندوستان
حکمتي ديدم نوشته بر در بت خانه‌اي
گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: اين حکمتست
آدمي را سنگ و شيشه چرخ چون ديوانه‌اي
نعمت دنيا و دنيا نزد حق بيگانه است
هيچ عاقل مهر ورزد با چنين بيگانه‌اي؟

( ابوسعيد ابوالخير )

امروز با حافظ (شنبه 89/02/04)

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست             ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار                کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

گوناگون

آشنایی با سوره های قرآن کریم :
نام سوره : عادیات *** شماره سوره : 100 محل نزول : مدینه *** تعداد کلمه : 40 *** تعداد کلمه : 163
معني : اسبهاي تندرو و دونده
علت نامگذاري : در آيه اول به عاديات، اسبهاي تيز تك و تندرو در ميدانهاي نبرد، سوگند ياد كرده است.
نامهاي ديگر : ندارد   
محتوي سوره :
•  سوگندهاي پي در پي و بيدار كننده (سوگند به اسبهاي تندرو و اشاره به شبيخوني كه علي (ع) و عده اي در سال هشتم هجري در جنگ ذات السلاسل، گروه كثيري از كفار را به اسارت در آورده و آنها ار با طنابهاي محكم بستند.)
•  بيان ضعفهاي نوع انسان همچون كفر و بخل و دنيا پرستي و مالدوستي.
ترتيب سوره : به ترتيب جمع آوري، صدمين سوره است و به ترتيب نزول، سيزدهمين سوره است ك بعد از سوره «عصر» و قبل از سوره «كوثر» نازل شده است.
داستانهاي سوره :ندارد
فضيلت سوره : امام صادق (ع) فرمود: «هر كس سوره والعاديات را بخواند و بر آن مداومت كند خداوند روز قيامت او را با امير مؤمنان علي (ع) مبعوث مي كند و در جمع او و ميان دوستان او خواهد بود.»

(منبع : سایت رادیو قرآن )

امروز با حافظ (جمعه 89/02/03)

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان           هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان
مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون             تا او بسر در آید بر رخش پا بگردان

گوناگون

گاهی اگربا ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی
گاهی اگر در چاه ، مانند پدر، آه
اندوه مادر راحکایت کرده باشی
گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت استراحت کرده باشی
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا
آیینه ای راغرق حیرت کرده باشی
حتی اگر بی آن که مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی
یا در میان کوچه های سرد و تاریک
نان وپنیر وعشق ، قسمت کرده باشی
پس مردمک های نگاه ما عقیم اند
تو حاضری بی آن که غیبت کرده باشی

(نغمه مستشارنظامی)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/02/02)

باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم                  مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
زانجا که فیض جام سعادت فروغ تست         بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

گوناگون

                                                 آشنایی با ماه های سال :
                                                             اردیبهشت
 اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:
جزء اول ((اشا)) از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی, تقدس, قانون و آئین ایزدی, پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت)) باشد. صفت عالی است به معنای بهترین, بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است. در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت ((مانند بهشت)) هم آمده است.

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/02/01)

سالروز بزرگداشت استاد سخن پارسی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ونيز سالروز درگذشت محمد تقي بهار ، اقبال لاهوري ، سهراب سپهري گرامی باد
ای که در کوی خرابات مقامی داری                  توئی امروز جم وقت که جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز            فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

گوناگون

وقتي دل سودايي مي‌رفت به بستان‌ها
بي خويشتنم کردي بوي گل و ريحان‌ها
گه نعره زدي بلبل گه جامه دريدي گل
با ياد تو افتادم از ياد برفت آن‌ها
اي مهر تو در دل‌ها وي مهر تو بر لب‌ها
وي شور تو در سرها وي سر تو در جان‌ها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پيمان‌ها
تا خار غم عشقت آويخته در دامن
کوته نظري باشد رفتن به گلستان‌ها
آن را که چنين دردي از پاي دراندازد
بايد که فروشويد دست از همه درمان‌ها
گر در طلبت رنجي ما را برسد شايد
چون عشق حرم باشد سهلست بيابان‌ها
هر تير که در کيشست گر بر دل ريش آيد
ما نيز يکي باشيم از جمله قربان‌ها
هر کو نظري دارد با يار کمان ابرو
بايد که سپر باشد پيش همه پيکان‌ها
گويند مگو سعدي چندين سخن از عشقش
مي‌گويم و بعد از من گويند به دوران‌ها

 ( سعدي )