گل از طراوت باران صبحدم لبريز
هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز
صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار
که هست دامنت از رشحه کرم لبريز
هزار چلچله در برج صبح مي خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز
به پاي گل چه نشينم دراين ديار که هست
روان خلق ز غوغاي بيش و کم لبريز
مرا به دشت شقايق مخوان که لبريز است
فضاي دهر ز خونابه لبريز
ببين در ايينه روزگار نقش بلا
که شد ز خون سياووش جام لبريز
چگونه درد شکيبايي اش نيازارد
دلي که هست به هر جا ز درد و غم لبريز

(فريدون مشيري)