امروز با حافظ (سه شنبه 89/09/30)

معاشران گره از زلف يار باز کنيد          شبي  خوش است بدين قصه اش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمع اند           و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد


طولاني ترين شب سال را شروع ميکنيم درحاليکه در سينه خرمي بهار را داريم ودر دل گرماي تابستان .يلدا را با حافظ خواهيم بود تا فرارسيدن فردايي که آغاز نور است و شور و عشق. و ثابت خواهيم کرد که هيچگاه تاريکي و ظلمت و سرما بر وجود ما حاکم نخواهد شد.
يلدا با حافظ : يكي از سنتهاي قديمي  شب يلدا حافظ خواني و تفال به رند شيراز مي باشد . امسال نيز همچون سالهای گذشته  از شما  عزيزان درخواست مي كنم هر غزلي كه ازحضرت حافظ در شب يلدا  خوانده مي شود در همان شب و يا روزهاي بعد دو بيت ابتدايي غزل را در همين وبلاگ برايمان كامنت بگذاريد. باشد كه با اين حركت بتونيم اين سنت قديمي را گسترش بيشتري بدهيم.همچون گذشته در اجراي اين طرح نيازمند ياري و اطلاع رساني شما به ساير دوستان هستم .با تشکراز شما بزرگوران.


گوناگون

                                                            آيين شب يلدا
ايرانيان همواره مراسم را با روشنايي و نور مي آراستند. در بلندترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد نماد ديگري مي يابد.مردمان سرزمين ايران با بيدار ماندن، طلوع خورشيد و سپيده دم را انتظار مي کشند تا خود شاهد دميدن خورشيد باشند و آن را ستايش کنند.خوردن خوراکي ها و مراسم ديگر در اين شب بهانه اي است براي بيدار ماندن. يکي از دلايل گرفتن مراسم در اين شب زاده شدن ايزدمهر است. ريشه کلمه يلدا متعلق به زبان سرياني است و به معناي تولد يا ميلاد است. در برخي منابع آمده است که شب يلدا شب تولد خورشيد است.
در گذشته، آيين هايي در اين هنگام برگزار مي شد که يکي از آنها مراسمي شبانه و بيداري تا بامداد و تماشاي طلوع خورشيد تازه متولد شده، بود. مراسمي که از لازمه هاي آن، حضور کهنسالان وبزرگان خانواده، به نماد کهنسالي خورشيد در پايان پاييز بوده است،  همچنين خوراکي هاي فراوان براي بيداري دراز مدت همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشيد صرف مي شد.در سراسر ايران زمين، جايي را نمي يابيد که خوردن هندوانه در شب يلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد.زيرا عده زيادي اعتقاد دارند که اگر مقداري هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک يعني زمستاني که در پيش دارند سرما و بيماري بر آنها غلبه نخواهد کرد.
يکي از آيين هاي شب يلدا در ايران، تفأل به ديوان حافظ است. مردم ديوان اشعار لسان الغيب را با نيت بهروزي و شادکامي مي گشايند و فال دل خويش را از او طلب مي کنند. در برخي ديگر از نقاط ايران نيز شاهنامه خواني رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گويي پدربزرگ ها و مادربزرگ ها نيز يکي از مواردي است که يلدا را براي خانواده ايراني دلپذيرتر مي کند. اما همه اين ها ترفندهايي است تا خانواده ها گرد يکديگر جمع شوند و بلندترين شب سال را با شادي و صفا سحر کنند.
و چه خوب است که در اين شب بلند به ياد ديگرافراد نيز باشيم افرادي که به دلايلي مختلف نميتوانند آنگونه که بايد و شايد در مراسم اين شب حضور داشته باشند و مخصوصا بيماراني که در بستر بيماري، اين شب بلند را به سختي پشت سر مي گذارند.

امروز با حافظ (دوشنبه 89/09/29)

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت           که گناه دگران را بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش             هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

گوناگون

                                           دمی با ابوسعید ابوالخیر

یاد تو شب و روز قرین دل ماست                   سودای دلت گوشه نشین دل ماست
از حلقه‌ی بندگیت بیرون نرود                      تا نقش حیات در نگین دل ماست
             ==================================
گردون کمری ز عمر فرسوده‌ی ماست          دریا اثری ز اشک آلوده‌ی ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده‌ی ماست             فردوس دمی ز وقت آسوده‌ی ماست
             ================================== 
آن آتش سوزنده که عشقش لقبست                     در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست
ایمان دگر و کیش محبت دگرست                       پیغمبر عشق نه عجم نه عربست

امروز با حافظ (یکشنبه 89/09/28)

گرچه عرض هنر پیش یار بی ادبیست             زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن              بسوخت عقل ز حیرت که این چه بوالعجبیست

گوناگون

      دوازده بند محتشم کاشاني
                 بند دوازدهم
اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده‏اى‏
وز كين چه‏ها درين ستم آباد كرده‏اى‏
پر طعنت اين بس است كه با عترت رسول‏
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده‏اى‏
اى زاده زياد نكرده است هيچ گه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده‏اى‏
كام يزيد داده‏اى از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده‏اى
بهر خسى كه بار درخت شقا و تست
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده‏اى‏
با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حيدر و اولاد كرده‏اى‏
حلقى كه سوره لعل لب خود نبى بر آن
آزرده‏اش به خنجر بيداد كرده‏اى‏
ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند
از آتش تو رود به محشر درآورند

امروز با حافظ (شنبه 89/09/27)

گر دست رسد بر سر زلفين تو بازم            چون گوي چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر درازست ولي نيست          در دست سرموئي از آن عمر درازم

گوناگون

     دوازده بند محتشم کاشاني
                    بند يازدهم
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد
خاموش محتشم كه ازين شعر خون چكان‏
در ديده اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز
روى زمين به اشگ جگرگون كباب شد
خاموش محتشم كه فلك بسکه خون گريست‏
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب‏
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين‏
جبريل را ز روى پيمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائى چنين نكرد
بر هيچ آفريده جفائى چنين نكرد

امروز باحافظ (جمعه 89/06/26)

نماز شام غريبان چو گريه آغازم       به مويه هاي غريبانه قصه پردازم
بياد يار و ديار آنچنان بگريم زار        که ازجهان ره و رسم سفر براندازم

گوناگون


دوازده بند محتشم کاشاني
بند دهم
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بي‌كس و بى آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببين
در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
و اندر جهان معصيبت ما بر ملا ببين
نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تن‌هاى کشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاى سروران همه بر نيزه‏ها ببين‏
آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام
يك نيزه‏اش ز دوش مخالف جدا ببين‏
آن تن كه بود پرور شش در كنار تو
غلطان به خاك معركه كربلا ببين
يا بضعة الرسول ز ابن زياد داد
كو خاك اهل‌بيت رسالت به باد داد

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/09/25)

فرارسيدن عاشوراي حسيني و شهادت امام حسين(ع) و ياران جوانمردش را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم .

لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است           وز پي ديدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز           هرکه در بردن او ديد و در انکار من است

گوناگون

اسب تاختن بر جسد مطهر سيد الشهداء :
از جنايتهاي فجيع سپاه کوفه ، اسب تاختن بر جسد مطهر سيد الشهدا عليه السلام پس از شهادت آن حضرت بود . ابن زياد در پي تحريک شمر ، در پاسخ نامه عمر سعد از جبهه کربلا که نامه اي مسالمت آميز بود ، نامه اي تند به عمر سعد نوشت که تو را براي مماشات و سازش و ... نفرستاده ايم . اگر حسين و يارانش تسليم شدند ، پيش من بفرست و گرنه بر آنان بتاز تا آنها را کشته و مثله کني که شايسته آنند . اگر حسين کشته شد ، بر پيکرش ( سينه و پشتش ) اسب بتاز ... اگر اجراي فرمان کردي پاداش مطيعان را خواهي يافت و گرنه کناره بگير و سپاه را به شمر واگذار . شمر نامه را به کربلا آورد و به عمر سعد داد .
عصر عاشورا ، پس از شهادت سيدالشهدا و غارت خيمه ها ، عمر سعد گفت : داوطلب اسب تاختن بر پيکر حسين بن علي کيست ؟ ده نفر داوطلب شدند و با سُم اسبها بر سينه و پشت امام تاختند . پيکر امام زير سُم اسبها لِه شد .
اين ده نفر خبيث عبارت بودند از : 1- اسحاق بن حويه ، 2- اخنس بن مرثد ، 3- حُکيم بن طفيل ، 4- عمرو بن صبيح ، 5- رجاء بن مُنقذ ، 6- سالم بن خيثمه ، 7- واعظ بن ناعم ، 8- صالح بن وهب ، 9- هاني بن ثبيت ، 10- اُسيد بن مالک
سپس اينان به کوفه نزد ابن زياد آمدند و جايزه گرفتند .
ابو عمرو زاهد مي گويد : به اين ده نفر نگاه کرديم ، همه زنا زاده بودند .
مختار وقتي قيام کرد همه آنان را گرفت و دست و پايشان را به زنجير بست بر پشت آنان اسب تازاند تا مُردند .
لَعنَتُ الله عَلَي المُنافِقين وَ الظالمين وَ الفاسدين فِي الاسلام

منبع : کتاب فرهنگ عاشورا نوشته جواد محدثي

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/09/24)

سالروزشهادت اسطوره شهامت و وفاداري حضرت ابوالفضل العباس (ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد                 به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست      برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد

گوناگون

       دوازده بند محتشم کاشاني
                   بند نهم
اين كشته فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست‏
اين نخل‏ تر كز آتش جان سوز تشنگى‏
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست‏
اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست‏
اين غرقه محيط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست‏
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات‏
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست‏
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشگ و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست
چون روى در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد

امروز با حافظ (سه شنبه 89/09/23)

ميرمن خوش مي روي کاندر سروپا ميرمت           خوش خرامان شوکه پيش قدرعنا ميرمت
گفته بودي که بميري پيش من تعجيل چيست       خوش تقاضا ميکني پيش تقاضا ميرمت

گوناگون

     دوازده بند محتشم کاشاني
                  بند هشتم
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد
شد وحشتى كه شور قيامت بباد رفت
چون چشم اهل‌بيت بر آن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخم‌هاى كارى تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بى اختيار نعره هذا حسين زو
سر زد چنانكه آتش از و در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول

امروز باحافظ (دوشنبه 89/09/22)

از دیده خون دل همه بر روی ما رود              بر روی ما زدیده چگویم چه ها رود
ما در درون سینه هوائی نهفته ایم                بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

گوناگون

       دوازده بند محتشم کاشاني
                    بند هفتم
روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه بر آمد ز كوهسار
موجى به جنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابرى به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتى فتاد از حركت چرخ بيقرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه‏اى كه گيسوى حورش طناب بود
شد سرنگون زباد مخالف حباب وار
جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بى عمارى محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امت نبى
روح الامين ز روح نبى گشت شرمسار
وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد

امروز با حافظ (یکشنبه 89/09/21)

ای خونبهای ناقه چین خاک راه تو                    خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می برد از حد برون خرام            ای من فدای شیوه چشم سیاه تو

گوناگون

      دوازده بند محتشم کاشاني
                     بند ششم
ترسم اجزاى قاتل او چون رقم زنند
يكباره بر جريده رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل‌بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك
آل على چو شعله آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل‌بيت
گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند
جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل‏
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل‏

امروز با حافظ (شنبه 89/09/20)

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم                      کز بهر جرعه همه محتاج آن دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق        شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم

گوناگون

           دوازده بند محتشم کاشاني
                         بند پنجم
چون خون ز حلق تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانه ايمان شود خراب‏
از بس شكست‌ها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبى رساند
گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه درخم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسى گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال و هم غلط كاركان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال‏
او در دلست و هيچ دلى نيست بي‌ملال‏

امروز با حافظ (جمعه 89/09/19)

ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد        چو بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت           آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد

گوناگون

     دوازده بند محتشم کاشاني
                 بند چهارم
بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبيا زدند
نوبت با ولي چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتى كه بر سر شير خدا زدند
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش‏
اهل ستم به پهلوى خيرالنسا زدند
بس آتشى ز اخگر الماس ريزه‏ها
افروختند و در حسن مجتبى زدند
وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
وز تيشه ستيزه در آن دشت كوفيان
بس نخل‌ها ز گلش آل عبا زدند
پس ضربتى كزان جگر مصطفى دريد
بر حلق تشنه خلف مرتضى زدند
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند
روح الامين نهاده به زانو سر حجاب‏
تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب‏

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/09/18)

هرگزم نقس تو از لوح دل و جان نرود             هرگز از یاد من آن سروخرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال رخ تو                   بجفای فلک و غصه دوران نرود

گوناگون

           دوازده بند محتشم
                    بند سوم
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى‏
وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى‏
كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روى زمين قير كون شدى‏
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل‌بيت‏
يك شعله برق خرمن گردون دون شدى‏
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب وار گوى زمين بى سكون شدى‏
كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك‏
جان جهانيان همه از تن برون شدى‏
كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست
عالم تمام غرقه درياى خون شدى‏
آن انتقام گر نفتادى به روز حشر
با اين عمل معامله دهر چون شدى‏
آل نبى چو دست تظلم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/09/17)

راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد           شعري بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن                 گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد

گوناگون

    دوازده بند محتشم کاشاني
                  بند دوم
كشتى شكست خورده طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده ميدان كربلا
گر چشم روزگار برو زار مى‏گريست
خون مى‏گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابى به غير اشك
ز آن گل كه شد شگفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و ميمكيد
خاتم ز قحط آب، سليمان كربلا
زان تشنگان هنوز بعيوق مى‏رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمه سلطان كربلا
آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

امروز با حافظ (سه شنبه 89/09/16)


                       شانزده آذر ؛ روز دانشجو گرامي و خجسته باد.
عمريست تا براه غمت رو نهاده ايم             روي و رياي خلق بيک سو نهاده ايم
طاق و رواق مدرسه و قيل و قال علم            در راه جام و ساقي مه رو نهاده ايم

گوناگون


                  دوازده بند محتشم كاشانى
                                     بند اول

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامى ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست‏
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست
سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مى‏كنند
گويا عزاى اشرف اولاد آدم است‏
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده كنار رسول خدا حسين‏

امروز با حافظ (دوشنبه 89/09/15)

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند               نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست          کلاه داری و آیین سروری داند

گوناگون

چنار و سارخك
چند روزي پشه اي بر درخت چناري منزل كرده بود. روزي پشه لاغر بار سفر بربست و خواست از درخت چنار به جا يديگر كوچ كند، بدين جهت از چنار معذرت خواهي كرد و:
گفت: زحمت دادمت بسيار من         زخمتي ندهم دگر اين بار من
چنار مُهر از زبان برداشت و در پاسخ او گفت: بيش ازين خود را در رنجه مدار!
فارغم از آمدن ور رفتنت        نيست جز بيهوده درهم گفتنت
زان كه گرچون تو درآيد صدهزار            يك دمم با آن نباشد هيچ كار
خواه از من صبر كن خواهي مكن          تو كه باشي تا ز من گويي سخن
چنارگفت: اگر خودبيني را رها كني و از راه عجز و تواضع در آيي خيلي بيش از آنچه مي جويي خواهي جست و حقيقت را خواهي شناخت.

(مصيبت نامه – عطار)

امروز با حافظ (یکشنبه 89/09/14)

ای سروباغ حسن که خوش میروی بناز          عشاق با بناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باز طلعت خوبت که در ازل                 ببریده اند بر قد سروت قبای ناز

گوناگون

در کوي محبت به وفايي نرسيديم
رفتيم ازين راه و به جايي نرسيديم
هر چند که در اوج طلب هستي ما سوخت
چون شعله به معراج فنايي نرسيديم
با آن همه آشفتگي و حسرت پرواز
 چون گرد پريشان به هوايي نرسيديم
 گشتيم تهي از خود و در سير مقامات
 چون ناي درين ره به نوايي نرسيديم
 بي مهري او بود که چون غنچه ي پاييز
 هرگز به دم عقده گشايي نرسيديم
 اي خضر جنون ! رهبر ما شو که در اين راه
 رفتيم و سرانجام به جايي نرسيديم

(شفيعي کدکني)

امروز با حافظ (شنبه 89/09/13)

کنون که بر کف گل جام باده صافست       بصد هزار زبان بلبلش در اوصافست
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر            چه وقت مدرسه و بحث کشف کشافست

گوناگون

دوش دور از رويت اي جان جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سوداي تو سيلاب داشت
نَز تفکر عقل مسکين پايگاه صبر ديد
نَز پريشاني دل شوريده چشم خواب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبيح وجود
تا سحر تسبيح‌گويان روي در محراب داشت
ديده‌ام مي‌جست گفتندم نبيني روي دوست
عاقبت معلوم کردم کاندرون سيماب داشت
روزگار عشق خوبان شهد فائق مي‌نمود
باز دانستم که شهدآلوده زهر ناب داشت
سعدي اين ره مشکل افتاده است در درياي عشق
اوّل آخر در صبوري اندکي پاياب داشت

امروز با حافظ (جمعه 89/09/12)

حال خونین دلان که گوید باز                     وز فلک خون جم   که جوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد               نرگس مست اگر بروید بازد

گوناگون

غزل‌تر ازغزل انتظار من، برگرد
ابر ستاره شبهاي تار من، برگرد
کرشمه‌اي کن و چشمي خمار و در عوضش
تمامي هستي و دار و ندار من، برگرد
ميان گردو غبار گمان، ترک برداشت
فسيل باور ايل و تبار من، برگرد
... کجاست شطح دو تار نگاه مشرقي‌ات؟
که پينه بسته گلوي سه تار من، برگرد
بيا به ياري اين پاي ناتوان، افسوس
پر از گناه شده کوله بار من، برگرد
بکوب بر دف و با رقص تيغ عريانت
بچرخ دور جنون مدار من، برگرد
شهيد کن عطشم را، شتاب کن موعود
به سر رسيده دگر انتظار من، برگرد

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/09/11)

روبه رهش نهادم بر من گذر نکرد                صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد
سيل سرشک ما ز دلش کين بدر نبرد          در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

گوناگون

« دعاي امام سجاد(ع) در طلب باران »
* خداوندا ما را به باران سيراب كن و رحمت خويش را بر ما بگستر. در همه جاى زمين براى گياهان زيبا و خوش‏منظر ابرى بارنده روانه كن‏
و به رسيدن ميوه‏ها بر بندگان خود منت گذار و زمينهاى مرده را به شكفتن شكوفه‏ها زنده گردان و فرشتگان گرامى و نويسندگان را حاضر آور بارانى سودمند پياپى، بسيار، در همه جاى، درشت، شتابان و زود
تا هر چه مرده است بدان زنده كنى و هر چه در گذشته بازگردانى و آنچه روئيدنى است بيرون آرى و روزيها را فراخ گردانى.
از توده ابرى برهم گوارا و خوش، كه چون چترى سايبان شود و غرش رعد از آن به گوش آيد، نه چندان كه به ويرانى انجامد يا برق به فريب خندد و ابر نگريد.
خداوندا! ما را سيراب كن به بارانى كه به فرياد ما رسد، گياهان را بروياند. پهن و فراخ و بسيار كه گياه نورسته را بالان و خرم، و نهال پژمرده و شكسته را بدان برومند سازد
خدايا! ما را سيراب گردان، بارانى فرست كه آب از تپه‏ها سرازير شود و چاهها را بدان پر آب كنى و جويها را بشكافى و درختان را برويانى
و نرخها را در همه شهرها ارزان كنى و چهارپايان و ديگر خلق را نيكو حال گردانى و روزيهاى پاكيزه بر ما فراخ سازى و كشت ما را برويانى و بر نيروى ما بيفزائى‏
خدايا مبادا كه از سايه ابر بر ما باد گرم وزد و سردى آن بر ما شوم باشد و ريزش آن بر ما مهلكه و عذاب شود و آب آن به كام ما تلخ گردد

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/09/10)

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم                 راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گرچه دانم که بجائی نبرد راه غریب               من ببوی خویش آن زلف پریشان بروم

گوناگون

                                                              امثال و حکم :
                                                              آفتابی شدن
هر گاه کسی پس از از دیر زمانی از خانه یا محل اختفا بیرون آید و خود را نشان دهد، اصطلاحا می گویند فلانی آفتابی شد. بحث بر سر آفتابی شدن است که باید دید ریشه آن از کجا آب می خورد و چه ارتباطی با علنی و آشکار شدن افراد دارد.
خشکی و کم آبی از یک طرف و وضع کوهستانی، به خصوص شیب مناسب اغلب اراضی فلات ایران از طرف دیگر، موجب گردید که حفر قنوات و استفاده از آبهای زیر زمینی از قدیمی ترین ایام تاریخی مورد توجه خاص ایرانیان قرار گیرد.
آفتابی شدن از اصطلاحات قنایی است و آنجا که آب قنات به مظهر سطح زمین می رسد و گفته می شود آفتابی شد یعنی آب قنات از تاریکی خارج شده به آفتاب و روشنایی رسیده است. این عبارت بعدها مجازا در مورد افرادی که پس از مدت ها از اختفا و انزوا خارج می شوند به کار برده شده است.

امروز با حافظ (سه شنبه 89/09/09)

قتل این خسته بشمشیر تو تقدیر نبود            ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم                هیچ لا یقترم از حلقه زنجیر نبود

گوناگون

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديدم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه کنان غرق اين پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سيب نداشت

(حميد مصدق)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/09/08)

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش              بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می کشم            آتش زدم چو گل بتن لخت لخت خویش

گوناگون

آن شب نيز ماه با تلالو پر شكوهش كه تنها لبخند نوازشي است كه طبيعت بر چهره نفرين شدگان كوير مي نوازد از راه رسيد و گلهاي الماس شكفتند و قنديل زباي پروين – كه هر شب ، دست ناپيداي الهه اي آنرا از گوشه آسمان ، ارام آرام به گوشه اي ديگر مي برد- سرزد و آن جاده روشن و خيال انگيزي كه گويي يك راست به ابديت مي پيوندد.((شاهراه علي))((راه مكه)) كه بعدها دبيرانم خنديدند كه : نه جانم ((كهكشان)) و حال ميفهمم كه چه اسم زشتي! كهكشان يعني از آنجا كاه مي كشيده اند و اينها هم كاه هايي است كه برراه ريخته است! شگفتا كه نگاههاي لوكس مردم آسفالت نشين شهر آنرا كهكشان مي بينند و دهاتيهايِ كاه كشِ كوير ، شاهراه علي ، راه كعبه ، راهي كه علي از آن به كعبه مي رود! كلمات را كنار زنيد و در زير آن ، روحي را كه در اين تلقي و تعبير پنهان است تماشا كنيد! و آن تيرهاي نوراني كه ، گاه گاه بر جان سياه شب فرو مي رود. تير فرشتگان نگهبان ملكوت خداوند در بارگاه آسمانيش ! كه هرگاه شيطان و ديوان و همدستش مي كوشند به حيله ، گوشه اي از شب را بشكافند و به آنجا كه قداست اهورائيش را گام هيچ پليدي نبايد بيالايند و نامحرم را در آن خلوت انس راه نيست، سركشند تا رازي را كه عصمت عظيمش نبايد در كاسه اين فهم هاي پليد ريزد، دزدانه بشنوند ، پرده داران حرم ستر عفاف ملكوت آنها را با اين شهاب هاي آتشين مي زنند و به سوي كوير ميرانند. و بعده معلمان و دانايان شهر خنديدند كه : نه جانم اينها سنگهايي اند بازمانده كراتي خرابه و درهم ريخته كه چون با سرعت بطرف زمين مي افتند از تماس با جو آتش ميگيرند و نابود ميگردند.از آن همه زيبايي ها و لذتهاي نشئه هاي سرشار از شعر و خيال و عظمت و شكوه و ابديت پر از قدس و چهره هاي پر از ماوراء محروم و محروم تر مي شدم .
(کویر - دکتر علی شریعتی)

امروز با حافظ (یکشنبه 89/09/07)

صبا بلطف بگو آن غزال رعنا را                      که سر بکوه و بیابان تو داده ما را
شکر فروش که عمرش دراز باد چرا              تفقدی نکند طوطی شکر خارا

گوناگون

ساقيا داني که مخموريم در ده جام را
ساعتي آرام ده اين عمر بي آرام را
مير مجلس چون تو باشي با جماعت در نگر
خام در ده پخته را و پخته در ده خام را
قالب فرزند آدم آز را منزل شدست
انده پيشي و بيشي تيره کرد ايام را
نه بهشت از ما تهي گردد نه دوزخ پر شود
ساقيا در ده شراب ارغواني فام را
قيل و قال بايزيد و شبلي و کرخي چه سود
کار کار خويش دان اندر نورد اين نام را
تا زماني ما برون از خاک آدم دم زنيم
ننگ و نامي نيست بر ما هيچ خاص و عام را

(سنائی)

امروز با حافظ (شنبه 89/09/06)

تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم            تبسني كن و جان بين كه چون همي سپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش توست          بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

گوناگون

آسایش بزرگان
شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
بکاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن
همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
برای خدمت تن، روح را نفرسودن
برون شدن ز خرابات زندگی هشیار
ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن
رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن

(پروين اعتصامي)

امروز با حافظ (جمعه 89/09/05)

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست          در غنچه هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم بکوی تو چندان غریب نیست          چون من در آن دیار فراوان غریب هست

گوناگون

ماه من پرده زرخسار اگر برگيرد
مهر از شرم، ره کوه و کمر برگيرد
گل اگر بيند آن طلعت زيبا را
رخ زآزرم به خوناب جگر گيرد
اگر آن شمع هدي چهره برافروزد
شب ظلماني، سيماي سحر گيرد
اگر آن راحت جان، زلف برافشاند
همه آفاق، دم نافه‌تر گيرد
از رخش تابان، انوار ازل گردد
وز دمش گيتي، آيين دگر گيرد
کيميايي است عجب نفخه انفاسش
که به هر قلب رسد، طينت زر گيرد
خار از و خوي گل و لطف سمن يابد
سنگ از و خاصيت لعل و گهر گيرد
پرتو، افلاک از آن وجه حسن يابد
جلوه، آفاق از آن نور بصر گيرد

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/09/04)

عید سعید غدیر؛ بر سریر مُلک و مَلک نشستن امیر ایمان و عشق علی (ع) ،مبارک و خجسته باد.
خیال روی تو هر طریق همره ماست            نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
برغم مدعیانیکه منع عشق کنند                  جمال چهره تو حجت موجه ماست

گوناگون

... الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا ...
امروز (روز غدير خم) دين شما را به حد كمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را بعنوان دين براى شما پسنديدم. ( مائده آيه3 )


اقیانوسی ناپیدا
غدیر، برکه نیست؛ اقیانوسی ناپیدا و کرانه ای است که سراسر هستی را پوشانده است. دریایی است که از دلش، اقیانوسی به وسعتِ ازل و ابد وَ به عمقِ تاریخِ درد، سر برآورده است.غدیر، یک مقطع تاریخی نیست ؛ همه تاریخ است. غدیر، تنها واقعه ای تاریخی نیست؛ بلکه اساس دین است. غدیر، ثمره نبوت و میوه، و تعیین خط مشی مسلمانان تا آخرین روز دنیاست.
غدیر، نه فراموش شدنی است و نه کهنه شدنی؛ ماندگار است و پویا و زندگی ساز.  غدیر، روز اکمال دین و اتمام نعمت حق است.

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/09/03)

مي فكن بر صف رندان نظري بهتر از اين            بر در ميكده مي كن گذري بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف كه مي فرمايد            سخت خوب است وليكن قدري بهتر از اين

گوناگون

هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند
عقده‌ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند
پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق
هر که را چون سرو این‌جا پای در گل ماند، ماند
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد
در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند
می‌برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را
زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند
تشنه‌ی آغوش دریا را تن‌آسانی بلاست
چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند، ماند
نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن
هر گرانجانی که در دنبال محمل ماند، ماند
سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام
یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند
برنمی‌گردد به گلشن شبنم از آغوش مهر
هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند

(صائب تبریزی)

امروز با حافظ (سه شنبه 89/09/02)

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس               نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش             که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

گوناگون

حکايت
  بازرگانى را هزار دينار خسارت افتاد . پسر را گفت : نبايد که اين سخن با کسی درميان نهی . گفت : ای پدر ، فرمان توراست ، نگويم ولی مرا بر فايده اين مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چيست ؟ گفت : تا مصيبت دو نشود يکی نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه.
مگوى اندوه خويش با دشمنان
 كه لا حول گويند شادى كنان

(گلستان سعدي-باب چهارم در فوايدخاموشي)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/09/01)

                   سالروز ولادت امام علی النقی الهادی (ع) خجسته باد .
روضه خلد برین خلوت درویشانست              مایه محتشمی خدمت درویشانست
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد             فتح آن در نظر رحمت درویشانست

گوناگون

از زلال گفتار امام علی النقی (ع) :

* حسد نيكوييها را نابود سازد، و دروغ، دشمنى آوَرَد، و خودپسندى مانع از طلب دانش و خواهنده خوارى و جهل گردد، و بخل ناپسنديده ترين خُلق و خوى است، و طمع خصلتى ناروا و ناشايست است.
* * همانا كه خداوند دنيا را سراى امتحان و آزمايش ساخته و آخرت را سراى رسيدگى قرار داده است، و بلاى دنيا را وسيله ثواب آخرت، و ثواب آخرت را عوض بلاى دنيا قرار داده است.
* * * شخص شكرگزار، به سبب شكر، سعادتمندتر است تا به سبب نعمتى كه باعث شكر شده است. زيرا نعمت، كالاى دنياست و شكرگزارى، نعمتِ دنيا و آخرت است.
* * * * دنيا بازارى است كه گروهى در آن سود برند و دسته اى زيان ببينند.