در کوي محبت به وفايي نرسيديم
رفتيم ازين راه و به جايي نرسيديم
هر چند که در اوج طلب هستي ما سوخت
چون شعله به معراج فنايي نرسيديم
با آن همه آشفتگي و حسرت پرواز
 چون گرد پريشان به هوايي نرسيديم
 گشتيم تهي از خود و در سير مقامات
 چون ناي درين ره به نوايي نرسيديم
 بي مهري او بود که چون غنچه ي پاييز
 هرگز به دم عقده گشايي نرسيديم
 اي خضر جنون ! رهبر ما شو که در اين راه
 رفتيم و سرانجام به جايي نرسيديم

(شفيعي کدکني)