امروز با حافظ (جمعه 89/07/30)

گفتند خلایق که توئی یوسف ثانی             چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرین تر از آنی به شکر خنده که گویم      ای خسروخوبان که تو شیرین زمانی

گوناگون

باز آي دلبرا که دلم بي قرار توست
وين جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست اين خمار غمم هيچ چاره نيست
جز باده اي که در قدح غمگسار توست
ساقي به دست باش که اين مست مي پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان
آسايشي که هست مرا در کنار توست
سيري مباد سوخته تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه شيرين گوار توست
بي چاره دل که غارت عشقش به باد داد
اي ديده خون ببار که اين فتنه کار توست
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخ خشک زنده به بوي بهار توست
اي سايه صبر کن که بر آيد به کام دل
آن آرزو که در دل اميدوار توست

(هوشنگ ابتهاج . سايه)

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/07/29)

ایدل گر از آن چاه زنخدان بدر آئی              هر جا که روی زود پشیمان بدر آئی
هش دار که گر زمزمه عقل کنی گوش      آدم صفت از روضه رضوان بدر آئی

گوناگون

**حکایتهای مثنوی معنوی : پير و پزشك**
پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظه‌ام ضعيف شده است.
پزشك گفت: به علتِ پيري است.
پير: چشم‌هايم هم خوب نمي‌بيند.
پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.
پير: پشتم خيلي درد مي‌كند.
پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است
پير: هرچه مي‌خورم برايم خوب نيست
طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است.
پير گفت: وقتي نفس مي‌كشم نفسم مي گيرد
پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا مي‌رسد صدها مرض مي‌آيد.
پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نمي‌داني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بي‌عقلي در جا مانده‌اي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصله‌ات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرف حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت.
از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) صبي: كودكي
2) ولي : مرد حق
3) نبي: پيامبر
(مثنوي معنوي – دفتردوم )

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/07/28)

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری             خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی              ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری

گوناگون

تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را
در این دیده در آیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش سر و افسر سلطان بقا را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا  را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد فرستیم دوا را
مبندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
حجاب رخ مقصود من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
«صفا» را نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را

(صفای اصفهانی)

امروز با حافظ (سه شنبه 89/07/27)

     ولادت با سعادت ثامن الحجج ،علی ابن موسی الرضا(ع) خجسته و مبارک باد.
 مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد         نقش هر پرده كه زد راه بجائي دارد
 عالم از ناله عشاق مبادا خالي                  كه خوش آهنگ و فرح بخش نوائي دارد

گوناگون

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان
دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده
لشگر شیطان به کمین من است
بی کسم ای شاه پناهم بده
تو کیستی شریک غم اهل عالمی
در خاک طوس کعبه اولاد آدمی
آن رازها که از همه پوشیده داشتم
تنها در این حرم به تو،گفتم تو محرمی

(از اینجا دانلودش کنید)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/07/26)

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم         نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته                  جامی به یاد گوشه محراب می زدم

گوناگون

دلم در عاشقي آواره شد آواره تر بادا
تنم از بي‌دلي بيچاره شد بيچاره تر بادا
به تاراج عزيزان زلف تو عياريي دارد
به خونريز غريبان چشم تو عياره تر بادا
رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا
گراي زاهد دعاي خير ميگويي مرا اين گو
که آن آواره‌ي از کوي بتان آواره تر بادا
همه گويند کز خون‌خواريش خلقي بجان آمد
من اين گويم که بهرجان من خون خواره تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد
و گر جانان بدين شادست يا رب پاره تر بادا
چو با تردامني خو کرد خسرو با دو چشم تر
به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا

( اميرخسرو دهلوي)

امروز با حافظ (یکشنبه 89/07/25)

بنال بلبل اگر با من سر یاریست                         که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمینی که نسیمی وزد ز طره دوست        چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

گوناگون

جرمي ندارم بيش از اين کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کني هرگز نيازارم ترا
زين جور بر جانم کنون، دست از جفا شستي به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همي
در حال خود گويم همي، يادي بود کارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تيمار کار من بخور، کز جان خريدارم ترا
هان اي صنم خواري مکن، ما را فرازاري مکن
آبم به تاتاري مکن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ايزدي گر بر دل و جانم زدي
هرگز نگويي انوري، روزي وفادارم ترا

(انوري)

امروز با حافظ (شنبه 89/07/24)

گرفت کار حسنت چو عشق من کمالی           خوش باش زانکه نبود این هر دو را زوالی
در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل                آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی

گوناگون

                                  ريشه يابي واژه ي « خـُرافــات »
واژه ي خرافات را بسيار به کار مي بريم و ريشه اش را نیز بهتر است که بدانیم: .
خُرافه نام مردي در دوره جاهليت عرب حجاز ( پيش از اسلام ) بود که سخنان باور نکردني و شگفتي بر زبان مي راند . او مي گفت به سرزمين جن رفته است و با جنيان سخن گفته و حرفهايي مي زد که کسي باور نمي کرد. از آن پس هر که سخن نادرستي مي گفت که ريشه در پندارگرايي و ناداني داشته باشد به زبان عربي مي گفتند:
{ جاءَ بـِحَديثِ خُرافة. } يعني سخن خرافه را آورده است . مانند خرافه سخن مي گويد .
کم کم کلمه خرافه که نام آن مرد خيالاتي و توهّم گراي عرب بود گسترش معني يافت تا جايي که خرافة را جمع بستند و خرافات کردند . يعني سخناني که از پندارهاي نادرست و نادانانه ريشه مي گيرد.
امروزه داستان آن مرد که نامش خرافه بود فراموش شده ولي باورهاي دروغين ، نادرست و نابخردانه را خرافات نامند.

نوشته : عادل اشکبوس

امروز با حافظ (جمعه 89/07/23)

ماهم این هفته نهان گشت وبه چشمم سالیست    حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او                            عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست   

گوناگون

اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد
چه قدر خاطره انگيز و شاد رؤيايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد
به ناگهان يک لحظه عبورسپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد
کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار مي گذرد
نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد
به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دوباره زيستنم زين قرار مي گذرد

« محمدتقي جمالي »

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/07/22)

به تیغم گر کشد دستش نگیرم                 وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابروی ما را گو بزن تیر                     که پیش دست و بازویت بمیرم

گوناگون

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/07/21)

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما          آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده                    باز گردد یا بر آید چیست فرمان شما

گوناگون

تپيدن هاي دلها ناله شد ، آهسته آهسته
رساتر گر شود اين ناله‌ها ، فرياد مي‌گردد
ز اشك و آه مردم بوي خون آيد، كه آهن را
دهي گر آب و آتش ، دشنه فولاد مي‌گردد
دلم از اين خرابيها بُـوَد خوش، زان كه مي‌دانم
خرابي چون كه از حد بگذرد، آباد مي‌گردد
ز بيداد فزون ، آهنگري گمنام و زحمتكش
علمدار و عَـلَم ، چون كاوة حداد مي‌گردد
به ويرانيِ اين اوضاع ، هستم مطمئن ، زان رو
كه بنيان جفا و جور ، بي بنياد مي‌گردد

(محمد فرخی یزدی)

امروز با حافظ (سه شنبه 89/07/20)

سالروز بزرگداشت شمس الدين محمد،حافظ شيرازي رند غزل سرای بی همتای شعر پارسی بر ايرانيان نيک پرور و پارسايان و پاسداران شعر و ادب فارسي فرخنده و خجسته باد.


تا زمیخانه ومی نام و نشان خواهد بود
                                   سرماخاک ره پیرمغان خواهد بود
حلقه پیرمغان از ازلم در گوش است
                           بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
برسرتربت ما چون گذری همت خواه
                                  که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
                       راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
                          تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
                                تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
                       زلف معشوق به دست دگران خواهد بود

گوناگون

تاریخچه آرامگاه حافظ شيرازي:
 پس از درگذشت شمس الدین محمد، خواجه حافظ شیرازی (در سال 792 یا 791 ه.ق)، پیکر وی در خاک باغ مصلی، که ماوا و محل گشت و تفرج او بود، در زیر سایه سرو روانی به خاک سپرده شد.65سال پس از وفات او یعنی در سال 856 هجری در زمان حکمرانی میرزا ابوالقاسم گورکانی، شمس الدین محمد یغمایی که استاد و وزیر حکمران نام برده بود، بر فراز گور حافظ عمارتی گنبدی شکل بنا کرد و جلوی آن حوض بزرگی ساخت که از آب رکن آباد پر میشد.این بنا ر زمان سلطنت شاه عباس تعمیر شد و در زمان نادر شاه افشار نیز تعمیراتی بر آرامگاه انجام گرفت.
 بنیادیترین کار در زمان کریمخان زند بر روی آرامگاه انجام گرفت. ساختمان او به شیوه بناهای زمان زندیه، دارای تالاری با چهار ستون سنگی یک پارچه بود که از طرف شمال و جنوب گشاده و در دو طرف چپ و راست آن دو اتاق ساخته شده بود، به گونه ای که مقبره حافظ در شمال تالار قرار می گرفت و در جنوب آن باغی بزرگ نمایان بود. این چهارستون با ارتفاع 5 متر هنوز هم در وسط تالار مقابل پله ها با نقوش رنگ باخته اما زیبا خودنمایی میکنند.همچنین کریمخان دستور داد تا سنگی از جنس مرمر برای گور خواجه بتراشند و پس از آماده شدن سنگ دو غزل از غزلهای حافظ را که به خط زیبای نستعلیق بدست حاج آقاسی بیگ افشار آذربایجانی نوشته شده بود، بر روی آن کنده کاری کردند. این سنگ گور هنوز هم بر روی آرامگاه حافظ قرار دارد. ابعاد این سنگ 40 در 80 در 266 سانتی متر است.
 در بالای این سنگ در میان ترنجی این جمله نوشته شده است : «انت الباقی و کل شی هالک»
 در زیر آن غزلی زیبا از حافظ در 12 سطر با مطلع:
 مژدهی وصل تو کو کز سر جان بر خیزم           طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
 و دور آن نیز غزلی دیگر با مطلع نوشته شده است:
 ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش         پیوسته در حمایت لطف اله باش
 همچنین در دو گوشه بالای سنگ، این دو مصرع نوشته شده است:
 بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه             که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
 و در گوشهی پایینی سنگ دو مصرع زیر نوشته شده است:
 چراغ اهل معنی خواجه حافظ                    بجو تاریخش از خاک مصلی
 که خاک مصلی به حساب ابجد بیانگر تاریخ وفات حافظ است.
 در سال 1314 خورشیدی به کوشش مرحوم علی اصغر حکمت شیرازی (وزیر فرهنگ وقت) وعلی ریاضی (رییس فرهنگ وقت) طرح نقشه آرامگاه حافظ، به شکل کنونی آن با طراحی و نظارت مهندس «آندره گدار» شرق شناس و ایران شناس بزرگ فرانسوی تهیه شد و به مرحله اجرا درآمد و در سال 1316 به اتمام رسید.
 بنای آرامگاه
 آرامگاه حافظیه درمجموع 20.000 متر مربع پهنه دارد و دارای چهار در است. بنای آرامگاه به دو میان سرای شمالی و جنوبی تقسیم شده است که حد فاصل دو صحن با دو ردیف پلکان سنگی که به تالاری 56 متری میرسد، از یکدیگر جدا شده اند.
 میان سرای (حیاط) جنوبی: این میان سرای نسبت به کف تالار 18 پله، نزدیک به 4 متر گودتر است.
 میان سرای (حیاط) شمالی: میانسرای شمالی حافظیه به اندازه 60 در 50 متر است .در میان میانسرای، گور خواجه قرار دارد که با داشتن پنج پله، نزدیک به یک متر از کف میانسرای بلندتر است.سنگ مرمری که کریمخان زند بر روی مزار حافظ گذاشته، هنوز با زیبایی و به همان حال باقی است. بالای گور گنبدی است که به وسیله هشت ستون سنگی یکپارچه پنج متری و به شکل ستونهای کریمخان نگهداری میشود. سطح بیرونی گنبد به وسیله ورقهای مس ِترک ترکی، مانند کلاه قلندران و درویشان پوشیده شده و درون آن با کاشیهای رنگین معرق، تزیین شده است. دورتادور زیر سقف بیتهایی با خط ثلث روی کاشی نوشته شده است و غزلی زیبا از حافظ است با مطلع:
 حجاب چهره جان میشود غبار تنم        خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
 طراح آرامگاه: یکی از شرق شناسان بزرگی که همواره به تاریخ و تمدن و هنر ایران عشق میورزید، آندره گدار فرانسوی بود. او که فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبای پاریس بود، به سال 1307 خورشیدی به دعوت دولت وقت و به منظور سامان دهی ادارهی کل باستان شناسی و نگهداری و مرمت بناهای تاریخی به ایران آمد.ساخت و تکمیل بنای حافظیه به شکل امروزی یکی از کارهای بسیار زیبا و ماندگار وی است که با الهام از معماری اصیل ایرانی و با تکیه بر ذوق و هنر استادکاران هنرمند با نظارت وی به اتمام رسید.

امروز با حافظ (دوشنبه 89/07/19)

حال دل با تو گفتنم هوس است          خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه فاش               از رقیبان نهفتنم هوس است

*قصه رانده شدن آدم از بهشت*
کرد شاگردي سؤال از اوستاد
کز بهشت آدم چرا بيرون فتاد
گفت بود آدم همي عالي گهر
چون به فردوسي فرو آورد سر
هاتفي برداشت آوازي بلند
کاي بهشتت کرده از صد گونه بند
هرک در هر دو جهان بيرون ما
سر فروآرد به چيزي دون ما
ما زوال آريم بر وي هرچ‌هست
زانک نتوان زد به غير دوست دست
جاي باشد پيش جانان صد هزار
جاي بي‌جانان کجا آيد به کار
هرک جز جانان به چيزي زنده شد
گر همه آدم بود افکنده شد
اهل جنت را چنين آمد خبر
کاولين چيزي دهند آنجا جگر
اهل جنت چون نباشد اهل راز
زان جگر خوردن ز سرگيردند باز

(منطق الطير - عطار نيشابوري) 

امروز باحافظ (یکشنبه 89/07/18)

خم زلف تو دام کفر و دینست           ز کارستان او یک شمه اینست
جمالت معجر جنس است لیکن          حدیث غمزه ات سحر مبینست

گوناگون

كودكي هايم اتاقي ساده بود
قصه اي دور اجاقي ساده بود
شب كه مي شد نقش ها جان مي گرفت
روي سقف ما كه طاقي ساده بود
مي شدم پروانه خوابم مي پريد
خوابهايم اتفاقي ساده بود
زندگي دستي پر از پوچي نبود
بازي ما جفت و طاقي ساده بود
قهر مي كردم به شوق آشتي
عشقهايم اشتياقي ساده بود
ساده بودن عادتي مشكل نبود
سختي نان بود و باقي ساده بود

(قيصر امين پور )

امروز با حافظ (شنبه 89/07/17)

سالروز ولادت کريمه اهل بيت حضرت معصومه (س) و روز دختران گرامي باد.
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست         صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود        ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست

گوناگون

آیتی از خداست معصومه
لطف بی انتهاست معصومه
عطر باغ محمدی دارد
زاده مصطفی است معصومه
پرتوی از تلألؤ زهرا
گوهری پربهاست معصومه
ماه عفّت نقاب آل کسا
دختر مرتضی است معصومه
اختری در مدار شمس شموس
یعنی اخت الرضاست معصومه
زائران، یک در بهشت این جاست
تربتش باصفاست معصومه
در توسل به عترت و قرآن
باب حاجات ماست معصومه

(جواد محدثی)

امروز با حافظ (جمعه 89/07/16)

                                   روز جهانی کودک گرامی باد .
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت      آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت               جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

گوناگون

بي تو چگونه مي شود از آسمان نوشت
از انعکاس ساده رنگين کمان نوشت
اين يک حقيقت است که بي تو بهار من
بايد چهارفصلِ زمان را خزان نوشت
در اين جهان بي دروپيکر خداي ما
دستان سبزپوش تو را سايبان نوشت
دنبال ردّپاي تو گشتم، نيافتم
گويي خدا نشان تو را بي نشان نوشت
مي خواستم تو را بنويسم ولي نشد
با من بگو چگونه تو را مي توان نوشت؟
جنگل هميشه نام تو را سبز خواند و بس
دريا تو را براي خودش بي کران نوشت
ديدم تمام ثانيه ها با تو مي زند
بايد تو را هميشه «امام زمان» نوشت

« طيبه چراغي »

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/07/15)

مرحبا این پیک مشتاقان بده پیغام دوست        تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس      طوطی طبعم ز عشق شکر وبادام دوست

گوناگون

دمی با خیام :
يک قطره آب بود با دريا شد                   يک ذره خاک با زمین يکتا شد 
آمد شدن تو اندرين عالم چيست             آمد مگسي پديد و ناپيدا شد 
     ==================================
يک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد        از کوزه شکسته‌اي دمی آبي سرد 
مامور کم از خودي چرا بايد بود                يا خدمت چون خودي چرا بايد کرد 
    ==================================
آن لعل در آبگينه ساده بيار                      و آن محرم و مونس هر آزاده بيار 
چون میداني که مدت عالم خاک                باد است که زود بگذرد باده بيار 
    ==================================
از بودني ايدوست چه داري تيمار              وزفکرت بيهوده دل و جان افکار 
خرم بزي و جهان بشادي گذران                 تدبير نه با تو کرده‌اند اول کار 

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/07/14)

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست            گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که درین بزم دمی خوش بنشست          که نه در آخر صحبت بندامت برخاست

گوناگون

حکايت
  جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسيد . کسی گفت : فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دريغ ندارد . گويند آن بازرگان به بخل معروف بود.
گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب
تا قيامت روز روشن ، كس نديدى در جهان
جوانمرد گفت : اگر خواهم دارو دهد يا ندهد وگر دهد منفعت کند يا نکند . باری ، خواستن ازو زهر کشنده است.
هرچه از دو نان به منت خواستى
در تن افزودى و از جان كاستى
 حكيمان  گفته اند: آب حيات اگر فروشند به آبروی ، دانا نخرد که مردن به علت ، به از زندگانی به مذلت.
اگر حنظل خورى از دست خوشخو
به از شيرينى از دست ترشروى

(گلستان سعدي - باب سوم : در فضيلت قناعت) 

امروز باحافظ (سه شنبه 89/07/13)

صلاح کار کجا و من خراب کجا                     ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس          کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

گوناگون

*گفتگوي مرد ديده‌ور با دريا*
ديده‌ور مردي به دريا شد فرود
گفت اي دريا چرا داري کبود
جامه‌ي ماتم چرا پوشيده‌اي
نيست هيچ آتش، چرا جوشيده‌اي
داد دريا آن نکو دل را جواب
کز فراق دوست دارم اضطراب
چون ز نامردي نيم من مرد او
جامه نيلي کرده‌ام از درد او
خشک لب بنشسته‌ام مدهوش من
ز آتش عشق آب من شد جوش زن
گر بيابم قطره‌اي از کوثرش
زنده‌ي جاويد گردم بر درش
ورنه چون من صد هزاران خشک لب
مي‌بميرد در ره او روز و شب

(منطق الطير - عطار نيشابوري)

امروز با حافظ (دوشنبه 89/07/12)

سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
صنما با غم عشق تو چه تدبيرکنم                   تا به کي در غم تو ناله شبگير کنم
دل ديوانه شد از آن شد که نصحيت شنود       مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم

گوناگون

از زلال گفتار امام جعفر صادق (ع)
شيطان گفت پنج نفرند که هيچ راهي به آنها ندارم اما ديگر مردم در مشت من هستند:
1- هر کس با نيت درست به خدا پناه ببرد و در همه کارهايش بر او توکل کند.
2- کسي که شب و روز بسيار تسبيح خدا گويد.
3- کسي که براي برادر مومنش آن پسندد که براي خود مي پسندد.
4- کسي که هر گاه مصيبتي به او مي رسد بي تابي نمي کند.
5- و هر کس که به آنچه خداوند قسمتش کرده خرسند است و غم روزيش را نمي خورد
                                    ===================  
وقتي که ميان دو نفر مسلمان قهر و جدايي به وجود آيد ، شيطان بسيار خوشحال مي  اما همين که با يکديگر آشتي کنند ، زانوهايش مي لرزد و بند بند وجودش پاره مي شود و فرياد مي زند : اي واي بر من که به سبب اين آشتي هلاک شدم   
                                   ===================
خانه اي که در آن قرآن خوانده نمي شود و از خدا ياد نمي گردد ، برکتش کم شده ، فرشتگان آن را ترک مي کنند و شياطين در آن حضور مي يابند   

امروز با حافظ (یکشنبه 89/07/11)

کنون که می وزد از بوستان نسیم بهشت       من و شراب فرح بخش و یار حور سرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز                      که خیمه سار ابر است و بزمگه لب کشت

گوناگون

                         ريشه واژه پَشيز در زبانزد « پَشيزي ارزش ندارد.»

واژه “پشيز” که امروزه به کار مي بريم و مي گوييم : «پشيزي ارزش ندارد ». کوچک ترين سکه زمان ساساني بود.
درست مانند « تومان » که به زبان قاجارها که ترکمن بودند به معني « ده هزار » است و امروزه قاجار نيست ولي واحد پول آن زمان را هنوز به کار مي بريم . ولي پشيز از تومان شگفت تر است چون ساسانيان 1500 سال پيش بودند و قاجار صد سال پيش بودند. ريال نيز يک واژه لاتين است و پيدا نيست که چرا امروزه از آن بهره مي گيريم . حال آنکه در ايران باستان دَريک و ... پولهاي رايج و ايراني بوده اند .

امروز با حافظ (شنبه 89/07/10)

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل            سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب                        همچو مورانند گرد سلسبیل

گوناگون

امروز با حافظ (جمعه 89/07/09)

نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید                فغان که بخت من از خواب بر نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش       که آب زندگیم در نظر نمی آید

گوناگون

تو مي آيي و دست هاي مرا
پر از عطرياس و سحر مي کني
تو مي آيي و لحظه هاي مرا
از احساس گل تازه تر مي کني
تو مي آيي و چشم هاي مرا
براي شکفتن خبر مي کني
اگر خسته باشم از اين انتظار
به اين خسته آخر نظر مي کني
تو مي آيي و با غزل هاي سبز
بهار جوان را صدا مي زني
به «انسانيت» بال و پر مي دهي
به زخم «حقيقت» دوا مي زني
تو مي آيي و مرهم آشتي
به سرتاسر کينه ها مي زني
تو مي آيي و با طلوعي لطيف
چه نقشي به آينه ها مي زني!

« نسيرين صمصامي »

امروز با حافظ( پنجشنبه89/07/08)

                                   سالروز بزرگداشت حضرت مولانا مبارک باد
روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم              در لباس فقر کار اهل دولت میکنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام             در کمینم و انتظار وقت فرصت میکنم

گوناگون


هشتم مهر ماه روز بزرگداشت عارف و شاعر بزرگ ایرانی ، جلال الدین محمد بلخی ،حضرت مولانا گرامی باد


آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم

(مولانا)

امروز با حافظ (چهارشنبه 89/07/07)

                              جشن باستانی مـــهـرگـان برهمگان خجسته باد
گل در بر و می در کف و معشوق به کامست          سلطان جهانم به چنین روز غلامست
گو شمع میارید دراین جمع که امشب                    در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست

گوناگون

                                        مـــــهــرگـــــان شـــاد بـــاد
 دومين جشن بزرگ ملي - ديني ايرانيان مهرگان بود كه در روز 7 مهر، روزي كه نام روز و ماه يكي بود، جشن گرفته مي‌شد و مانند نوروز سه جنبه نجومي ( طبيعي )، تاريخي و ديني داشت.
از نظر نجومي، مهرگان چند روز پس از اعتدال پاييزي جشن گرفته مي‌شود ( اعتدال پاييزي اول مهر صورت مي‌گيرد ) و جشن برداشت محصولات كشاورزي است.
از نظر تاريخي در اين روز نيروي داد و راستي به سركردگي كاوه آهنگر بر ارتش دروغ و ستمگري آژي دهاك پيروز شد و فريدون به شاهي رسيد. مبارزه راستي و دروغ، داد و ستم در ايران ريشه ديني دارد و همه جشن‌هاي ملي هم به گونه اي اين مبارزه و پيروزي نهايي حق بر ناحق را نشان مي‌دهد. ولي در تاريخ مهرگان اين جنبه درخشندگي ويژه اي دارد.
ابوريحان بيروني در كتاب آثار الباقيه مي‌گويد:
در روز مهرگان فرشتگان به ياري كاوه آهنگر شتافتند و فريدون به تخت شاهي نشست و ضحاك را در كوه دماوند زنداني كرد و مردمان را از گزند او برهانيد.
از نظر دين در فرهنگ ايراني مهر يا ميترا به معني فروغ خورشيد و مهر و دوستي است. همچنين مهر نگهبان پيمان و هشدار دهنده به پيمان شكنان است.
جشن مهرگان همانند نوروز از فروغمندترين نمودهاي فرهنگ ايراني است. مهر يكي از خدايان پيش از زرتشت بود كه پس از زرتشت به فرشته آفريده اهورا مزدا درآمد. روشني و مهر، هميشه با روشنايي بي پايان خدايي يكي بوده‌اند
 به روايتي تاجگذاري اردشير بابكان، هم مقارن با جشن مهرگان بود. بدون دودلي پادشاهان هخامنشي، اشكاني و ساساني جشن مهرگان را بزرگ مي‌داشتند، در روزگار ما به مناسبت آغاز سال تحصيلي و گشايش آموزشگاه‌ها در آغاز مهر، جشن مهرگان جشن فرهنگي اعلام شده بود. همچنين مي‌توان آن را به عنوان جشن كشاورزان، جشن ملي نگاهداشت. زرتشتيان ايران هميشه اين جشن را با شكوه ويژه اي برگزار كرده و مي کند.
بني‌اميه با تعصب ضد ايراني در روز مهرگان، زرتشتيان را مجبور ميكردند هدايايي تقديم كنند و مقدار اين هدايا را جرجي زيدان در كتاب تمدن اسلامي، پنج تا ده ميليون درهم ذكر كرده است.
ابومسلم خراساني، برمكيان و دولت مردان آن زمان عباسيان، در گرفتن جشن مهرگان پافشاري داشتند

ملکا، جشن مهرگان آمد
جشن شاهان و خسروان آمد
خز به جاي ملحم و خرگاه
بدل باغ و بوستان آمد
مورد به جاي سوسن آمد باز
مي به جاي ارغوان آمد
تو جوانمرد و دولت تو جوان
مي به بخت تو نوجوان آمد

 (رودکي)

امروز با حافظ (سه شنبه 89/07/06)

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد        بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم           شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

گوناگون

هی فلانی، زندگی شاید همین باشد!

امروز با حافظ (یکشنبه 89/07/04)

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود                     رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیرمغان بین که چو ما بد مستان           هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

گوناگون

*حکايت پروانگان که از مطلوب خود خبر مي‌خواستند*
يک شبي پروانگان جمع آمدند
در مضيفي طالب شمع آمدند
جمله مي‌گفتند مي‌بايد يکي
کو خبر آرد ز مطلوب اندکي
شد يکي پروانه تا قصري ز دور
در فضاء قصر يافت از شمع نور
بازگشت و دفتر خود بازکرد
وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
ناقدي کو داشت در جمع مهي
گفت او را نيست از شمع آگهي
شد يکي ديگر گذشت از نور در
خويش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نيز و مشتي راز گفت
از وصال شمع شرحي باز گفت
ناقدش گفت اين نشان نيست اي عزيز
همچو آن يک کي نشان دادي تو نيز
ديگري برخاست مي‌شد مست مست
پاي کوبان بر سر آتش نشست
دست درکش کرد با آتش به هم
خويشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پاي او
سرخ شد چون آتشي اعضاي او
ناقد ايشان چو ديد او را ز دور
شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
گفت اين پروانه در کارست و بس
کس چه داند، اين خبر دارست و بس
آنک شد هم بي‌خبر هم بي‌اثر
از ميان جمله او دارد خبر
تا نگردي بي‌خبر از جسم و جان
کي خبر يابي ز جانان يک زمان
هرکه از مويي نشانت باز داد
صد خط اندر خون جانت باز داد
نيست محرم نفس کس اين جايگاه
در نگنجد هيچ کس اين جايگاه

(منطق الطير - عطار نيشابوري)

امروز با حافظ (شنبه 89/07/03)

الیا مصلحت وقت در آن می بینم              که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم                  یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم

گوناگون

امروز با حافظ (جمعه 89/07/02)

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر                  باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست        کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

گوناگون

شبي که ياد تو از خاطرم عبور کند
قسم به عشق، دلم خواهش حضور کند
کنار پنجره تنها نشسته ام که مگر
زکوچه مرکب فرخنده ات عبور کند
دل خزان زده من هميشه مي خواهد
که فصل سبز تو را بارها مرور کند
به حلقه حلقه اشکم دخيل مي بندم
که درد غير تو را از تنم به دور کند
در آز پرده که تا نفخه مسيحايت
درون سينه بيداد و فتنه شور کند
به ميهماني چشمم قدم گذار که چشم
نثار مقدم تو آيه هاي نور کند
شبي که برق نگاهت فتد به خانه چشم
دل شکسته ما را پر از سرور کند
کنار پنجره انتظار، منتظران
نشسته اند که آن آشنا ظهور کند

« اسماعيل سکاک »

امروز با حافظ (پنجشنبه 89/07/01)

آغاز سال تحصیلی و بازگشایی مراکز آموزشی را به همه مدرسین و آموزگاران و دانش آموختگان تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم         محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش       این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

گوناگون

                                            آشنایی با ماههای سال :
                                                  مـــــهــــــــــــــــــــر
در سانسکریت میترا , در اوستا و پارسی میثر , و در پهلوی میتر , و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند. مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان. میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است. مهر, ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست. مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است. از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند. برای آنکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,آنجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد, نه ناخوشی و نه کثافت . مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است. این آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند. مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و ذکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر مخلوط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.