گوناگون
باز آي دلبرا که دلم بي قرار توست
وين جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست اين خمار غمم هيچ چاره نيست
جز باده اي که در قدح غمگسار توست
ساقي به دست باش که اين مست مي پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان
آسايشي که هست مرا در کنار توست
سيري مباد سوخته تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه شيرين گوار توست
بي چاره دل که غارت عشقش به باد داد
اي ديده خون ببار که اين فتنه کار توست
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخ خشک زنده به بوي بهار توست
اي سايه صبر کن که بر آيد به کام دل
آن آرزو که در دل اميدوار توست
(هوشنگ ابتهاج . سايه)
وين جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست اين خمار غمم هيچ چاره نيست
جز باده اي که در قدح غمگسار توست
ساقي به دست باش که اين مست مي پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان
آسايشي که هست مرا در کنار توست
سيري مباد سوخته تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه شيرين گوار توست
بي چاره دل که غارت عشقش به باد داد
اي ديده خون ببار که اين فتنه کار توست
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخ خشک زنده به بوي بهار توست
اي سايه صبر کن که بر آيد به کام دل
آن آرزو که در دل اميدوار توست
(هوشنگ ابتهاج . سايه)
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مهر ۱۳۸۹ ساعت 10:41 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ