امروز با حافظ (جمعه 88/11/30)

صبا اگر گذری افتادت به کشور دوست      بیار نفحه از گیسوی معنبر دوست
به جان او که بشکرانه جان برافشانم         اگر بسوی من آری پیامی از بر دوست

گوناگون

گر بي دل و بي دستم  وزعشق تو پا بستم
بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
در مجلس حيراني جانيست مرا جاني
زان شد که تو ميداني آهسته که سرمستم
پيش آي دمي جانم زين بيش مرنجانم
اي دلبر خندانم آهسته که سرمستم
ساقي مي جانان ، بگذر ز گران جانان
دزديده زرهبانان ، آهسته که سرمستم
رندي و چو من فاشي بر ملت قلاشي
در پرده چرا باشي آهسته که سرمستم
اي مي بترم از تو ، من باده ترم از تو
پر جوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم
از باده جوشانم  وز خرقه فروشانم
از يار چه پوشانم آهسته که سرمستم
تا از خود ببريدم من عشق تو بگزيدم
خود را چه فنا ديدم آهسته که سرمستم
هر چند به تلبيسم در صورت قسيسم
نور دل ادريسم آهسته که سرمستم
در مذهب بي کيشان بيگانگي خويشان
با دست بر ايشان آهسته که سرمستم
اي صاحب صد دستان بيگاه شد از مستان
احداث و گر و بستان آهسته که سرمستم

(مولانا)

امروز با حافظ (پنجشنبه 88/11/29)

با آرزوي موفقيت براي تمامي دوستاني که اين چند روز آزمونهاي مختلف در پيش دارند.
ای هدهد صبا به سبا می فرستمت            بنگر که از کجا به کجا می فرستمت
حیفست طایری چو تو در خاکدان غم         زاینجا به آشیان وفا می فرستمت

گوناگون

                                               29بهمن :سپندار مذگان
 در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني" گستراننده، مقدس، فروتن". زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
 اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن ماه، كه به "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" ناميده مي شود. زيرا در گذشته ايرانيان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نيز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراين روز پنجم اسفند(سپندار مذگان)، با روز 335 از سال يا 29 بهمن در سالشمار کنوني ايرانيان برابر است.

امروز با حافظ (چهارشنبه 88/11/28)

با آرزوی موفقیت برای تمامی دوستانی که این چند روز آزمونهای مختلف در پیش دارند.
ای پیک راستان خبر یار ما بگو               احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور         با یار آشنا سخن آشنا بگو

گوناگون

در زدم و گفت کيست . گفتمش اي دوست دوست
گفت در آن دوست چيست ؟ گفتمش اي دوست دوست
گفت اگر دوستي ! از چه در اين پوستي ؟
دوست که در پوست نيست ! گفتمش اي دوست دوست
گفت در آن آب و گل. ديده ام از دور دل
او به چه اميد زيست ؟ گفتمش اي دوست دوست
گفتمش اينهم دميست ؟ گفت عجب عالميست
ساقي بزم تو کيست ؟ گفتمش اي دوست دوست
در چو برويم گشود جمله بود و نبود
ديدم و ديدم يکيست . گفتمش اي دوست دوست
از دل هر ذره اي ميشنوم دوست دوست
ذره مبين درميان ،  کيست جز او .....اوست اوست

(معيني کرمانشاهي )

امروز با حافظ (سه شنبه 88/11/27)

ز دست کوته خود زیر بارم             که از بالا بلندان شرمسارم
مگر زنجیر موئی گیردم دست        وگرنه سر به شیدائی بر آرم

گوناگون

ببین گنجشک شنگ صبحگاهی
سکوت بیشه را چون می‌زند رنگ
درین شبگیر،  این نقاش آواز ،
چه رنگین پرده‌ها سازد ز آهنگ !
ز آوازش کند آیینه‌ای نغز
حضور خویش سازد آشکارا
گهی در گوشه‌ی نیریز و عشاق
گهی در پرده‌ی نوروز خارا
به هر نغمه گشاید پهنه‌ای را
فزاید بر اقالیم وجودش
چو می‌داند که سهم او ز هستی
نباشد غیر آفاق سرودش
میان خواب و خاموشی چه مانی
درون تیرگی‌ها و تباهی
تو نیز این پرده‌پردازی در آموز
از آن گنجشک شنگ صبحگاهی

(شفیعی کدکنی)

امروز با حافظ (دوشنبه 88/11/26)

سالروز شهادت شمس الشموس،انيس النفوس ثامن الائمه علي ابن موسي الرضاالمرتضي(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.

هرچند پيرو خسته دل و ناتوان شدم      هرگه ياد روي تو کردم جوان شدم
شکرخدا که هرچه طلب کردم از خدا        در منتهاي همت خود کامران شدم

گوناگون


اَللّهُمَ صَلِّ عَلي علي بن مُوسَي الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقيِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلي مَن فَوقَ

الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّري اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً

کَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلي اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ

(التماس دعا)

امروز با حافظ (یکشنبه 88/11/25)

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست            راه هزار چاره گر از چارسو ببست
تا عاشقان ببوی نسیمش دهند جان            بگشود نافه یی و در آرزو ببست

گوناگون


عطار نيشابورى مى گويد : عبداللّه مبارك غلامى داشت كه با او قرارداد بسته بود اگر قيمت خود را با كار كردن به من بپردازى من تو را آزاد خواهم كرد . روزى شخصى به عبداللّه گفت : غلام تو شبانه نبش قبر مى كند و كفن اموات را از بدن آنان بيرون مى آورد و به فروش مى رساند و از فروش كفن درهم و دينار به تو مى پردازد ! عبداللّه از اين خبر بسيار غمگين شد . شبى بدون خبر غلام ، دنبال غلام رفت تا به گورستان رسيد ، ديد غلام وارد قبرى شد و با پوشيدن جامه اى بسيار كهنه و انداختن زنجيرى به گردن صورت بر خاك گذاشت و با نيازمندى هرچه تمام تر به درگاه بى نياز به مناجات و دعا و گريه و زارى مشغول شد .
عبداللّه ، با ديدن آن حال به گوشه اى خزيد و آرام آرام مشغول گريه شد . غلام تا نزديك سحر مناجات و دعايش را ادامه داد ، سپس از قبر بيرون آمد و رو به جانب شهر گذاشت . با رسيدن به شهر به اولين مسجدى كه رسيد وارد مسجد شد و به نماز صبح ايستاد . پس از نماز گفت : اى مولاى حقيقى من ! شب به روز رسيد ، هم اكنون مولاى مجازى من از من درهم و دينار مى خواهد . خدايا ! چاره ساز بيچارگان تويى و سرمايه بخش به مفلسان و گدايان تويى . در آن حال نورى پديد شد و از ميان نور دينارى زر در دست غلام قرار گرفت .
عبداللّه ، با مشاهده ى اين حال بى طاقت شد، به سوى غلام رفت و سر غلام را به سينه گرفت و گفت : هزار جان چون منى فداى چنين غلامى باد، اى كاش تو خواجه بودى و من غلام !!
غلام، چون اين وضع را ديد، گفت : خدايا ! تا الآن كسى جز تو از راز من خبر نداشت، اكنون كه رازم فاش شد اين زندگى را نمى خواهم، مرا به نزد خود ببر. در زمزمه و مناجات بود كه در آغوش عبداللّه جان به جان آفرين تسليم كرد!
عبداللّه، او را با همان جامه بسيار كهنه دفن كرد. همان شب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در خواب ديد كه با حضرت ابراهيم بر براقى سوارند و به سوى او مى آيند، چون به عبداللّه رسيدند فرمودند : چرا آن دوست و محبوب ما را با جامه كهنه به خاك سپردى ؟!!

امروز با حافظ (شنبه 88/11/24)

سالروز رحلت رسول عشق و ايمان محمّد مصطفي(ص) و كريم اهل بيت امام حسن مجتبي(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود           هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال رخ تو                 به جفاي فلک و غصه دوران نرود

گوناگون

چون کافران بي ادبيها از حد بردند و اهانت را به غايت رسانيدند .... صحابه گرد رسول (عليه السلام) حلقه زدند و گفتند يا رسول الله ! نه تو سلطان پيامبراني، و از آفرينش مقصود تو بودي، امت هر پيامبري که گستاخي مي کردند به نفرين آن پيغامبر هلاک مي شدند مثل قوم نوح و هود و لوط و صالح و..... ، چون در مرتبه و قدر بالاي همه پيامبراني ، و اين گستاخي و بي ادبي که از اين قوم صادر شد پيشينيان نکردند که تو مي فرمايي که هيچ پيغامبري را تا بدين حد نرنجانيده اند که مرا؛ پس دعا کن تا اين قوم گستاخ بي ادب ، هلاک شوند. فرمود:
 هله اي صحابه اکنون دستها بر گيريد تا من دعا کنم ، مصطفي عليه السلام دستها به دعا برداشت و رو به آسمان کرد و گفت:« اللهم اهد قومي فانهم لايعلمون» بار خدايا راهشان بنما و آگاهشان کن و بر ايشان مگير، چون نمي دانند و بي خبرند. صحابه گفتند: ما مي گوييم نفرين کن ، تو دعاشان مي کني در آن حالت اين آيت فرود آمد که: (و انک لعلي خُلق عَظيم – سوره قلم آيه 4)

 (كتاب معارف-سلطان ولد فرزند مولانا)

امروز با حافظ (جمعه 88/11/23)

صوفی بیا که آینه صافیست جام را           تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون چرده ز رندان مست پرس           کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

گوناگون

چون زلف توام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاکي در مستي و در پاکي
من چشم ترا مانم تو اشک مرا ماني
در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
داغي که نمي بيني دردي که نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت کو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد که نگرداني

(رهي معيري)

امروز با حافظ (پنجشنبه 88/11/22)

ديدي كه يار جز سر جور و ستم نداشت     بشكست عهد و ز غم ما غم نداشت
يارب مگيرش ارچه دل چون كبوترم            افكند و كشت و حرمت صيد حرم نداشت

گوناگون

اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است يك شب شيخ گفت: امشب در فلان بيابان راه ميزنند و چندين كس را مجروح گردانيدند. و ازآن حال پرسيدند.راست همچنان بود و عجب همان شب سر پسر شيخ بريدند و در آستانه در خانه او نهادند. و شيخ هيچ خبر نداشت. زنش كه منكر او بود ميگفت: چه گويي كسي را كه از چندين فرسنگ خبر باز ميدهد و خبرش نباشد كه سرِ پسر بريده باشد و در آستانه نهاده؟ شيخ گفت: آري آن وقت كه ما آن ميديديم پرده برداشته بود و اين وقت كه پسر را ميكشتند پرده فرو گذاشته بودند.

(تذكرة الاولياء)

امروز با حافظ (چهارشنبه 88/11/21)

روزگاریست که سودای بتان دین منست     غم این کار نشاط دل غمگین منست
دیدن روی ترا دیده جان بین باید                 این کجا مرتبه چشم جهان بین منست

گوناگون

ياد ايامي که خوردم باده ها با چنگ و ني
جام مي در دست من، ميناي مي در دست وي
در کنار آيي، خزان ما زند رنگ بهار
ور نيايي فرودين افسرده تر گردد ز دي
بي تو جان من چو آن سازي که تارش در گسست
در حضور از سينه ي من نغمه خيزد پي به پي
آنچه من در بزم شوق آورده ام داني که چيست؟
يگ چمن گل، يک نيستان ناله، يک خمخانه مي
زنده کن باز آن محبت را که از نيروي او
بورياي ره نشيني در فتد با تخت کي
دوستان! خرم که بر منزل رسيد آواره اي
من پريشان جاده هاي علم و دانش کرده طي

(اقبال لاهوري)

امروز باحافظ (سه شنبه 88/11/20)

تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو           پرده غنچه می دهد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز    کز سرصدق می کند شب همه شب دعای تو

گوناگون

                                     دمی با باباطاهر :
خدایا داد ازاین دل داد از این دل        نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردادادخواهان دادخواهند               بر آرم من دو صد فریاد از این دل
===================================
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم           به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهرجا بنگرم کوه و در دشت             نشان روی زیبای ته وینم
==================================
دلم زار و دلم زار و دلم زار              طبيبم آوريد دردم كنيد چار
طبيبم چون بوينه بر موي زار            كنه درمون دردم را بناچار

امروز با حافظ (دوشنبه 88/11/19)

صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی       برگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مائی و منی افتاده ام بیار                می تا خلاص بخشدم از مائی و منی

گوناگون

ما ز خرابات عشق مست الست آمديم
نام بلي چون بريم چون همه مست آمديم
پيش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان يک شراب مست الست آمديم
خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ريخت
ما همه زان جرعه‌ي دوست به دست آمديم
ساقي جام الست چون و سقيهم بگفت
ما ز پي نيستي عاشق هست آمديم
دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمديم
شست درافکند يار بر سر درياي عشق
تا ز پي چل صباح جمله به شست آمديم
خيز و دلا مست شو از مي قدسي از آنک
ما نه بدين تيره جاي بهر نشست آمديم
دوست چو جبار بود هيچ شکستي نداشت
گفت شکست آوريد ما به شکست آمديم
گوهر عطار يافت قدر و بلندي ز عشق
گرچه ز تأثير جسم جوهر پست آمديم
(عطار نيشابوري)

امروز با حافظ (یکشنبه 88/11/18)

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست      چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست
جانا به حاجتی که ترا هست با خدا            کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست

گوناگون

                                                   حکایات مثنوی معنوی
                                                     خر برفت و خر برفت
يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بي‌ايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردني‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت مي‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفي‌اند باقيان در دولت او مي‌زيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و مي‌خواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور مي‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو مي‌خواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربه‌ها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه مي‌خواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و مي‌دانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش مي‌آمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد
آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــ
1) خانقاه: محلي كه صوفيان در آن زندگي مي‌كردند.
2) سماع: رقص صوفيان
3) دولت: سايه, بخت, اقبال
(مثنوي معنوي – دفتردوم )

امروز با حافظ (شنبه 88/11/17)

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر                بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست       کاندرغمت چو برق بشد روزگار عمر

گوناگون

آشنايي با سوره هاي قرآن کريم :
نام سوره : ليل *** شماره سوره : 92 *** محل نزول : مکه *** تعداد آيه : 21 *** تعداد کلمه : 71 *** تعداد حروف : 302
معني : شب
علت نامگذاري : اولين آيه سوره كه به شب هنگاميكه جهان و انسانها را فرا مي گيرد سوگند خورده است.
نامهاي ديگر : ندارد
محتوي سوره :
•  تقسيم مردم به دو گروه بعد از سه سوگند: انفاق كنندگان با تقوا كه پايان كارشان خوشبختي و سهولت و آرامش است و بخيلان منكر پاداش قيامت كه پايان كارشان: سختي و تنگي و بدبختي است.
•  هدايت همه در دست خداست.
•  انذار همگان از آتش فروزان دوزخ.
•  توصيه به انفاق مال در راه خدا.
ترتيب سوره : به ترتيب جمع آوري، نود و دومين سوره است و به ترتيب نزول، هشتمين سوره است كه بعد از سوره «اعلي» و قبل از سوره «فجر» نازل شده است.
داستانهاي سوره : ندارد
فضيلت سوره : پيامبر اسلام (ص) فرمود: «هر كس سوره ليل را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مي بخشد كه راضي شود و او را از سختيها نجات مي دهد و مسير زندگي را براي او آسان مي سازد.»

(منبع : سايت راديو قرآن )

امروز با حافظ (جمعه 88/11/16)

                   سالروز اربعین حسینی را تسلیت وتعزیت عرض می نمایم
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت        گرنکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم         یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

گوناگون

اي ساربان اهسته رو کارام جانم ميرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم ميرود

من مانده ام مهجور ازو بيچاره ورنجور ازو
گويي که نيشي دور ازو در استخوانم ميرود

گفتم به نيرنگ وفسون پنهان کنم ريش درون
پنهان نمي ماند که خون بر آستانم ميرود

محمل بدار اي ساربان تندي مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويي روانم ميرود

او ميرود دامن کشان من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم ميرود

با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود

باز آي وبر چشمم نشين اي دلستان نازنين
کاشوب وفرياد از زمين بر آسمانم ميرود

صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار من هم کار از آنم ميرود

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود بچشم خويشتن ديدم که جانم ميرود

سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا
طاقت نمي آرم جفا کار از فغانم ميرود

« سعدي »

امروز با حافظ (پنجشنبه 88/11/15)

دیدی که یار جز سرجور و ستم نداشت      بشکست عهد و ز غم ما هیچ غم نداشت
یارب مگیرش از چه دل چون کبوترم           افکند و کست و حرمت صید حرم نداشت

گوناگون

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم من خانه نمی‌دانم
ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده
کو خانه نشانم ده من خانه نمی‌دانم
زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش
پیش آ و مرنجانش من خانه نمی‌دانم
وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش
وز خانه مکن دورش من خانه نمی‌دانم
من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم
رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی‌دانم
ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف
بر راه دلم این دف من خانه نمی‌دانم
شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم
می افتم و می خیزم من خانه نمی‌دانم

(مولانا)

امروز با حافظ (چهارشنبه 88/11/14)


روزگاریست که ما را نگران میداری              بندگان را نه به وضع دگران می داری
گوشه چشم رضائی به منت باز نشد           اینچنین عزت صاحبنظران می داری

گوناگون

ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد
زهریست این که اندک و بسیار می‌کشد

عمرت دراز باد که ما را فراق تو
خوش می‌برد به زاری و خوش زار می‌کشد

مجروح را جراحت و بیمار را مرض
عشاق را مفارقت یار می‌کشد

آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد
اول جفا کشان وفادار می‌کشد

وحشی چنین کشنده بلایی که هجر اوست
ما را هزار بار نه یک بار می‌کشد


(وحشی بافقی)

امروز با حافظ (سه شنبه 88/11/13)

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم         ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد       لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

گوناگون

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی
از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی
بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی
منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی
چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟
اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟
ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی
فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی
عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران
چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی

(فخرالدین عراقی)

امروز با حافظ (دوشنبه 88/11/12)

ساقی ار باده ازین دست به جام اندازد          عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ورچنین زیر خم زلف نهد دانه خال                  ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

گوناگون

بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست
نمي كشند كسي را نمي زنند به دار
دگر به جوخه آتش نمي دهند طعام
نمي زنند كسي را به سينه غنچه خون
 شهيد در وطن ما كبود مي ميرد
 بگو كه سركشي اينجا كنون ندارد سر
بگو كه عاشقي اين جا كنون ندارد قلب
 بگو بگو به سفر مي رويم بي سردار
بگو بگو به سفر مي رويم بي سر و قلب
 بگو به دوست كه دارد اگر سر ياري

(سياوش كسرايي)

امروز با حافظ (یکشنبه 88/11/11)

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم         همراز عشق و همنفس جام باده ایم
برما بسی کمان ملامت کشیده اند                    تا کارخود ز ابروی جانان گشاده ایم

گوناگون


سر كوه بلند آهوي خسته
 شكسته دست و پا ، غمگين نشسته
 شكست دست و پا درد است ، اما
 نه چون درد دلش كز غم شكسته
سر كوه بلند افتان و خيزان
 چكان خونش از دهان زخم و ريزان
 نمي گويد پلنگ پير مغرور
 كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان
سر كوه بلند آمد عقابي
 نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تاب
نشست و سر به سنگي هشت و جان داد
( اخوان ثالث )

امروز با حافظ (شنبه 88/11/10)

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن        تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توانخورد که ایام نماند             گونه دل باش ونه ایام چه خواهد بودن

گوناگون

آشنايي با سوره هاي قرآن کريم :
نام سوره : شمس *** شماره سوره : 91 *** محل نزول : مکه *** تعداد آيه : 15 *** تعداد کلمه : 54 *** تعداد حروف: 247
معني : خورشيد
علت نامگذاري : به جهت اهميت قسم هاي پي در پي در اين سوره كه اولش به خورشيد و فروغ آن مي باشد رستگاري را در تزكيه نفس و خودسازي مي داند.
نامهاي ديگر : الناقه ـ صالح
محتوي سوره :
•  بعد از 7 سوگند مهم مطلبي سرنوشت ساز و حيات بخش را پيام مي دهد: فلاح و رستگاري در سايه تزكيه نفس است و زيان و محروميت در اثر گمراهي نفس است.
•  مجازات شديد اقوام متمرد و سركشي مانند قوم ثمود در رابطه با «ناقه صالح»
ترتيب سوره : به ترتيب جمع آوري، نود و يكمين سوره است و به ترتيب نزول، بيست و پنجمين سوره است كه بعد از سوره «قدر» و قبل از سوره «بروج» نازل شده است.
داستانهاي سوره : ندارد
فضيلت سوره :پيامبر اسلام (ص) فرمود: «هر كس سوره شمس را بخواند گويي به تعداد تمام اشيايي كه خورشيد و ماه بر آنها مي تابد در راه خدا صدقه داده است.»

(منبع : سايت راديو قرآن )

امروز با حافظ (جمعه 88/11/09)

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن          یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بفشان عرق ز چهره واطراف باغ را           چون شیشه های دیده ما پر گلاب کن

گوناگون


خورشيد به احترامت اي مشرق عشق
هر صبح غروب سجده بر خاك كند
با ياد تو ماه پيرهن چاك كند
فرمان تو كوه را طربناك كند

امروز با حافظ (پنجشنبه 88/11/08)

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت         به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود           زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

گوناگون

ايستاده ابرو باد و ماه و خورشيد و فلك از كار
زير اين برف شبانگاهي
بدتر از كژدم
مي گزد سرماي ديماهي
كرده موج بركه در يخ برف
دست و پاي خويشتن را گم
زير صد فرسنگ برف اما
در عبور است از زمستان
دانه گندم

 (شفيعي كدكني)

امروز با حافظ (چهارشنبه 88/11/07)

از سر کوی تو هر که به ملامت برود        نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا       به تجمل بنشیند به جلالت برود

گوناگون

مورچه و قلم
موري برروي كاغذ راه مي رفت، قلمي را ديد كه بر روي كاغذ خطها و نقشهاي زيبا مي كشيد. آن مورچه به مور ديگري كه در پهلويش بود از آن راز سخن گفت. مور دومي جواب داد : اين نقشها از انگشتان است ونه از قلم. انگشتان اصل است و قلم فرع.
مور سومي آن سخن را شنيد و گفت : اشتباه ميكنيد اين نقشها از بازوست ، انگشتان ضعيف وابسته به بازوست . اگر بازو نباشد كجا انگشتان و قلم مي توانند حركت كنند؟ همين طور اين بحث بين مورچه ها ادامه يافت تا رئيس مورچه ها گفتگو را شنيد. به موران گفت : به ظاهر نگاه نكنيد. اين نقشها از جان و روح و قلب است .
اما ان مورچه زيرك هم بي خبر بود كه جان و قلب نيز در اختيار خداوند بزرگ است كه هر جنبشي به خواست و مشيت اوست.
بي خبر بود او كه آن عقل فواد       بي ز تقليب خدا باشد جماد
يك زمان از وي عنايت بر كند           عقل زيرك ابلهيها مي كند

(مثنوي معنوي – مولانا)

امروز با حافظ (سه شنبه 88/11/06)

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد       نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
چو مهمان خراباتی به حرمت باش با رندان         که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

گوناگون

اي جهاني محو رويت، محو سيماي که‌اي؟
اي تماشاگاه عالم، در تماشاي که‌اي؟
عالمي را روي دل در قبله‌ي ابروي توست
تو چنين حيران ابروي دلاراي که‌اي؟
شمع و گل چون بلبل و پروانه شيداي تواند
اي بهار زندگي آخر تو شيداي که‌اي؟
چون دل عاشق نداري يک نفس يک‌جا قرار
سر به صحرا داده‌ي زلف چليپاي که‌اي؟
چشم مي پوشي ز گلگشت خيابان بهشت
در کمين جلوه‌ي سرو دلاراي که‌اي؟
نشکني از چشمه‌ي کوثر خمار خويش را
از خمار آلودگان جام صهباي که‌اي؟

(صائب تبريزي)

امروز با حافظ (دوشنبه 88/11/05)

هرکه را با خط سبزت سر سودا باشد      پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو ار خاک لحد لاله صفت برخیزم       داغ سودای توام سّرِسویدا باشد

گوناگون

دمی با شیخ بهائی :
آن حرف که از دلت غمی بگشاید               در صحبت دل شکستگان می‌باید
هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت            جز شیشه‌ی دل که قیمتش افزاید
             ==============================
عشاق به غیر دوست، عاری دارند             از حسرت آرزوی او بیزارند
و آنان که کنند طاعت از بهر بهشت             عشاق نیند، بهر خود در کارند
             ============================== 
رندان گاهی ملک جهان می‌بازند                گاهی به نگاهی، دل و جان می‌بازند
این طور قمار، نه چند است و نه چون        هر طور برآید، آنچنان می‌بازند

امروز با حافظ (یکشنبه 88/11/04)

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست         گوهر هر کس ازین لعل توانی دانست
قدر مجموعه گل مرغ چمن داند و بس       که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

گوناگون

ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي
نروم جز بهمان ره كه توام راهنمايي
همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم
همه توحيد تو گويم كه بنوحيد سزايي
تو حكيمي تو عظيمي تو كريمي تو رحيمي
تو برازنده فضلي و سزاوار ثنايي
بري از رنج و گدازي بري از درد و نيازي
بري از بيم و اميدي بري از چون و چرائي
نتوان وصف تو گفتن كه تو در فهم نگنجي
نتوان شبه تو جستن كه تو در وهم نيائي
همه عزّي و جلالي همه علمي و يقيني
همه نوري و سروري همه جودي و سخائي
لب و دندان سنائي همه توحيد تو گويد
مگر از آتش دوزخ بودش روي رهايي

(سنائي)

امروز با حافظ (شنبه 88/11/03)

               ولادت با سعادت امام موسی کاظم (ع) مبارک وخجسته باد .
ایکه بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی         لطف کردی سایه بر آفتان انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت         حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

گوناگون

آشنایی با سوره های قرآن کریم :
نام سوره : بلد *** شماره سوره : 90 *** محل نزول : مکه *** تعداد آیه : 20 *** تعداد کلمه : 82 *** تعداد حروف : 330
معني : شهر
علت نامگذاري : در اولين آيه به شهر و زادگاه پيامبر (ص) يعني مكه قسم ياد شده است همان حرم امن الهي كه همه كس و همه چيز در آنجا بايد در امن و امان باشند.
نامهاي ديگر : ندارد
محتوي سوره :
•  بعد از سوگندهاي پرمعنا، خلقت انسان را در رنج و سختي (براي ساخته و پرداخته شدن انسان) بيان مي كند.
•  آرامش و آسودگي مطلق فقط در زندگي آخرت است.
•  كارهاي انسان زير نظر است و انسان بايد در آزادي اسيران و اطعام گرسنگان بكوشد.
•  ذكر بعضي از نعمتهاي مهم الهي به اسنان از جمله چشم و لب و راه هدايت.
•  تقسيم مردم به دو گروه: «اصحاب الميمنه» و «اصحاب المشئمه» و بعضي صفات آنها و سرنوشت كافران و مجرمان.
•  «صبر بر طاعت» و «صبر در مصيبت» و «صبر در معصيت» به صورت ضمني مطرح شده است.
ترتيب سوره : به ترتيب جمع آوري، نودمين سوره است و به ترتيب نزول، سي و چهارمين سوره است كه بعد از سوره «ق» و قبل از سوره «طارق» نازل شده است.     داستانهاي سوره :ندارد
فضيلت سوره : امام صادق (ع) فرمود: «كسي كه در نماز واجب سوره بلد را بخواند در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد و در آخرت از كساني شناخته مي شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتي دارد و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود.»

(منبع : سایت رادیو قرآن )

امروز با حافظ (جمعه 88/11/02)

همای اوج سعادت به دام ما افتد        اگرترا گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه          اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

گوناگون

امشب اگر یاری کنی، ای دیده توفان می کنم
آتش به دل می افکنم، دریا به دامان می کنم
می جویمت، می جویمت، با آن که پیدا نیستی
می خواهمت، می خواهمت، هر چند پنهان می کنم
زندان صبرآموز را، در می گشایم ناگهان؛
پرهیز طاقت سوز را، یکسر به زندان می کنم
یا عقل تقوا پیشه را، از عشق می دوزم کفن
یا شاهد اندیشه را، از عقل عریان می کنم
بازآ که فرمان می برم، عشق تو با جان می خرم
آن را که می خواهی ز من، آن می کنم، آن می کنم
(سیمین بهبهانی)

امروز با حافظ (پنجشنبه 88/11/01)

تا سر زلف تو بر دست نسیم افتاده است      دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است
چشم جادوی تو خود عین سواد سحرست     لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده است

گوناگون

                                   آشنایی با ماههای سال : بهمن
در اوستا وهومنه , در پهلوی وهومن , در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء : ((وهو)) به معنی خوب و نیک و ((مند)) از ریشه من به معنی منش: پس یعنی بهمنش , نیک اندیش , نیک نهاد. نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند. یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد. خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده , مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند, ویژه بهمن است. همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود. و در طب نیز این گیاه معروف است