گوناگون
چون زلف توام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاکي در مستي و در پاکي
من چشم ترا مانم تو اشک مرا ماني
در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
داغي که نمي بيني دردي که نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت کو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد که نگرداني
(رهي معيري)
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاکي در مستي و در پاکي
من چشم ترا مانم تو اشک مرا ماني
در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
داغي که نمي بيني دردي که نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت کو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد که نگرداني
(رهي معيري)
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 11:7 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ