امروز باحافظ (چهارشنبه 86/05/31)
نظير دوست نديدم اگرچه از مه و مهر نهادم آئينه ها در مقابل رخ دوست
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
نقل است كه شيخ را مسافري رسيد-خرقه سياه پوشيده و
دستار سياه بر كرده و ابزاري سياه و پيراهني سياه. شيخ را در باطن غيرت آمد.و
پرسيد:چرا جامه سياه داري؟ مسافر گفت: از آنكه خدايانم بمرده اند. يعني نفس و هوا.
شيخ گفت: او را بيرون كنيد. بيرون كردند به خواري. پس بفرمود كه باز آريد. باز
آوردند. همچنين چهل بار فرمود كه او را به خواري بيرون مي كردند و باز مي آوردند.
بعد از آن شيخ برخاست و بوسه بر سر او داد و عذر خواست و گفت : تو را مسلم است سياه
پوشيدن كه در اين چهل بار خواري كه به تو كردند متغير نشدي. (تذكرة
الاولياء)
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان میتوان
گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع شکر خدا سر دلش در زبان
گرفت
گل بي رخ يار خوش نباشد بي باده بهار خوش نباشد
طرف
چمن و طواف بستان بي لاله عذار خوش نباشد