نقل است كه ميگفت كه يكبار با ابولفارس بودم و آن شب عيدبود.وي نخفت. مرا به خاطر آمد كه اگر روغن گاو بودي از براي اين دوستان خداي عزوجل طعامي بساختمي.ابوالفارس را ديدم كه در خواب ميگفت: بيانداز اين روغن گاو از دست. و همچنين بر طريق تاكيد سه بار مي گفت:بيداركردم او را. گفتم: اين چه بود كه تو ميگفتي؟گفت: درخواب چنان ديدمي كه ما به جايي بوديم بلند و چنانستي كه گويي يا خواستيم خداي عزو جل را ديدن و دلها پر از هيبت گشته . تو در ميان ما بودي اما در دست تو روغن گاو بودي. تو را گفتمي كه بينداز اين روغن گاو را از دست.يعني حجاب تو هستي. (تذكرة‌الاولياء)