امـــروز با حافظ - یکشنبه 3 آذر 92
سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت ... آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت ... جانم از آتش مهررخ جانانه بسوخت
سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت ... آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت ... جانم از آتش مهررخ جانانه بسوخت
بلبلی برگ گلی خوشرنگ به منقار داشت ... وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست ... گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش ... حافظ قرابه کش شد و
مفتی پیاله پوش
صوفی ز کنج صومعه در پای خم نشست ... تا دید
محتسب که سبو میکشد بدوش
چه بودی ار
دل آن ماه مهربان بودی ... که حال ما
نه چنین بودی ار چنان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست ... گرم
بهر سر موئی هزار جان بودی
نه هر که
چهره برافروخت دلبری داند ... نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست ... کلاه
داری و آیین سروری داند

سینه مالامال درد است،ای دریغا مرهمی ... دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیــزرو ... ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
سحرم هاتف میخانه بدولتخواهی ... گفت باز آی که دیرینه این درگاهی
همچو جم
جرعه ما کش که ز سر دو جهان ... پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ...عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت ...عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد