اندر احوال ابراهيم ادهم
وی را گفتند :تا در اين راه آمدی ، هيچ شادی به تو رسيده است ؟گفت :چند بار ! به کشتی در بودم و مرا کشتی بان نمی شناخت . جامه خلق داشتم و مويی دراز ، و بر حالی بودم که از آن اهل کشتی جمله غافل بودند ، و بر من می خنديدند ، و افسوس می کردند ، و در کشتی مسخره ای بود . هر ساعتی بيامدی ، موی سر من بگرفتی و برکندی ، و سيلی بر گردن من زدی . من خود را به مراد خود يافتمی ، و بدان خواری نفس خود شاد می شدمی - که ناگاه موجی عظيم برخاست ، و بيم هلاک پديد آمد . ملاح گفت :«يکی از اينها را در دريا می بايد انداخت تا کشتی سبک شود ، مرا گرفتند تا در دريا بيندازند . موج بنشست و کشتی آرام گرفت . آن وقت که گوشم گرفته بودند تا در آب اندازند نفسی را به مراد ديدم و شاد شدم . يکبار ديگر به مسجدی رفتم تا بخسبم . پايم گرفتند و می کشيدند و مسجد را سه پايگاه بود . سرم بر هر پايه ای که بيامدی بشکستی ، و خون روان شدی . نفس خود را به مراد خويش ديدم و چون مرا بر اين سه پايگاه برانداختندی بر هرپايگاهی سر اقليمی بر من کشف شد . گفتم : کاشکی پايه مسجد زيادت بودی تا سبب دولت زيادت بودی . (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۵ ساعت 7:14 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ