اندر احوال يحي معاذ رازي
نقل است که برادری داشت . به مکه رفت و به مجاوری بنشست و به يحيی نامه ای نوشت که مرا سه چيز آرزو بود . دو يافتم ، يکی مانده است . دعا کن تا خداوند آن يکی نيز کرامت کند . مرا آرزو بود که آخر عمر خويش به بقعه فاضلتر بگذارم ، به حرم آمدم ، که فاضلتر بقاع است ؛ و دوم آرزو بود که مرا خادمی باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوی من آماده دارد ، کنيزکی شايسته خدای مرا عطا داد ، سوم آرزوی من آن است که پيش از مرگ تو را ببينم . بود که خداوند اين روزی کند . يحيی جواب نوشت : آنکه گفتی آرزوی بهترين بقعه بود تو را ، بهترين خلق باش و به هر بقعه که خواهی باش ، که بقعه به مردان عزيز است نه مردان به بقعه - و اما آنکه گفتی : مرا خادمی آرزو بود يافتم ، اگر تو را مروت بودی جوانمردی بودی ، خادم حق را خادم خويش نگردانيدی و از خدمت حق بازنداشتی و به خدمت خويش مشغول نکردی . تو را خادمی می بايد بود ، مخدومی آرزو می کنی ؟ مخدومی از صفات حق است و خادمی از صفات بنده . بنده را بنده بايد بود . چون بنده را مقام حق آرزو کرد فرعونی بود . و اما آنکه گفتی مرا آرزوی ديدار توست ، اگر تو را از خدای خبر بودی از من تو را ياد نيامدی . با حق صحبت چنان کن که تو را هيچ جا برادر ياد نيايد - که آنجا فرزند قربان بايد کرد - تا به برادر چه رسد . اگر او رايافتی من تو را به چه کار آيم ؟ و اگر نيافتی از من تو را چه سود ؟ (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۵ ساعت 0:36 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ