و گفت : هيچ آرزو بر دل من دست نبرده است ، مگر وقتی در باديه می آمدم . آرزوی نان گرم وتخم مرغ بر دلم گذر کرد . اتفاق افتاد که راه گم کردم . به قبيله ای افتادم . جمعی ايستاده بودند و مشغله می کردند . چون مرا بديدند در من آويختند و گفتند : کالای ما برده ای . و کسی آمده بود و کالای ايشان برده بود . شيخ را گرفتند و دويست چوب بزدند . در ميان چوب زدن پيری از آن موضع بگذشت . ديد يکی را می زدند . به نزديک او شد . بدانست که او کيست . مرقع بدريد و فرياد برداشت و گفت : شيخ الشيوخ طريقت است . اين چه بی حرمتی است ؟ اين چه بی ادبی است که با سيد همه صديقان طريقت کرديد ؟ آن مردمان فرياد کردند و پشيمانی خوردند و عذر خواستند . شيخ گفت : ای برادران ! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از اين وقت ، سالها بود تا می خواستم که اين نفس به کام خويش ببينم . بدان آرزو اکنون رسيدم . پس پير صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بياورد . برفت و نان گرم و تخم مرغ بياورد . گفت : ای نفس ! هر آرزويی که بر دل تو خواهد گذشت بی دويست تازيانه نخواهد بود . (تذكرة الاولياء)