پس شقيق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت : اينجا جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام . و ابراهيم ادهم به وی افتاد . شقيق گفت: ای ابراهيم ! چون می کنی در کار معاش ؟
گفت : اگر چيزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم . شقيق گفت : سگان بلخ همين کنند که چون چيزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند واگر نباشد صبرکنند . ابراهيم گفت : شما چگونه کنيد ؟ گفت :اگر ما را چيزی رسد ايثار کنيم وا گر نرسد شکر کنيم .ابراهيم برخاست و سر او درکنار گرفت و ببوسيد . (تذكرة الاولياء)