نقل است که ميان شاه و يحيی معاذ دوستی بود . در يک شهر جمع شدند و شاه به مجلس  يحيی حاضر نشدی . گفتند : چرا نيايی؟ گفت : صواب در آن است . الحاح کردند تا يک روز برفت و در گوشه ای بنشست . سخن بر يحيی بسته شد . گفت : کسی حاضر است که به سخن گفتن از من اوليتر است . شاه گفت : من گفتم که آمدن من مصلحت نيست . و گفت : اهل فضل را فضل باشد برهمه تا آنگاه که فضل خود نبينند .
چون فضل خود ديدند ديگرشان فضل نباشد . و اهل ولايت را ولايت است تا آنگاه که ولايت نبينند . چون ولايت ديدند ديگر ولايت نباشد . و گفت : فقر سر حق است ، نزديک بنده . چون فقر نهان دارد امين بودو چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست . (تذكرة الاولياء)