اندر احوال يوسف بن الحسين
نقل است که عبدالواحد زيد مردی شطار بود . مادر و پدرش پيوسته از وی در زحمت بودندی - که به غايت ناخلف بود - روزی به مجلس يوسف حسين بگذشت او اين کلمه می گفت : دعاهم بلطفه کانه محتاج اليهم . حق تعالی بنده عاصی را می خواند به لطف خويش . چنانکه کسی را به کسی حاجت بود . عبدالواحد جامه بينداخت و نعره ای بزد و به گورستان رفت . سه شبانروز بماند . اول شب يوسف بن الحسين او را به خواب ديد که خطابی شنيدی ادرک الشاب التايب . آن جوان تايب را درياب . يوسف می گرديد تا در آن گورستان به وی رسيد سر وی بر کنار نهاد . او چشم باز کرد و گفت : سه شبانه روز است تا تو را فرستاده اند اکنون می آيی ؟ اين بگفت و جان بداد . (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۵ ساعت 3:30 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ