نقل است که زن وی چنان بود که گفت :من به غزو می روم .به زن گفت :تو را چندی نفقه مانم .گفت :چندانکه زندگانی بخواهی ماند .گفت :زندگانی به دست من نيست .گفت :روزی همه به دست تو نيست .چون حاتم رفت پيرزنی زن حاتم را گفت :حاتم روزی تو چه مانده است ؟گفت :حاتم روزی خواره بود ، روزی ده اينجاست نرفته است . (تذكرة الاولياء)