اندر احوال احمد خضرويه
چون او را وفات نزديک آمد ، هفتصد دينار وام داشت . همه به مساکين و به مسافران داده بود . در نزع افتاد . وام دهندگان به او يکبار بر بالين او آمدند . احمد در آن حال در مناجات آمد . گفت : الهی مرا می بری و گرو ايشان جای من است ، و من در گروبه نزديک ايشان . چون وثيقت ايشان می ستانی کسی را بفرست تا به باز پرداختن حق ايشان اقدام نمايد ، آنگاه جان من بستان . در اين سخن بود که کسی در بکوفت و گفت : وام دهندگان شيخ بيرون آيند . همه بيرون آمدند و زر خويش تمام بگرفتند . چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد. (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵ ساعت 4:25 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ