نقلست که يک روز می گريست ، اشکهای خون آلود از ديدگان می باريد ، گفتند يا فتح چرا پيوسته گريانی ؟ گفت : چون از گناه خود ياد می کنم خون روان می شود از ديده من که نبايد که گريستن من به ريا ، بود نه باخلاص. (تذكرة الاولياء)